ترک آذربایجانی ایران
یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥
 

 

 

 

یار بیزه قو ناق گله جک

(یار به میهمانی ما خواهد آمد)

 

 

با سلام خدمت هموطنان گرامی؛ ترک( آذربایجانی – قشقایی – ترکمن

 

و...) و لر و فارس و کرد و عرب و... .  مدتی بود که وبلاگم به روز

 

نشده بود. بعد از شناساندن چند تن از بزرگان آذربایجان؛ میخواهم اندکی

 

نیز به نمونه های ادبی و فولکلوریک و فرهنگی این دیار بپردازم.

 

 

در این نوشته میخواهم به بررسی یکی از آهنگهای فولکلور آذربایجان

 

بپردازم یعنی ماهنی (آهنگ) زیبای <یار بیزه قوناق گلجک>.

 

شاید یکی از ده آهنگ معروف فولکلوریک آذربایجان را بتوان همین

 

آهنگ دانست که از نظر مضمون؛ نزدیکی بسیاری به شاهکار

 

فوکلوریک آذربایجان یعنی <کوچه لره سو سپمیشه م> دارد.

 

در این ترانه ی فولکلوریک قسمت اصلی که تکرار میشود اینگونه است:

 

 

یار بیزه قوناق گله جک

 

بیلمیره م نه واخت گله جک

 

سؤز وئریپ ساباخ گله جک

 

 

ترجمه ی فارسی:

 

 

یار به میهمانی ما خواهد آمد

 

نمیدانم کی خواهد آمد

 

قول داده  که فردا خواهد آمد

 

 

شاید در این نگاه اول توجه خیلیها به پارادوکس میان این سه جمله

 

معطوف شود. یعنی عاشیق (نوازنده ی مردمی آذربایجان) یا خواننده یا

 

هر فرد کوچه و بازار که این ترانه را میخواند؛ با وجود اینکه به قطعی

 

بودن آمدن <سئوگیل جانان> اشاره میکند؛ از آمدن او اظهار بی اطلاعی

 

نیز میکند و بعد ادعا میکند که یار او وعده داده که روز بعد خواهد آمد!

 

سینه به سینه روایت شده که در دوران جنگ ایران و روس؛ هنگامی که

 

طی معاهده ای ننگین آنسوی آراز (ارس)  از اینسو جدا گشت ؛ بسیاری

 

از مردم دو سوی آراز چشم به راه عزیزان خود ماندند. انتظاری ده ها

 

ساله. انتظاری سخت که یقین از دیدار دوباره ی عزیزان داشت ولی

 

زمانش نامعلوم بود. همچنین خستگی و دلشکستگی را میتوان از این

 

ترانه دریافت. احساسی که بعد از یک جنگ خانمانسوز در قسمت دوم

 

بند اول ترانه نمایان است:

 

الدن گئدیپ تاب توانیم   (یعنی:  تاب و توان من از دست رفته است)

 

این ترانه ی عاشیقی که بعد ها توسط خوانندگان بزرگ نیز اجرا شد و

 

تقریبا هر فرد آذربایجانی نیز آن را در سینه دارد؛ زاییده ی همان

 

روزهای سخت است.

 

حتی بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی؛ اکنون نیز این ترانه ی

 

فولکلور یاد آور آن دوران سخت است؛ روزهایی که مردم دو سوی  آراز

 

یک سال انتظار میکشیدند تا در اول نوروز در دو سوی کرانه های آراز

 

جمع شوند و از پشت سیمهای آهنین به عزیزان خود دست تکان دهند و

 

نظاره گر دوری بستگان خود در عین نزدیکی باشند.   

 

 

در اینجا شعر این ترانه ی زیبا را با ترجمه ی فارسی آن می آورم:

 

آلا گؤزون آلدی جانیم

 

االدن گئدیپ تاب توانیم

 

سنه قوربان منیم جانیم

 

 

یار بیزه قوناق گله جک ؛ بالام

 

بیلمیره م نه واخت گله جک ؛ گولوم

 

سؤز وئریپ ساباخ گله جک

 

 

دارا زولفون سال هر یانا

 

گؤزلرین بنزه ر جئیرانا

 

باخدیم قالدیم یانا یانا

 

 

یار بیزه قوناق گله جک ؛ بالام

 

بیلمیره م نه واخت گله جک ؛ گولوم

 

سؤز وئریپ ساباخ گله جک

 

 

ترجمه ی فارسی:

 

 

چشمهای شهلایی ات جان من را گرفتند

 

تاب و توانم از دست رفته است

 

جان من فدای تو باد

 

 

عزیزم؛ یار به مهمانی ما خواهد آمد

 

گل من ؛ نمیدانم کی خواهد آمد

 

قول داده که فردا خواهد آمد

 

 

گیسوانت را شانه زده و پرا کنده کن

 

چشمانت شبیه چشمان آهو است

 

نگاه کرده و سوختم

 

 

عزیزم؛ یار به مهمانی ما خواهد آمد

 

گل من ؛ نمیدانم کی خواهد آمد

 

قول داده که فردا خواهد آمد

 

 

 

 

آتیلا کوراوغلی

چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٤
 

تانری آدی ایله

 

سید ابوالقاسم نباتی ( مجنون شاه – خان چوبان )

 

 

 

با سلام خدمت هموطنان گرامی.

 

در طی مقاله های اخیر به معرفی چند تن از بزرگان دیار آذربایجان؛ این سرزمین

 

سؤنمز اوت لار(آتشهای جاویدان) پرداخته ام. در این مقال نیز میخواهم انشاالله به

 

معرفی هر چند گذرای یکی از عرفا و شعرای بزرگ آذربایجان و ایران؛ سید ابوالقاسم

 

نباتی بپردازم. در این راستا مقدمه ی آقای سیروس قمری به کلیات دیوان نباتی را که

 

به تصحیح استاد روانشاد محمد تقی زهتابی در تبریز به طبع رسیده را برای این کار

 

مناسب دیده و با اندکی تغییرات در متن اصلی استفاده کردم.

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آذربایجان این مهد تمدن در دامان مقدس و والای خود شخصیتهای ارزشمندی را

 

پرورش داده که آوازه ی شهرت آنها از مرزها نیز فراتر رفته. یکی از این گنجینه های

 

ادبی و عرفانی آذربایجان را میتوان استاد سید ابوالقاسم نباتی معروف به خان چوبان

 

و مجنون شاه را با افتخار و مباهات تمام ذکر کرد. این شاعر وارسته و بزرگ در سال

 

1215 هجری قمری مطابق با 1179 هجری شمسی در قریه ی اشتبین از محال قره

 

داغ به دنیا آمد. پدرش میر یحیی از سادات جلیله و صاحب کرامات آن قریه بود؛ که

 

اصل و نسب وی به حضرت پیامبر اکرم (ص) منتهی میشده چنانچه شاعر میگوید:

 

مؤحترم اوغلی یام آدیم نباتی

 

ذاتیمیز هاشیمی نسلیمیز عرب

 

 

ترجمه فارسی:

 

 

فرزند شخص محترمی هستم؛ نامم نباتی است

 

ذاتمان هاشمی است و نسلمان عرب است

 

 

مادرش از زنان بسیار محترم و معزز آن محال میباشد. نباتی دوران جوانی خود را به

 

حشم داری گذرانده و از طفولیت با دشت و کوه و زیباییهای طبیعت دلگشای آراز بارئ

 

(ارسباران) انس گرفته. در تذکره ها و نسخه های چاپی از تحصیلات علمی و ادبی او

 

چیزی ننوشته اند ولی باید اذعان نمود که نباتی اولین شاعر آذربایجان بوده که به تمام

 

مکاتیب فلسفی و عرفانی و ادبیات کلاسیک و السنه ی عرب آشنایی کامل و مطالعه

 

ی وافری داشته و این الفت در اشعار زیبا و جاودانه ی او کاملا ملموس میگردد و از

 

اینجا میتوان گفت که وی در عصر خود به طور یقین از علما و اساتید و عرفای عصر خود

 

تلمذ نموده و حتی برخی از آیات قرآن را به نحو احسن به قالب شعر منتقل نموده ؛

 

حسن آفرینش و قدرت کبریایی را ستوده ؛ علاوه بر آن مطالعات بسیاری در دواوین

 

مولای روم و شمس تبریزی و مخصوصا حافظ شیرازی داشته و در اغلب اشعار خود به

 

استقبال آنها شتافته و ارادت خود را به صورت آشکار به حافظ بیان کرده.

 

 

حافیظین روحینا بیر فاتیحه وئر

 

چرخه ویر دوره وه گل ای بچه عنقا عنقا

 

 

ترجمه ی فارسی:

 

 

بر روح حافظ یک فاتحه بفرست

 

ای کودک به دور خود چرخی زده و عنقا عنقا گویان بیا

 

(هنگام خواندن این بیت میتوان به تشابه سبک گفتاری بین اشعار ترکی سلطان ولد و نباتی پی

 

برد.  استنباط شخصی آتیلا)

 

 

نباتی همانند محمد فضولی و سید عظیم شیروانی و ملا پناه واقف دارای اشعار

 

بسیار لطیف و زیبا و پرجاذبه داشته که این اشعار در مضامین عرفانی فوق العاده مورد

 

توجه ادب دوستان قرار گرفته و معروفیت و محبوبیت او را به قله های رفیع رسانیده.

 

افزون بر همه علاقه ی وافر نباتی به حضرات معصومین خصوصاً مولا علی علیه السلام

 

و ذکر مدح و منقبت آنها مبین و مؤید ذوق لطیف اوج دیانت شاعر است.

 

نباتی در آخر عمر حشم داری و زراعت را ترک کرده و گوشه نشینی و عزلت و انزوا را

 

اتنخاب نموده و مدتهای زیادی در مجاور آرامگاه عارف نامی شیخ شهاب الدین معتکف

 

بوده و در این رهگذر مریدان و شاگردان بسیار زیادی داشته و این مریدان از تعلیمات و

 

راهبری و طریقت وی با دل و جان بهره جسته اند. نباتی با لحن بسیار زیبا و دلنشین

 

قرآن را با حفظ قرائت مینموده. نباتی در سال 1268 هجری قمری یا 1230 هجری

 

شمسی فوت نموده و میگویند او تاریخ وفات خود را پیش بینی نموده و به مریدان خود

 

نیز این اتفاق را اظهار نظر کرده. دیوان اشعار ترکی مباتی با وجود اینکه چندین بار از

 

روی نسخه ی خطی و سنگی به وسیله ی بنیاد کتابخانه فردوسی طبع شده ولی

 

خالی از اشتباه و نقصان نبوده و همان نقصان در نسخه های خطی وجود داشته؛ لذا

 

روانشاد جناب آقای دکتر محمد تقی زهتابی خواهش اینجانب را پذیرفته به طور

 

اجمالی و گذرا برخی از اشتباهات و نقصانها را اصلاح و تدوین و تصحیح کامل را موکول

 

به آینده نمودند که متاسفانه اجل مهلت نداد دار فانی را وداع گفتند. روحش شاد

 

تبریز – سیروس قمری

 

 

 

 

نمونه از آثار نباتی:

 

شایسته دیدم نمونه ای از یکی از اشعار این عارف بزرگ را در این مقال بیاورم. توجه

 

داشته باشید که ترجمه ی فارسی این شعر به صورت تحت اللفظی از سوی اینجانب

 

بیگانه با ادبیات صورت گرفته که یقینا و یقینا حامل جزئی اندک از زیباییهای ادبی و

 

عرفانی اشعار نخواهد بود.

 

اولدی کؤنلوم یئنه بیر زولف چلیپا دلیسی

دوشدی زنجیره نه خوش یئرده بو سودا دلیسی

 

عور و عریان باش آچیق اوز چؤووروب صحرایه

قویدی مجنونی یاری یولدا بو صخرا دلیسی

 

عاشق سوخته دور بولبول شیدا کی دگیل

کی اولوبدور دیه سن بیر گول حمرا دلیسی

 

رب ارنی دیلنین ذیکری دؤنوب موسایه

دشت ایمنده اولوب نور تجلی دلیسی

 

چوخلاری مست قیبیب ساقی میخانه عشق

گؤرمدی کیمسه منیم تک بدله رسوا دلیسی

 

دئمه فرهاد اذله مجنون دلی دیر بیر بری باخ

 بیری شیرین دلیسیدر بیری لیلی دلیسی

 

کنج وحدتده تباه اولی عزیز عؤمروم حئییف

اولمادی یار منه بیر بت زیبا دلیسی

 

خوشلیبدیر گؤره سن هانسی مزارستانی

دیون اول زاهده ای بیر کوکه خلوا دلیسی

 

گول ایاغینده سحر وقتی ییخیلمیشدیم مست

بیری سسلندی کی ای بو گول رعنا دلیسی

 

بیر آییل گؤر کی نباتی نئجه اوراد ائله ر

نه یاتیبسان بئله ای بیر گؤز شهلا دلیسی

 

ترجمه ی فارسی:

 

دوباره دلم دیوانه ی یک زلف چلیپا شد

دیوانه ی این سودا عجب در جای خوبی به زنجیر افتاد

 

عور و عریان و سرباز( بی حجاب ) رو به صحرا گذاشته است

این دیوانه ی بیابان؛ مجنون را در نیمه راه گذاشت

 

عاشق سوخته دل است؛ بلبل شیدا که نیست

گویا که دیوانه ی یک گل سرخ شده است

 

ذکر زبانی < رب ارنی >  روی به موسا آورده

در دست ایمن دیوانه ی نور تجلی شده است

 

ساقی میخانه ی عشق افراد بسیاری را مست کرده است

کسی همچون من را اینچنین دیوانه ی رسوا را ندید

 

نگو فرهاد و مجنون اینچنین دیوانه هستند؛ نیک بنگر

یکی دیوانه ی شیرین است و یکی دیوانه ی لیلی

 

حیف که عمرم در کنج تنهایی تباه شد

یار برای من دیوانه ی یک بت زیبا نشد

 

یعنی در کدام مزارستان آرمیده است؟

به آن زاهد بگویید ای دیوانه ی یک تکه نان و حلوا

 

به وقت سحر؛ مست در پای گل افتاده بودم

یکی ندا داد که ای دیوانه ی این گل رعنا

 

یک دم بیدار شو و ببین نباتی چه اوراد میکند

چه خوابیده ای اینچنین ای دیوانه ی یک چشم شهلا 

 

 

لينک دوستان:

 

دوست گرامی ام سرکار خانم لاله جوانشير مدتی است بلاگی راه انداخته اند. با کليک اينجا اين سايت را مشاهده کنيد. اين سايت در حوزه ی ادبيات معاصر آذربايجان فعاليت ميکند.

 

 

 

آتیلا کوراوغلی

شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤
 

اوزير (عزير) حاجی بيگوف

 

 

سلام خدمت همه ی هموطنان عزیز.

 

در این مجال میخواهم به معرفی زندگی و آثار یکی از نوابغ موسیقی جهان؛ هنرمند و نویسنده شهیر آذربایجان؛ مرحوم اوزیر(عزیر) حاجی بیگوف بپردازم.

همان شخصی که اولین اپرای آذربایجان و یا به عبارتی اولین اپرای کشورهای اسلامی را نوشت. آهنگساز بزرگی که موسیقی عظیم و غنی آذربایجانی را برای اولین بار در قالب موسیقی علمی و مترقی اروپا ارائه کرد.

 

(در این نوشته از کتاب < اوپرای کوراوغلو > ؛ نوشته و تدوین ش- فرهمندراد به طور عینی و با کمی تغییر استفاده شده)

 

 

 

 

اوزیر(عزیر) عبد الحسین اوغلو حاجی بیگوف(1948-1885)

 

<< دانکو با صدایی رعد آسا فریاد بر آورد: برای انسانهای چه کاری از من ساخته است؟ و ناگهان با ناخنها سینه اش را درید؛ قلبش را بیرون کشید و بالای سر خود به اهتزاز در آورد. (ماکسیم گورکی) >>

 

اوزیر حاجی بیگوف در سپتامبر 1885 در یکی از روستاهای آذربایجان موسوم به < آقجا بدیع > به دنیا آمد (میگویند عده ای از اقوام او در یکی از دهات اطراف تبریز زندگی میکنند.م). پدر او عبد الحسیم شغل میرزایی (منشی گری) داشت. اوزیر از همان اوان کودکی سخت نحت تاثیر موسیقی مردمی آذربایجان قرار گرفت و همین باعث شد که بعدها با عشق و علاقه ای فراوان نواختن تار را فرا گیرد؛ تا حدی که گوشه ها و دستگاههای بسیار مشکل را مینواخت. او در سال 1889 پس از اتمام تحصیلات ابتدایی در مکتب دو کلاسه ی <روس-تاتار> ؛ وارد آموزشگاه حرفه ای  <گوری> شد.این آموزشگاه برای مدارس معمولی آموزگار تربیت میکرد و ضمن این کار نکاتی درباره ی موسیقی نیز در آنجا تدریس میشد. اوزیر همزمان با فراگیری حرفه ی آموزگاری؛ نواختن ویولون؛ ویولون سل و سازهای بادی و همچنین مقدمات تئوری موسیفی و سولفوژ(نت خوانی) را آموخت و در گروه کر و اورکستر آموزشگاه نیز فعالانه شرکت جست.در همین زمان او ترانه های فولکولور آذربایجان را به نت در آورد و برای اورکستر تنظیم نمود.

او در سال 1904 از آموزشگاه  <گوری> فارغ التحصیل شد و به عنوان معلم به دهکده ی <هادروت> رفت و یکسال پس از آن یعنی در سال 1905 به باکو رفت و در محلاتی که کارگران معدن در آن زندگی میکردند به حرفه ی آموزگاری پرداخت. در آن سالها همزمان با آموزگاری؛ نویسندگی نیز میکرد و حتی چندین کتاب از آثار شاعران روسی از جمله پوشکین؛ گوگول؛ لرمانتوف و چخوف را از روسی به ترکی ترجمه و منتشر کرد. او در اثر تماس نزدیکی که با افراد مترقی آن زمان داشت؛ با نوشتن مقالات و بیانیه های فراوان عملا وارد صف مبارزان شد و برای رسیدن به هدفهای روشن و دموکراتیک به پیکار پرداخت. او به خوبی میدانست که فرهنگ فولکولور آدربایجان تا چه حد غنی و پربار است و نیز به خوبی میدانست این فرهنگ وسیع در حال از بین رفتن و فراموش شدن است؛ به همین جهت موسیقی را به عنوان حرفه ی اصلی اش برگزید و به تلاش خستگی ناپذیر پرداخت. او در این کار با مشکلات عظیمی دست به گریبان بود: مردم عادی موسیقی راحرام میپنداشتند؛ در حالی که اوزیر تصمیم داشت موسیقی علمی و مترقی اروپا را به مردم بقبولاند  و مکتبی نوین در موسیقی آذربایحان بنا نهد. در آن زمان مردم عادی آذربایجان هیچ تصوری از ارکستر یا و گروه کر یا سازهایی مانند ویولون یا پیانو نداشتند و بنابراین فقط یک راه برای حاجی بیگوف باقی میماند و آن تلفیق موقت موسیقی اروپایی با فرمهای محلی و الات موسیقی ملی بود. با این فکر و با تلاشی فراوان بالاخره در روز دوازدهم ژانویه ی سال 1908 ؛ اولین اوپرای خود <لیلی و مجنون> را به روی صحنه آورد. کاملا روشن است که در آن سالها؛ در اثر کوته فکریها که سالها پس از انقلاب اکتبر نیز در بین مردم ریشه داشت؛ یافتن خواننده ی زنی که بتواند نقش لیلی را ایفا کند امکانپذیر نبود و به همین دلیل در اولین اجرای این اپرا؛ یک خواننده ی  مرد نقش لیلی را بازی کرد و در یکی از اجراهای آن (1916) خواننده ی نابغه ی آذربایجان و همکار صمیمی حاجی بیگوف؛ پروفسور <بولبول>  (1961- 1897) در نقش لیلی ظاهر شد.

لیبرتوی(متن شعری آثار آوازی) اپرای <لیلی و مجنون> بر اساس اشعار سخنور نامی قرن شانزدهم آذربایجان < محمد فیضولی > نوشته شده بود. انتخاب این موضوع از طرف حاجی بیگوف با خاستهای انسانی و معنوی مردم  آن زمان کاملا هماهنگ بود. موسیقی <لیلی و مجنون> براساس دستگاهها و ترانه های فولکولور آذربایجان بنا شده است. هنگام اولین اجرا فقط قطعاتی که حاصل خلاقیت  خود حاجی بیگوف بود به نت نوشته شده بود و باقی که به صورت دستگاههای مختلف موسیقی آذربایجان بود به اختیار خواننده گذاشته شده بود تا با اشعاری مشخص به صورت فی البداهه اجرا شود.

ظاهر شدن یک مرد در نقش لیلی برای حاجی بیگوف دردناک و تاثیر انگیز بود.ولی او از پای ننشست و بعدها چندین بار این اثر را به مورد اجرا گذاشت و هر بار چیزهایی بر آن افزود و رفته رفته این اپرا تکامل یافت و بالاخره زنان خواننده ای نیز پیدا شدند که نقش لیلی را ایفا کنند.

اپرای <لیلی و مجنون> از اهمیت ویژا ای برخوردار است: عوامل انسانی؛ محبت و ستایش محبوب تا حد تقدیس به طور شایسته ای در قالب این اثر ریخته شده است و روابط و رسوم خاط دوران فئودالیسم با لحنی قاطع و برا در آن به باد انتقاد گرفته شده اند. این اثر وسیله ای شد برای پایه ریزی اپرای ملی در آذربایجان؛ به پیشرفت و ترقی حرفه ی موسیقی در آذربایجان کمک شایانی نمود و وسیله ای شد برای ارائه ی تئاتر موزیکال آذربایجان.

به دنبال <لیلی و مجنون> حاجی بیگوف اپراهای دیگری به همین سبک (اپرا-مقام) نوشت که عبارتند از: شیخ صنعان (1909)؛ رستم و سهراب (1910)؛ شاه عباس و خورشید بانو (1912)؛ اصلی و کرم (1912)؛ و هارون و لیلا (1915). اینها هر کدام متکاملتر از قبلی بر روی طحنه می آمدند؛ بداهه سرایی در هر کدام کمتر و در مقابل نقش ارکستر بیشتر و مهمتر از قبلی بود. تا اینکه به نقطه ی اوج خود؛ اپرای <اصلی و کرم> رسیدند.در این اپرا علاوه بر کمتر شدن بداهه سرایی و بیشتر شدن موسیقی حاصل از خلاقیت خود حاجی بیگوف و مهمتر شدن نقش ارکستر غقهرمان اصلی یعنی <کرم> با یک لایتموتیف (ملودی یی که به عنوان علامت مشخصه بکار میبرند) مشخص شده است  و همچنین از اسلوبهای <آریوزو – دکلاماسیون ) و خصوصیات موسیقی آشیقها (نوازندگان سنتی آذربایجان و همچنین قشقایی ها و ترکمنها) نیز استفاده ی وسیعی شده است.

لیبرتوی اپرای <اصلی و کرم> را خود حاجی بیگوف نوشته و مضمون آن بر اساس داستانی که آشیقهای قرن هفدهم آذربایجان آفریده اند بنا شده است و در این اثر او با بیانی رسا به طور کلی شکست ناپذیر بودن عشق را میرساند.

به موازات اپراها؛ حاجی بیگوف چند کمدی موزیکال نیز نوشته است. در اینجا نیز حاجی بیگوف به مسائل مهم و جدی زمان خود نظیر انتقاد از  جهات منفی روابط معیشتی قبل از انقلاب؛ به آزادی رسیدن زن آذربایجانی پرداخت. در سال 1909 <ار آرواد (زن و شوهر)> و در 1910؛ <او اولماسون بو اولسون (آن یکی نشد پس این یکی!)> که به نام <مشهدی عباد> معروف است و در سال 1913 نیز آرشین مال آلان را نوشت. مانند اپراهای لیبرتوی این کمدی موزیکالها نیز توسط حاجی بیگوف  - که خود دراماتوگ بزرگی بود- نوشته شده است.

حاجی بیگوف در کمدی موزیکال <او اولماسون بو اولسون> -که از قدرت افشاگرانه ی اجتماعی و رئالیستیک فوق العاده ای برخوردار است- جهالت ناشی از روابط اجتماعی قبل از انقلاب را تحلیل میکند.  داستان این اثر بر اساس ماجراهایی که از برخورد <سرور> و <گولناز> -که از روابط و آداب و رسوم آن زمان روی برگردانیده اند – و افراد کهنه پرست به وجود می آید؛ بنا شده است و این تضاد به خوبی در این داستان و موسیقی که روی آن گذاشته شده؛ بیان میگردد.

در سال 1911 حاجی بیگوف برای تکمیل کردن دانش موسیقی خود به مسکو رفت و در کلاسهای خصوصی موسیقی مشغول به تحصیل شد و دو سال بعد نیز وارد کونسرواتوار سن پیترزبورگ گردید. حین تحصیل در این کمسرواتوار بود که او بهترین کمدی موزیکال خود <آرشین مال آلان> را نوشت. او در این اثر عشق و احساسات و عواطف انسانی را تحسین میکندو قواعد و قوانین کهنه و پوسیده ی ازدواج را به باد انتقاد میگیرد. هر چند که در <آرشین مال آلان> نقش منفی وجود ندارد؛ ولی تم برّای این کمدی موزیکال خصلتی اجتماعی به آن میبخشد.نقشهای پیشرفته ای که که قهرمانان داستان در این اثر دارا هستند به واسطه ی موسیقی جان میگیرند و شخصیت آنها با پرنسیپهای های این اپرا مشابهت پیدا میکند.

موسیقی در تجسم صحنه ها نقش اصلی را ایفا میکند. و اثر را دارای خصوصیاتی چالاک و طبیعی میکند.این اثر یکی از بهترین آثار هنری آذربایجان است و قدرت خلاقیت حاجی بیگوف به نخو شایانی در آن متجلی است. این کمدی موزیکال به چندین زبان ترجمه شده و در بسیاری از نقاط دنیا بارها به نمایش گزارده شده است.

مشکلات مالی حاجی بیگوف را مجبور کرد که از تحصیل در کنسرواتوار سن پیترزبورگ دست بکشدو به وطن بازگردد. تشکیل حکومت جدید آذربایجان؛ خلاقیت حاجی بیگوف را در مسیر جدیدی قرار داد و او از اولین روزها در پیشرفت و گسترش موسیقی جمهوری آذربایجان فعالانه شرکت جست. رهبری ارکسترهای تکمیل شده در کلوبهای مختلف و همچنین رهبری  ارکستر رادیو را به عهده گرفت و برای تربیت کادرهای ملی در امر موسیقیاولین مدارس موسیقی را پایه ریزی کرد؛ مدیر رشته ی موسیقی اداره ی فرهنگ و معاون اول کنسرواتوار و سپس رئیس کنسرواتوار آذربایحان شد. در سال 1931 اولین ارکستر سازهای ملی (خالق چالقی آلت لر آنسامبلی)  را که نوازندگان آن برای اولین بار از نت استفاده میکردند تاسیس نمود و در سال 1936 نیز اولین گروه کر دولتی را تشکیل داد.

او مسائل تحصیل موسیقی حرفه ای و همچنین تئوری استفاده از نت در سازهای ملی را طی چندین مقاله منتشر کرد و به موازات این کارها؛ برای فراگیری اساس کوسیقی فولکولور آذربایجان؛ دست به تحقیقات دامنه داری زد.

جاحیبیگوف این بار استعداد آهنگسازی خود را با تکیه بر شرایط جدید؛ در حهات مختلفو گسترده تری نشان داد. او در این دوره اولین ارکستر مجلسی در آذربایجان را تشکیل داد: <<تریو ی آشیقها>> و فانتزی های <<شور>> و <<چهارگاه>> (برای  ارکستر سازهای ملی )و دو کانتات یکی به مناسبت دهمین سالگرد برقراری حکومت جدید آذربایجان و دیگری به مناسبت هزارمین سالگرد تولد فردوسی نوشت و همچنین ملودی های رایج بین مردم را به نت در آورد و برای ارکستر تنظیم نمود.

به این ترتیب حاجی بیگوف مسیر خود را تا رسیدن به قلّه ی خلاقیت خود یعنی اپرای <<کوراوغلو>> پیمود و در سال 1937 نتیحه ی سالها جستجو و تحقیق در موسیقی فولکلوریک و مطالعه ی فرم اپرای معاصر و ارتباط این دو با هم را در قالب اپرای <<کوراوغلو>> بارور ساخت.مضمون این اثر بر اساس داستان مبارزه ی ملی مردم آذربایجان برای کسب آزادی پیریزی شده. لیبرتوی این اثر توسط<<ح.اسماعیل اف>> و <<محمد سعید اردوبادی>> نوشته شده است. کضمون عالیغ اندیشه های انسانی؛ مشخص و درخشان بودن نقشها؛ موسیقی دراماتیک و برّا و استفاده از زمینه های مختلف در این موسیقی؛ <<کوراوغلو>> را در ردیف یکی از بهترین آثار هنر اپرانویسی آذربایجان قرار داده است.

طی سالهای جنگ دوم جهانی؛ حاجی بیگوف به طور خصوصی ولی پیگیر به کار خود ادامه داد  و به موازات حرفه ی آموزگاری غ در مضمون قهرمانیها و میهن پرستیها آثار دیگری آفرید که از آن میان کانتانت <<وطن و جبهه>> و ترانه های <<چاغیریش(احضار)>> ؛ <<شفقت باجی سی(پرستار)>> و <<آنانین اوغلونا نصیحتی(نصیحت مادر به پسر خود)>> را میتوان نام برد. در سال 1945حاجی بیگوف به مناسبت پایان جنگ اثر سنفونیک-آوازی خود به نام <<غلبه هیمنی(قصیده ی پیروزی)>> را نوشت و در همان سال گنجینه ی باارزش و محصول 25 سال کوشش و تحقیق او یعنی کتاب <<اساس موسیقی مردم آذربایجان>> منتشر شد. او قصد داشت که بر اساس اشعار نظامی گنجوی رمانس-غزل بسازد ولی از این سلسله فقط توانست رمانس-غزلهای <<سن سیز(بی تو)>> و <<سئوگیلی جانان(محبوب جانان)>> را به پایان برساند. در سالهای آخر عمرش طرح اپرایی به نام <<فیروزه>> را می ریخت ولی این طرح جامه ی عمل به خود نپوشید. او در روز بیست و سوم نوامبر سال 1948 در اثر بیماری شدیدی که ناشی از کار زیاد بود و در حالی که سراسر زندگیش طرف مبارزه برای ترقی فرهنگ و هنر آذربایجان شده بود؛ به درود حیات گفت.

اوزیر حاجی بیگوف؛ آهنگساز بزرگ؛ پایه گذار حرفه ی موسیقی؛ تئوریسین عالیقدر؛ نویسنده؛ شاعر؛ مترجم؛ مبارز راه آزادی و خدمتگذار خلق آذربایجان بود.تاریخ تکوین و گسترش بسیاری از مباحث در موسیقی آذربایجان همراه با نام اوست. آثاری که او برای صحنه آفرید و خدماتی که او برای پیشرفت این رشته از موسیقی کرد؛ عظيم و ستودنی است. او مولف اولین اپرا و اولین کمدی موزیکالهای آذربایحانی است. قدرت خلاقیت او.؛ هم در آذربایجان و هم خیلی دورتر از مرزهای آذربایجان شهرت فراوانی کسب کرده است ومیراث آفرینندگی او تبدیل شده است به عضوی از فرهنگ و مدنیت تمام ملتهای جهان.

قطعاتی از کارهای اين نابغه ی موسيقی آذربايجان:

روی لينکها کليک کرده و به شاهکارها گوش دهيد.

آهنگ پنجره دن داش گلير (فواکولور)

اجرای پيانو توسط خود حاجی بيگوف

ارکستر آشيق هاواسی

فانتزيا

آتیلا کوراوغلی

چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤
 

میرزا علی معجز شبستری

 

 

سلام بر هموطنان گرامی.

 

مدتی است که وبلاگ ما هم به وبلاگهای به قولی آپدیت نشونده تبدیل شده. مدتی مشکل اصلی در

 

قالب وبلاگ بود که با کمک دوست؛ هموطن و همزبان گرامی ام آقای سهیل قاسمی برطرف شد و بعد از

 

آن هم مشغولیتهای تحصیلی و کاری این به روز رسانی را ماهها به تاخیر انداخت. امروز میخواهم بعد از

 

ماهها به روز رسانی ام را به شاعر بزرگ ایران وآذربایجان ؛ میرزا علی معجز شبستری اختصاص دهم.

 

کسی که مبارزات زیادی در زمان مشروطه انجام داد و با قلمی طنز؛ جهل و فساد در ایران آن زمان را به ن

 

نقد کشید. میرزا علی معجز شبستری تقریبا اکثر آثارش را به ترکی آذربایجانی نوشت و چند شعر نیز به

 

زبان فارسی سروده. در این مقال نیز دو شعر از این شاعر بزرگ که هم به مقابله با فساد و هم موضوع

 

زبان ميپردازد اشاره خواهم کرد.

 

 

 

 

 

قسمت اول: بیوگرافی میرزا علی معجز شبستری.

 

(این بیوگرافی ترجمه ی فارسی از مقدمه ی جلد سوم کلیات اشعار معحز میباشد)

 

تولد: 1252خورشیدی ( 1873 میلادی )

وفات: 1313 خورشیدی ( 1934 میلادی )

 

شبستر در شمال شرقی تبریز واقع شده. این شهر در طول تاریخ چهره های  بزرگی همچون شیخ محمود

 

شبستری داده است.

 

اسم شاعر ما علی و فامیلی اش معجز؛ فرزند حاجی آقا از تاجران بزرگ شبستر بود. پدر بزرگش حاجی

 

میرزا بابا حاکم شبستر بود. مادرش زهرا اهل شبستر بود. از خودش دو برادر بزرگتر به نامهای حسن و

 

حسین داشت که به استانبول رفت و آمد داشتند.

 

میرزا علی معجز وقتی شانزده سال داشت پدرش وفات کرد که بدین دلیل برادرانش او را به استانبول

 

دعوت کردند. میرزا علی معجز در شبستر در نزد شخصی به نام آخوند ملٌا علی با اصول قدیم تحصیل

 

کرده بود. معجز در استانبول حدود 15 سال به کتابفروشی مشغول شده و مطالعات بسیار کرد. گویا در

 

سی سالگی غربت ( استانبول) را ترک کرده و به وطنش شبستر مراجعت کرده بود و 30 سال در شبستر

 

مانده و برای بیدار کردن مردم ؛ با قلم بران خود مبارزه ای ÷ایدار شروع کرده و با اراده و ایمانی محکم ؛ در

 

مقابل دشمن غدٌار انسانها یعنی لشکر جهل ایستاده و در طول سالها به صورت حدی تلاش کرده و پرده

 

های موهومات و خرافات و کهنگی را یک به یک دریده و ÷لیدیها و زشتی های پشت سر آن را به ملت

 

نشان داده و تبلیغات زهراگین آنان را با مهارت و استادی بسیار خنثی کرده. برای مثال به این بیتها توجه

 

کنید:

 

دورموشام سد سکندر تک گلون مئیدانیمه

سؤیلوره م هل من مبارز آشکار ای دوستان

 

معجزین تیغ زبانی چون غلافیندن چیخا

قهرمان اولسا قاباغیندان قاچار ای دوستان

 

ترجمه ی فارسی:

 

همچون سد سکندر ایستاده ام؛ بیایید به میدان من

ای دوستان آشکارا < هل من مبارز؟ > میگویم

 

هنگامی که تیغ زبان معجز از غلافش بیرون می آید

ای دوستان ؛ حتی اگر قهرمان هم باشد از مقابلش میگریزد

 

 در یک جا ( با عنوان جانلی جنازه) خیلی آشکارا و بی امان ؛ بعد از حمله به دیو جهالت خطاب میکند:

 

هر گون او نابیکار جللاد بی امان

زهر جهالتی تؤکور اعضای میللته

 

ترجمه ی فارسی:

 

هر روز آن جللاد نابکار ؛ بی امان

زهر جهالت را در اعضای ملت ميريزد

 

و همچنین بسیار شایان توجه است که مدت درازی در شبستر؛ به فروش اثاثیه ی منزل و همچنین در آمد

 

اندکی از باغش ارتزاق کرده و مناعت و عزت نفسش را با خوردن و آشامیدن و در مقابل مال دنیا از دست

 

نداده و بسیار ÷یشانی سفید زیسته و مخصوصا اشعار پر معنی و پر قیمت اش را در معرض فروش

 

نگذاشته... .

 

 

 

 

 

قسمت دوم: شعر < تا مادر اطفال… >

 

همانطور که اشاره شد؛ قلم تیز و بدون تعارف از مشخصه های اشعار معجز است. در یکی از اشعار

 

فارسی معجز(قسمت آخر جلد سوم کلیات اشعار معجز) به مبارزه با بیسوادی حامعه و مخصوصا زنان

 

پرداخته شده. عشق به ایران و وطن در این شعر نمود کامل یافته:

 

تا مادر اطفال نخوانند و ندانند

اطفال چنین مادر خر؛ خر بچگانند

 

بر مؤمنه فرضست نبی گفت تعلٌم

گر مؤمنه زن نیست بگویید کیانند

 

فرق تو و حیوان به علمست و کتابت

آنان که نه از اهل سوادند خرانند

 

روحی که علیل است کند خسته بدن را

اطفال چو جسمند و زنان روح و روانند

 

آبادی هر مملکت از دانش زنهاست

چه بر پسران تربیت آموز زنانند

 

مادر که ندانست وطن چیست؛ عجم چیست

اطفال چه دانند که از آل کیانند

 

بایست بخوانند تواریخ عجم را

تا حب وطن در دل ایشان بنشانند

 

با اینهمه اوهام به شهراه ترقی

این قافله تا حشر؛ رسیدن نتوانند

 

ایرانی بیچاره سر از خواب جهالت

بردار که صبح آمد و یاران نگرانند

 

برخواست موانع دیگر اندیشه مکن هیچ

غولان همه در بند سلیمان زمانند

 

یکره گذری کن بسوی گلشن احرار

بین معجز و بلبل چه خوش آهنگ و نوایند.

 

 

 

 

 

قسمت سوم: شعر < آنان تعلم ائدن دیلده >

 

همانطور که در قسمتهای بالا اشاره شد معجز به مبارزه با حهالت بر میخیزد. سیلی از اشعار ترکی معجز

 

هم به این موضوع میرساند. ولی نکته ای که در همان سالهای اواخر سلطنت قاجار معجز را متوجه خود

 

میکند ؛ توجه به زبان مادری است. در شعر < آنان تعلم ائدن دیلده (به زبانی که مادرت آموخته) > به این

 

موضوع اشاره شده. قسمتی از این شعر را با ترحمه اش می آورم:

 

نه ملاکم؛ نه تجارم؛ نه خان مردم آزارم

متاعیم شعر دور آنجاق اونون دا یوخ خریداری

 

دیلیم تورکی؛ سؤزیم ساده؛ اؤزوم صحبایه دالداده

منیم تک شاعیرین البت اولار کاسید بازاری

 

دونن شعریله بیر نامه آپاردیم شاه ایرانه

دئدی < ترکی نمیدانم؛ مرا تو بچه پنداری>

 

اؤزی تورک اوغلی او اما دئییر تورکی جهالتدور

خدایا مضمحل قیل تختدن بو آل قاجاری

 

اومیدین کسمه معجز؛ یاز آنان تعلیم ائدن دیلده

گزر بیر ارمغان تک دفترین بیل چین و تاتاری

 

ترجمه ی فارسی:

 

نه ملاکم و نه تاجرم و نه خان مردم آزار هستم

خلاصه کالایم شعر است که آنهم خریدار ندارد

 

زبانم ترکی است و زبانم ساده و خودمدر پشت

البته که شاعری چون من بازارش کساد است

 

دیروز شعری را با نامه به پیش شاه ایران بردم

گفت ترکی نمیدانم؛ تو مرا بچه ميپنداری

 

خودش ترک و فرزند ترک ؛ اما میگوید ترکی جهالت است

خدایا این آل قاجار را از تخت ساقط کن

 

معجز امیدت را نباز؛ به زبانی که مادرت تعلیم داده بنویس

بدان که دفترت همچون یک ارمغان چین و تاتار را میگردد

 

 

 

 

 

قسمت چهارم:  < وطن > در اشعار معجز

 

در موارد فوق به مبارزه و ستيز با جهالت و توجه به زبان مادری و ... در اشعار معجز اشاره شد. ما در

 

اشعار ترکی و حتی فارسی معجز به سیل عظیمی از ابیات و اشعاری بر میخوریم که موضوعش وطن

 

است و این در حالی است که معجز یک شاعر مبارز است. البته باید توجه داشت که معجز در اشعارش به

 

فولکولور آذربایجان نیز زیاد پرداخته و در سخنانش از مطرح کردن آنان برای بیان منظورش بهره برده. مثلا در

 

یک نوشته ی نثر اش (ترکی) به دعای چهارشنبه آخر سال پرداخته و در آن اوضاع نابسامان اقتصادی را با

 

زبان طنز به چالش کشیده در زیر چند نمونه از ابیاتی که در آن به موضوع وطن(ایران) ؛ آذربایجان و بیکانه

 

ستیزی پرداخته؛ به صورت گلچین ذکر گردیده:

 

***

 

هر طرفده بزم عشرت چیره دور

نخجوانه رشک ائدر باغ جنان

 

رشک ائدیر تبریز؛ شبستر؛ خامنه

رشک ائدر بو ملک آذربایجان

 

ترجمه ی فارسی:

 

در هر طرف بزم و عشرت چیره است

باغ جنان به نخجوان رشک میورزد

 

رشک میورزد تبریز و شبستر و خامنه

این ملک آذربایجان ( به نخجوان) رشک میورزد

 

***

 

چون سئور ایرانلیلار جان کیمی ایرانینی

کج باخا هر کس اونا لشکر تؤکر قانینی

 

ترجمه ی فارسی:

 

چون ایرانیان ایران را مانند جان دوست دارند

هرکس که به آن کج نگاه کند؛ لشکر(ایران) میریزد

 

***

 

نور عیرفان و ادب توشمسه عورت اؤزونه

آنالار علم ایله گر وئرمیه زینت اوزونه

 

قالار ایرانلیلار حسرت مدنیت اوزونه

معجزون فیکری بودور؛ فیکر ائده میللت ده گرک

 

ترجمه ی فارسی:

 

اگر نور عرفان و ادب بر روی زنان نیفتد

اگر مادران با علم به روی خود زینت ندهند

 

ایرانیان در حسرت مدنیت میمانند

فکر مشغولی معجز این است؛ ملت هم باید فکر کند

 

 

یاشاسین ایرانی بیرلشدیرن آنایوردوم آذربایجان

 

 

 

 

 

 

آتیلا کوراوغلی

جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۳
 

در مورد آذربايجان (۳)

با سلامي مجدد خدمت دوستان گرامي . در اين مجال علاوه بر ادعاها و تلاشهاي پوچ شوونيستهاي فارس گرا ميخواهم اندکي نيز در مورد دروغهاي تاريخي اين عده افراد مغرض بنويسم. در ضمن نگاهي هم به ابعاد مختلف فرهنگي ترکهاي ايران خواهم داشت.

عزيزيم آچ باشي ؛ ساچيني دارا

گل باغا ؛ آچ باشيني ؛ ساچي دارا

بولبولو چه چه ده ن اؤتور

باغدا چکديله ر دارا

ترجمه:

عزيزم ؛ سرت را باز کن و گيسوانت را شانه کن

به باغ بيا و سرت را باز و گيسوانت را شانه کن

بلبل را به خاطر آوازش

در باغ به دار کشيدند

 

 

 


قسمت اول : شهريار و اشعار ترکي و فارسي

 

بايد اذعان داشت که يکي از کارهاي مثبت فرهنگي در سالهاي اخير انتخاب سالگرد رحلت استاد شهريار به عنوان روز ملي شعر و ادب ايران است.اين موضوع را از زواياي مختلفي ميتوان بررسي کرد. استاد شهريار بي شک در دو زبان ترکي آذربايجاني(زباني مادري) و فارسي در درجه ي شاهکار به شعر سرايي پرداخته و اين ادعاي گزافي نيست. حتي در ايام جواني ؛ شاعري همچون ملک الشعراي بهار او را مايه ي افتخار جهان شرق ميخواند و يا بيش از ۹۰ ترجمه به زبانهاي زنده دنيا از اثر جاويدان < حيدر بابايه سلام > مؤيد اين مدعا است. ديگر اينکه شهريار به زبان مادري اکثريت مطلق مردم ايران يعني ترکي و فارسي شعر سروده و اين مهم ؛ اين انتخاب را به جاتر مينماياند. و بدون شک تبحر شهريار در سرودن انواع اشعار ترکي و فارسي از نظر قالب شعر کلاسيک و نو و البته محتوا همچون مذهبي ؛ ملي ؛ فولکولور ؛ سياسي و...  را نميتوان در اين انتخاب کمرنگ در نظر گرفت.

در اين ميان نکته اي که نامطلوب جلوه ميکند دستکاري افرادي است که ميخواهند از آب گل آلود ماهي بگيرند. و ميخواهند همه چيز را در قالب خواسته هاي شخصي بگنجانند و در اين راستا از فردي چون شهريار هم نمي گذرند. ميخواهند بگويند که اين روز <شعر و ادب ايران> نيست و <شعر و ادب پارسي> است. و مثلا شهريار شاعري بود که به فارسي سروده و به ترکي نيز اشعاري از روي ناچاري دارد!

در شب اين روز ملي برنامه اي از شبکه اول سراسري به نام شبستان برگزار شد. اين برنامه به طور هماهنگ بين تهران و تبريز برگذار شد. در تهران گوينده و يک مهمان به نام استاد پرويز اردکاني(استاد ادبيات فارسي دانشگاه تهران) حضور داشتند و در تبريز( که به طور مستقيم در ساعت ۲۴ شب در مقبره الشعرا پخش ميشد) هم علاوه بر مجري تبريزي و مجري تهراني استاد ارجمند نظمي( استاد ادبيات فارسي دانشگاه تبريز و تذکره نويس بزرگ و همنشين ۳۰ ساله ي استاد شهريار که شرح فخيمي نيز در مورد گلشن راز محمود شبستري دارند) و استاد صدري نيا( استاد ادبيات فارسي دانشگاه تبريز) و استاد کريملي(استاد دانشگاه دولتي نخجوان) حضور داشتند.بعد از سخناني که استاد نظمي و ساير اساتيد در مورد استاد شهريار گفتند گوينده ي تهراني از استاد کريملي سؤال کردند که چرا شهريار به عنوان يک شاعر ترکزبان اشعارش را به زبان فارسي سروده؟. کاملا مشخص بود که اين سؤال کاملا از قبل طرحريزي شده و هدفدار براي تشويش اذهان عمومي بوده. استاد کريملي(که با مترجم حرف ميزدند ؛ البته در آن جمع۶  نفري به غير از سؤال کننده همه ترکي ميفهميدهد) بعد از اشاره به تحقيقات صورت گرفته در جمهوري آذربايجان در مورد آثار استاد شهريار ؛ اشاره فرمودند که در تاريخ زبان و ادبيات آذربايجان به موارد کثيري از شعراي دو زبانه برميخوريم. بعد از اين پاسخ که گويا مورد را از پاسخ مورد انتظار مجري تهراني دور ميکرد ؛ اين سؤال از استاد صدري نيا تکرارآ پرسيده شد و مجري اينبار از ايشان خواست که نظر شخصي خود را بيان کند. استاد صدري نيا با تسلط کافي و بيطرفي خاصي که برموضوع اشاره شده و بحث هدفدار داشتند به موضوع مهمي اشاره کردند. ايشان بيان کردند که در طول تاريخ معاصر با يک عده کوته فکريها نسبت به زبان ترکي و يک عده کج نگريها به زبان فارسي مواجه بوده ايم. ايشان شهريار را به عنوان شخصي که هم به زبان مادري خود و مليونها هموطن آذربايجاني و هم به زبان مشترک کشور شعر سروده اشاره کرده و بيان داشت که شهريار نقطه ي پايان اين بحثها را گذاشت و بيان کرد که سايرزبانهاي ايراني هم در کنار فارسي حق حيات دارند. سپس ايشان ادعان نمودند که برخلاف شاعران دو زبانه کلاسيک که بيشتر در يک زبان مشهور بوده اند ؛ مثلا فضولي علي رغم اشعار ترکي و فارسي و عربي در اشعار ترکي اش و سعدي علي رغم آثار عربي و فارسي اش در اشعار فارسي مطرح بوده ؛ شهريار در هر دو زبان شاهکار آفريده و ممتاز بوده.به راستي اينن بيانات را که از زبان يک استاد دانشگاه و اهل فن آنهم از يک شبکه سراسري که براي تمامي ايرانيان و به يمن انتخاب چنين روزي پخش ميشود ؛ بايد به فال نيک گرفت . که واقعا هم انتخاب چنين روزي باز هم ميگويم بسيار شايسته بود و بسياري از اشعار ترکي و مذمون اشعار ترکي استاد شهريار مورد نقد قرار گرفت و تا ۳ نصف شب که اين برنامه برگزار شد اشعار ترکي استاد شهريار و موسيقي آذربايجاني از شبکه سراسري قطع نشد و اين را فقط بايد به يمن انتخاب اين روز به عنوان <روز ملي شهر و ادب ايران> دانست.

در ارتباط مستقيم با مرکز تهران هم ؛ که استاد اردکاني مهمان بودند ؛ علاوه بر عشقي که از اين استاد به زبان مادري شان(فارسی) داشتند و کاملا مشهود نيز بود ؛ ايشان توجه خاصي نيز به منظومه < حيدر بابا يه سلام > داشتند و آن را جديترين کار استاد شهريار و بلکه جديترين کار بعد از مشروطه خواندند و به ملوديک بودن اين منظومه اشاره کردند و بعد از خواندن بند اول منظومه ( حيدر بابا ائلديريملار شاخاندا ـ سئللر سولار شاققيلداييپ آخاندا ـ ... ) اشاره فرمورند که اين منظومه براي غير ترکزبانها هم به علت ملوديک بودن قابل فهم و لمس است.

به راستي وقتي انسان افرادي را ميبيند که علاوه بر زبان مادري خود به زبان مادري ساير هموطنانشان نيز حسن نيت دارند ميفهمد که افرادي که با نقاب زبان فارسي و ايراندوستي وارد ميدان ميشوند چه ضربه اي حتي به زبان فارسي ميزنند و چقدر در بد سيما کردن ارزشهاي ملي علي الخصوص ارزشهايي که سعي ميکنند از آنها استفاده ابزاري کنند ؛ تلاش ميکنند. و گرنه همواره در ايران ترک برادر فارس و فارس برادر عرب و عرب برادر لر و لر برادر بلوچ و ... بوده.

حقا که شعر استاد شهريار همواره جوان و تازه است.

حيدر بابا آلچاقلارين کؤشک اولسون
بيزده ن سورا قالانلارا عشق اولسون
کئچميشلرين گلنلره مشق اولسون
ائولاديميز مذهبيني دانماسين
هر ايچي بوش سؤزلره آلدانماسين

ترجمه فارسي:

حيدر بابا ؛ کوتاهي هايت مرتفع باد
براي بازماندگان ما عشق باشد 
گذشتگانت بر آيندگان الگو باشند
فرزندانمان مذهبشان را منکر نشوند
فريفته ي حرفهاي تهي نگردند

 

 

 

 

 

 

 

قسمت دوم :قتل عام مسلمين در آذربايجان ايران توسط مسيحيون

خاطره هاي مجروح و ناله هاي مغموم رحمت الله خان معتمد الوزاره از نسل کشي فجيع مسلمين بي ياور در اروميه توسط کفتارهاي خونخوار مسيحي(ارامنه،آسوريان وجيلوها)


اشاره:

وقايع جانگدازي که در ذيل ببر اساس مندرجات مولف مذکور خواهد آمد عينا از کتاب« اروميه در محاربه عالم سوز» نقل شده است .اين کتاب که بر اساس مشاهدات عيني ميرزا رحمت الله خان معتمد الوزاره يکي از اهالي اروميه و همچنين نماينده رسمي وزارت امور خارجه دولت وقت قاجار، طي سال 1296 هجري شمسي و يا بعبارتي سال 1336 هجري قمري نوشته شده ، توسط نشر شيرازه در تابستان سال 1379 ه.ش. در تهران طبع گرديده است.

در برخي از سطور اين کتاب به اشک تمساح ارامنه اي برخورد مي کنيم که خود قسي القب ترين جنايتکاران نسل کشي دهشتناک ملت آذربايجان در سالهاي ياد شده هستند.


- آرداشس داشناک:اروميه را خراب مي کنم!

بارون آراداشز از اعضاي کميته داشناقسيون ارامنه به اتفاق چند نفر به مجلس (کميته رفع اختلاف)آمده و به واسطه اسب و يا تفنگي که سواران امنيه(عساکر مسلمان دولتي)از يک ارمني (داشناک)گرفته بودندنطق مفصلي به زبان روسي ايراد نموده ،قونسول روس که آنرا ترجمه مي کرد گفت:آرداشس مي گويد هرگاه آنچه از ارمني گرفته اند ندهند ،مسيحيان را از شهر خارج کرده اين شهر (اروميه )را خراب مي کنم...

کميته داشناقسيون - ص4


- از شهر صداي فرياد و ناله اناث و اطفال بلند گرديد...

...يک دفعه صداي توپ و بمب بلند شد.به قونسول (آمريکا)گفتم معلوم است اين توپ و بومب از طرف مسيحيان انداخته مي شودزيرا که مسلمانان توپ و بومب ندارند!لازم است قدغن نمايد اين اقدام غير منتظر را ،که باعث وحشت و اضطراب اهالي خاصه زن و بچه است...با وجود اين توپ ساکت نشده بر شدت شليک تفنگ هم افزوده و از شهر صداي فرياد و ناله اناث و اطفال بلند گرديد...

زدو خورد در محله هزاران - ص ص 4و5


- غارت خانه ها ، قتل اطفال و ارتکاب افعال شنيعه!

تا دوساعت از شب گذشته صداي توپ از دوسمت يعني از طرف قريه چهار بخش و ديکاله بلند بود و گلوله به شهر انداخته مي شد و ناله و ضجه زن و بچه و صداي فرياد يا حسين بلند بود...

...معلوم شد ديروز غروب همين که صداي تفنگ در شهر بلند شده جمعي ا جلوها که در وسط شهر در کاروانسراي مرحوم حاجي مستشار لشکر بودند درها را بسته و پنجره ها را سنگر نموده از آنهايي که در کوچه بوده و يا عبور مي کرده اند جمعي را من جمله چند نفر طفل بوده است مقتول کرده اند شبانه جمعي از مسيحيان به خانه هاي مسلمانان که در خارج از دروازه بوده ريخته و هشت نفر زن و مرد را کشته که يکي خانعلي نام، فراش کارگذاري(وزارت خارجه) بودخانه ها را غارت نموده و افعال شنيعه را مرتکب وزنها را بي عصمت کرده اند.

ادامه زدو خورد - ص8


- جنائز مسلمين در ميان کوچه مانده است!

همچنين در محله يوردشاه و عسکرخان به خصوص يوردشاه خانه هاي مسلمانان(به دست ارامنه و جلوها) تاراج و احتراق گرديد.جمع کثيري از مسلمانان مقتول و وقايع شرم آور ننگين روي داده است.از جمله خانه هايي که در همان شب غارت و احتراق شده بود خانه مرحوم مغفور حاج علي اشرف آقا از اجله سادات و مجتهدين ارومي بوده است.اقاي علي آقا پسر ان مرحوم فقط توانسته بود دست اهل و عيال خود را گرفته از خانه همسايه فرار کرده و جاني به سلامت برد.استماع اين اوضاع رقت آور و حادثات ناگوار مردم بدبخت را دچار بهت و حيرت کرد.باز خبر رسيد که در کوچه نوکچر جمعي از مسلمانان را کشته اندو جنائز در ميان کوچه مانده است...

محله به محله - ص ص 8و9


- جنايات (ارامنه) درارومي مادامي که دنيا باقي است از خاطره ها فراموش نخواهد شد و صفحه تاريخ عالم را سياه خواهد نمود!

...صداي تفنگ از شهر بلند و دعوابه شدت شروع شده و از چند جانب(ارامنه،جيلوها وآسوريها) شهر(ارومي)را بومبارده کردند.اتصالا صداي توپ و بمب از هر طرف برخاسته و هر آني هزارها تفنگ خالي مي شد.اناث و اطفال در وحشت و اضطراب (بوده)و مردم خانه هايي را که متصل به محلات مسيحيان بود تخليه کرده به ميان شهر فرار مي نمودند...

تا کار رسيد به انجا که نبايست برسد وولايتي مثل ارومي که در همه عالم معروف و عروس ممالک ايران بود به اندازه اي خراب شد که سالهاي سال آبادي آن و داير شدنش طول دارد.صدهزار افسوس!

چندين هزار نفوس محترمه از پيرو جوان و زن و بچه بي تقصير و بي گناه به قتل رسيده و خانه ها تاراج شد و زحمات موروثي و مکتسبي مردم بيچاره به غارت رفته و احتراق گرديد که مادامي که دنياست از خاطره ها فراموش نخواهد شد و صفحه تاريخ عالم را سياه خواهد نمود.

بمباران شهر - ص ص 11و10


- قتل و غارت

...خبر رسيد که در محله سيد حسين باغي و کوچه حميدان جلوها هجوم آورده از خانه ها به همديگر راه باز کرده داخل خانه ها شده مشغول قتل و غارت هستند...

محاصره حکومت- ص11


- وخامت شديد اوضاع شهر

در سمت ادراه کار گذاري(وزارت خارجه)که در قرب چهار برج و درمحل خطر بود هجوم و شليک شديد گرديد.کليه مسلمانان بدبخت به قتل و تاراج تهديد و به مهالکي گرفتار شده بودند که اميد خلاصي نداشتند و لابد از حکومت به خانه هايشان مراجعت نمودند که فکري به حال اناث و صغير و صغيره نمايند.حالت شهر هم آنا فانا و خيم شده صداي توپ و بمب و تفنگ بر شدت مي افزود...

باز هم کارگذاري - ص 12


- هرگاه يک ساعت اين وضع ادامه يابد اهل شهر عموما مقتول خواهند شد...

...همين که داخل حکومت(وزارت خارجه شعبه اروميه) شدم جمعيت زيادي از محترمين و علما و معاريف شهر در حياط و تالار ديدم که دادو فرياد کرده و مي گفتند: کار از ان گذشته است.هرگاه يک ساعت اين وضع ادامه يابد اهل شهر عموما مقتول خواهند شد...

...در اين بين خبر داده اند يک نفر از قزاقها در چهر برج زخم دار شده و مسيحيان داخل خانه حشمت الملک شده از انجا به ضرب کلنگ مي خواهند ديوار را سوراخ کرده داخل چهار برج شوند و از اين طر هم خانه حاجي معصوم خان و حاجي اصلان خان ميرپنجه ريخته غارت کنند فدوي از استماع اين تفصيلات يقين نمود که منزل فدوي هم در خطر است...

راه پر مخاطره حکومت - ص 13


- احدي نيم دقيقه اطمينان از زندگي خود نداشته و در انتظار قتل و يا جرح خودشان بودند ! ...

في الواقع از ملاحظه اوضاع آن ساعتها عقل حيران و فکر پريشان است که چه مخاطره دهشتناکي اهالي فلک زده را احاطه کرده بود.احدي نيم دقيقه اطمينان از زندگي خود نداشته و در انتظار قتل و يا جرح خودشان بودند.مللاحظه حالت رقت آور نسوان عاجزه و اطفال صغير و صغيره ادم را ديوانه و مشتاق مر گ مي نمود.سبحان الله چه بلايا و مصاءب است که اهالي اين ولايت جراب دچار نشده و کدام فضايح و فجايع شرم آور است که مردم بي تقصير گرفتار نشدند و چه حکمتي است که بايد اهل ارومي اين همه حادثات جانگداز را مشاهدهد نموده و مبتلاي انواع و اقسام بليات بشوند.

در مقام تسليم - ص 14


- در اين غايله هايله به هيچ وجه رعايت هيچ نکته و مراعات هيچ ترتيب نگرديد...

خبر آوردند جنرال آدم فرستادند متهاجمين(مسيحي)را مراحعت دهند.بعد معلوم شد رييس قزاقخانه نگذاشته است قزاقهاي جنگ نمايندبيرق سفيد بلند کرده رضاخان نائب دوم قزاق خانه را با بيرق سفيد براي کسب تکليف به قونسولگري روس فرستاده اند که بيچاره در بين را به ضرب گلوله مقتول شده و همين که از قزاقخانه بيرق سفيد بلند شده متهاجمين به آنجا ريخته از قزاقها هر جند نفر که به دست اورده به قتل رسانيده تفنگ و فشنگ و وجه نقد که در انجا بود به غارت بردند.خيلي جاي افسوس است که در اين غايله هايله به هيچ وجه رعايت هيچ نکته و مراعات هيچ ترتيب نگرديد...

حمله به قزاقخانه - ص15


- قساوت و شقاوتي که ظاهر ساختند در هيچ قرن و دوره نظير ان شنيده نشد و در هيچ مذهب روا نيست که زن و اطفال و پيرمردان را به قتل برسانند!

صبح خيلي زود به حکومت آمده موافق راپورتها معلوم شد شبانه وقايع ناگوار و اسف باري روي داده است، جلوها و غيره(ارامنه و آسوريها)به چندين کوچه هجوم آورده و داخل خانه ها شده اعمال شنيعه و افعال قبيحه را در بعضي خانواده ها و ساير اهالي مرتکب و درارايي مردم بيچاره را غارت و قريب پانصد خانه را آتش زده و مرد و زن و صغير و صغيره را مقتول نموده از کسي ابقاء نکرده اند.مي توان عرض کرد قساوت و شقاوتي که بعد از اصلاح(توافق صلح) ظاهر ساختند در هيچ قرن و دوره نظير ان شنيده نشد و در هيچ مذهب روا نيست که زن و اطفال و پيرمردان را به قتل برسانند.آنهم بعد از اصلاح و اتمام دعوا.

جاي هزاران تاسف است که در اين قضيه کبري و بلکه قيامت عظمي ابدا رعايت اين مسايل نگرديد و از احدي ابقاءنشد.نه به پيرمردان وزنان ترحمي نمودند ونه بر اطفال معصوم رحمي، چناچه روز گذشته هم در کوچه ها جمعي از نسوان و اطفال را هدف گلوله کرده بودند.مي توان گفت کوچه اي نوبد که در آن چندين جنازه از اشخاص بي تقصير نيفتاده باشد.علت معلوم نبود که چرا اين قدر قساوت به خرج داده و عداوت را تا اين درجه بالا برده بودند. خداي واحد شاهد است از تصور آن اوضاع جانسوز جگر انسان آتش مي گيرد و شخص ديوانه شده حالت جنون عارض مي گردد.

به اعتقاد قاصرانه، مادامي که دنيا هست فجايع و قبايح امشب مذاکره وتاريخ عالم را لکه دار خواهد نمود.

وقوعات شرم آور امشب به طوري مواثر و فجيع است که خود مسيحيان از مذاکره و ياد اوري ان متاسف ودچار ندامت مي شوند.

وقايع شب گذشته - ص 17


- يوم يفر المرء من اخيه

...در حکومت بودم خبر آوردنددر اطراف حکومت و کار گذاري (مسيحيان)مشغول شکستن در ها و غارت خانه ها هستند و کم کم باز از هر طر شهر علي الخصوص از محله هزاران صداي شليک تفنگ بلند شد.محقق بود هجوم تعرض از مسيحيان است خاصه دهاتي ها که به شهر هجوم آورده بودند و مسلمان هاي بيچاره را ديده که برايشان فدرت مدافعه باقي نمانده بود.آنهايي که از واقعه ديروزي و دشبي جاني به سلامت برده بودند هر يک در گوشه پنهان شده نه در قيد عيال و اطفال بودند و نه مقيد به مال .

يوم يفر المرء من اخيه (آيه شريفه 34 از سوره مبارکه عبس) مصداق حال اهالي فلک زده گشته بود...

عظيم السلطنه سردار - ص ص 17و18


- مسيحيان(ارامنه،آسوريان و جلوها) متصل اموال غارتي از کوچه ها آورده به محل خودشان مي بردند...

به هر حال حالت شهر خيلي منقلب و هنگامه غريبي بود بنده از پنجره مي ديدم که مسيحيان (ارامنه و جلوها)متصل اموال غارتي از کوچه ها آورده به محل خودشان مي بردند...

...در اطراف حکومت و کارگذاري خانه هاي متمولين را به غارت بردند و در دورو بر کارگذاري يک خانه سالم نماند.

بنده کار گذاري را در خطر ديده به ملاحظه دفتر و اسناد دولتي شرحي به قونسول آمريکا نوشته که فلان خانه و فلان خانه را غارت کردند در اين محله بزرگ خانه اي سالم نمانده است بايد به فوريت جلوگيري شود.اين چه آتشي است که در اين ولايت خراب مي سوزد و ضمنا اظهار کردم اداره کارگذاري در مخاطره مي باشد يکنفر از کسان حکومت را که زبان نصراني بلد بود پيدا کرده کاغذ را بتوسط او فرستادم.بعد از کمي فاصله شخص مزبور با کساني از مسيون آمريکا-با بيرق آن دولت به حکومت آمده - ...و بنده خطري را که اداره را احاطه کرده بود مجددا ياد آوري نمود(م).

ادامه نهب و غارت - ص 19


- در هر سمت قتل و غارت و احتراق به شدت جاري بود!

... با اينکه جمعي از مسيحيان مسلح در کوچه ها تردد کرده و به ظاهر مراقبت مي نمودند باز در هر سمت قتل و غارت و احتراق به شدت جاري بود تا وقت عصر به خانه حاجي اسماعيل معين اوف در قرب حکومت ريخته خودش را مقتول و اموالش را غارت نمودند...

قراولهاي کارگذاري - ص ص 19و20


- تا غروب هنگامه محشر در شهر بر پا بود!

به هر حال تا غروب هنگامه محشر در شهر بر پا و از کوچه ها مال غارتي بود که عبور مي کرد.احدي (از مسلمين) قدرت بيرون شدن در کوچه را نداشت.همه مردم متواري بودند و شب که رسيد بر وحشت اهالي فلک زده افزود...

نگهبانهاي مسيحي - ص 20


- بدبختانه آتش فتنه و فساد به آن درجه شعله ور شده بود که به سهولت از اين قتل و غارت نتوان مسيحيان هنگامه طلب را منصرف نمود!

امروز هم در محلات قتل و غارت به شدت جاري بود.نمايندگان که در قونسولخانه بودند اتصالا خبر مي دادند که(مسيحيان) به فلا ن جا ريخته و غارت و قتل نمودند.بنده وسايرين هم با اظهارات منطقي وخامت اين اوضاع را به روسا حالي ، و تاکيد در جلوگيري مي کرديم.ولي بدبختانه آتش فتنه و فساد به آن درجه شعله ور شده بود که به سهولت از اين قتل و غارت بتوان مسيحيان هنگامه طلب را منصرف نمود!

...همه شب باز مثل شب گذشته صداي تفنگ از شهر بلند بود و قتل و غارت مي کردند.

نظم جديد- ص ص 24و25


- ارومي يک منظره دهشتناک و يک مزارستان هولناک شده که بيان و بنان از تقرير و تحرير کيفيت آن عاجز مي باشد!

روز 14 جمادي الاول ... آدمي(افرادي) با عرابه معين نمودند که خانه ها را تفتيش و هرچه جنازه باشد دفن نمايند.و اين جنائز بلکه بعد از آن هم بدون غسل و کفن دفن شدند زيرا اولا کشته(مسلمين) از بس فزون بود که کفن ممکن نشد و ثانيا بازاري نبوده و مال التجاره اي (کفني)باقي نمانده بود!بقيه السيفي که از تاراج سالداتهاي روس باقي بود در اين قضيه به غارت رفته درو پنجره دکاکين شکسته و آنها را هم اکراد مهاجر برده و مي سوزاندند...

دفن جنازه چندين روز طول کشيد ...

عده زيادي از مجروحين را که به مريضخانه فرانسويها برده بودند روزي تا ده نفر از آنها وفات مي کردند...

في الواقع ارومي يک منظره دهشتناک و يک مزارستان هولناک شده که بيان و بنان از تقرير و تحرير کيفيت آن عاجز مي باشد.

کفن ودفن جنازه ها- ص 25


- در همه محلات شهر قتل و غارت با شديدترين حالتي جاري،کسي خبر از حال کسان خود نداشت!

(بعد ازنشر خبر کشته شدن مارشيمون سرکرده مسحيان غارتگر توسط اسماعيل آقاي کرد)

مال غارتي و اشياء پر قيمت را غارتگران و حتي زنان مسيحي (ارمني،آسوري،جيلو)از کوچه ها مي بردند...

هرکس به خيال غارت بود و هيچ کس غير از اين مقصودي نداشت.در همه محلات شهر قتل و غارت با شديدترين حالتي جاري ،کسي خبر از حال کسان خود نداشت...

دسته دسته مرد و زن و اطفال (مسلمان)که اکثرا مردها پا برهنه و بعضي از زنان سر گشاده بودند در پشت بامها به اين طرف و آنطرف فرار مي کردند و از هر خانه صداي تفنگ و ناله اطفال صغير و صغيره بلند مي شد.

سبحا ن الله اوضاع قيامت مشاهده مي گشت.

هر کسي در صدد علاج و استخلاص جان خود بود.پدر از پسر و مادر از طفل خود خبر نداشت.زنها به هر حياطي که مي رسيدند از دست اطفال خودشان گرفته از بلندي سه ذرع و چهار ذرع مي انداختند و خودشان را هم از همان بلندي پرت کرده دست وپا شکسته و مجروح گشته پا شده فرار مي کردند.بعضي ها از بزرگ و کوچک که از همان بلندي مي افتادند و به واسطه شدت صدمه قادر به حرکت نبوده بي حس روي برفها مي ماندند.

اوضاع قيامت - صص 43و44


- گمان نمي رود اين همه فجايع و بلايا را اهل يک ولايت و يا مملکتي در هيچ دوره و قرني مبتلا شده باشند!

مصيبتي که اهل بيچاره اين ولايت دچار شده بودند خارج از قياس و تصور است و گمان نمي رود اين همه فجايع و بلايا را اهل يک ولايت و يا مملکتي در هيچ دوره و قرني مبتلا شده باشند.اعتقاد قاصرانه فدوي اين است با اين بدبختي که اهل ستم کشيده ارومي دچار گرديده و اين کم طالعي که به مردمان مظلوم اين ولايت نصيب شده است اگر در مغرب زمين هم بلاي آسمان نازل گرديده و يا حادثه در زمين حادث شود صدمه آن عايد حال يک نفر اهل ارومي خواهد شد.

خداوندا بلا پشت هم و صدمات طاقت فرسا پي در پي و قتل وغارت متصل...

...با وجود اين همه صدمات و قتل و غارت طاقت شکن اهل ارومي...برخلاف مصالح مملکتي اقدامي نکرده و ملتجي به اجانب و متوسل به اين و ان نشده اند...

متوسل نشدن به بيگانه و جزاي ان - ص ص 44 و 45


- از اناث چند نفري در اين اوضاع وضع حمل نمودند!

...ملاحظه حالت آنها بسيار رقت آور بود زن ها را به يک حياط کوچک جمع نموده و مردها در حياط حکومت و يک حياط ديگر جمع شده بودند.زن و مرد با حالت زار مشغول گريه و زاري بودند.عده اين جمعيت به هشتصد نفر بالغ مي شد.اوضاع فلاکت و گرسنگي اين جمعيت خيلي مايه تاسف بود و حال انکه عموما از محترمين و محترمات بودند.

... از اناث چند نفري در اين اوضاع وضع حمل نمودند.

اين هم يک بديختي ديگر بود.

شوهر يکي از زنهايي که وضع حمل کرده و خودش از صنف علما بود براي فدوي حکايت مي کرد که بعد از وضع حمل عيالش به هر نحوي بوده به خانه رفته که شايد قدري لباس براي طفل بياورد.لباس سهل است کهنه هم پيدا نکرده بود.بدبختي اهالي ارومي به درجه اي رسيده بود که مافوق ندارد.

وضعيت رقت بار پناهندگان - ص 46


- عقب روضه خان فرستاده شد که با ذکر مصايب حضرت سيد الشهدا (ع) و گريه بر ذريه نبوت و خانواده عصمت و طهارت قلوب خودمان را تسکين بدهيم!

وقت غروب رسيد.بدبختانه همان شب هم چهار شنبه اخر سال بود مردها و زنان ايام گذشته و ترتيبات همان شب و خانه و زندگاني خودشانرا مجسم نموده بناي ضجه و ناله گذاشته هر کسي بر بدبختي خود گريه و ناله و نوحه مي نمود...

چند جا عقب روضه خان فرستاده شد که با ذکر مصايب حضرت سيد الشهدا عليه السلام و گريه بر ذريه نبوت و خانواده عصمت و طهارت قلوب خودمان را تسکين بدهيم.

از بدبختي روضه خان هم پيدا نشد.

چهارشنبه آخر سال- ص 48و49


- علماي قتيل ظلم و ستم مسيحيان!

جنازه حاجي مير احمد اقا که از سادات جليل القدر ارومي بود از ديروز دفن نشده بود....

وقوعات اين وقعه قياس با وقعه اول نيست و اين مرتبه مصيبت وارده و شقاوت و صدمات اهالي چند درجه زيادتر از واقعه پيش بوده است.خانه اي نماند که تاراج نشده و کسي نماند که دچار فلاکت و غارت نگرديد.

چندين نفر از محترمين علماي ولايت مقتول به ظلم شدند.

من جمله اخوند ملا علي قلي که اول مجتهد ارومي و شخصي نود سال بود با دوپسر و يک عروسش به علاوه ثقه الاسلام و صدرالعلماء و رييس السادات اقاي ميرزا ابراهيم مجتهد و آقاي ميرزا صادق پيشنماز و حاجي ملا اسمعيل که پسرش را سر بریده بودند با چند نفر ديگر از سادات محترم طبقه روضه خوان قتيل ظلم و ستم گرديدند.

تلفات علما - ص ص 48و49


- مختصر اين است در ارومي دهي از مسلمانان نمانده است که قتل و غارت نشده باشد!

امروزه دردهاتي که در وقعه اول قتل و غارت نشده بود به شدت هرچه تمامتر قتل و تاراج و اعمال شنيعه شروع شده (مسيحيان)چند پارچه دهات را سواي عده قليلي قتل نمودند.چنانچه از قريه اوصالو موافق تقريرات دوزاده نفر خلاص شده در قريه صداقلو فقط يک نفر چوپان باقي مانده.

از قريه چونقرالو چهار صد و پنجاه نفر و از قريه بزرگ آباد يکصدو سي نفر مقتول کرده بودند.بقيه السيف دهاتيان بيچاره بعد از قتل و غارت اگر مي توانستند خودشان را به شهر انداخته متواري مي شدند و الا در صحرا و روي برف ها با کمال ذلت جان به جان آفرين تسليم کرده جنائز آنها طعمه وحوش و طيور مي شد...

مختصر اين است در ارومي دهي از مسلمانان نمانده است که قتل و غارت نشده باشد.

وضعيت اسفبار دهات - ص ص 58 و 59


...


و اما آنچه که گفته شد تنها يک از صد وقعات مولمه ارومي طي چند ماه بود، خود تصور کنيد که در شهرها و روستاهاي خوي، سلماس، شرفخانه، ماکو، قوشچي... برمسلمين از چه گذشته است!


 


 

قسمت سوم : سلطان ولد و اشعار ترکی اش( فرزند حضرت مولانا)

سلطان ولد فرزند خلف مولانا همچون پدر خویش به ترکی شعر سروده . در یکی از اشعار ترکی سلطان ولد ، در مدح پدرش مولانا سخن رانده که چند بیت آن را با ترجمه مینویسم.

مؤولانادير اوولييا قوطبو٫ بيلين! -  Movlanadır ovliya qutbu, bilin

نه كيم اول بويوردويسا٫ آنى قيلين! -  Nə kim ol buyurduysa, anı qılın

تانرىدان رحمتدير آنين سؤزلرى-  Tanrı'dan rəhmətdir anın sözləri

كورلار اوخوسا آچيلا گؤزلرى - Korlar oxusa açıla

ترجمه فارسی:

بدانيد که مولانا است ؛ قطب اوليا

هر آنچه ايشان فرمايند ؛ همانا به جا آوريد

رحمتی است از خداوند ؛ سخنان او

کور بينا ميشود اگر سخنان او را بخواند

 

چندی پيش آقای مهران بهاری تحقيقی ارزنده در اين خصوص داشتند که بهتر از شرح های ناقص بنده است ( مقاله در مورد اشعار ترکی سلطان ولد ). بنده هم نمونه ای از اشعار سلطان ولد را ميگذارم:


مؤولانادير اوولييا قوطبو٫ بيلين! -  Movlanadır ovliya qutbu, bilin

نه كيم اول بويوردويسا٫ آنى قيلين! -  Nə kim ol buyurduysa, anı qılın

تانرىدان رحمتدير آنين سؤزلرى-  Tanrı'dan rəhmətdir anın sözləri

كورلار اوخوسا آچيلا گؤزلرى - Korlar oxusa açıla gözləri

 

هانگى كيشى كيم بو سؤزدن يول وئره - Hangı kişi kim bu sözdən yol verə

تانرى آنين موزدونو معنا وئره - Tanrı anın muzdunu məna verə

يوخدو ماليم٫ [يا] داواريم كيم وئره ن- Yoxdu malım, [ya] davarım kim verən

دوستلوغون ماليله بئلو (؟) گؤسته ره م- Dostluğun maliylə belu göstərəm

-----------------------------------------

 

سنين اوزون گونشدير٬ يوخسا آىدير؟ -  Sənin üzün günəşdir, yoxsa aydır

جانيم آلدى گؤزون٬ داخى نه آييدير؟ -  Canım aldı gözün daxi nə ayıdır?

منيم ايكى گؤزوم٬ بيلگيل جانيمسان! -  Mənim iki gözüm bil ki canımsan

منى جانسيز قوياسان سن, بو كئىدير - Məni cansız qoyasan sən, bu keydir

گؤزومدن چيخما كيم بو ائو سنين دير - Gözümdən çıxma kim bu yer sənindir

منيم گؤزوم سنه ياخشى ساراىدير -  Mənim gözüm sənə yaxşı saraydır

نه اوخدور بو٫ نه اوخ كيم دَيدى سندن؟ -  Nə oxdur bu, nə ox kim dəydi səndən?

منيم بويوم سونويدو٫ شيمدى ياىدير - Mənim boynum süñüydü, şimdi yaydır

تاماشاچون برى گل كيم گؤره سن - Təmâsâçün bəri gəl kim görəsən

نئته گؤزوم ياشى ايرماق-و چاىدير -  Netə gözüm yaşı ırmaq-u çaydır

سنين بويون بوداقدان آغدى٬ گئچدى -  Sənin boyun budaqdan ağdı geçdi

جاهان ايمدى اوزوندن ياز-و ياىدير -  Cahan imdi üzündən yaz-u yaydır

بوگون عئشقين اودوندان ايسسى آلديق -  Bugün eşqin adından issi aldıq

بيزه قايغى دئييل گر قار-و قاىدير -  Bizə qayğı deyil, gər qar-u qaydır

منه هر گئجه سندن يوز مين آسسى -  Mənə hər gecə səndən yüz min assı

منيم هر گون ايشيم سندن قولاىدير -  Mənim hər gün işim səndən qolaydır

ولد يوخسولدو سن سيز بو جاهاندا -  Vələd yoxsuldu sənsiz bu cahanda

سنى بولدو٬ بو اوزدن بَى-و باىدير -  Səni buldu, bu kəzdən bəy-ü baydır

-----------------------------------------

 

قارنيم آجدير٬ قارنيم آجدير٬ قارنيم آج - Qarnım acdır, qarnım acdır, qarnım ac

رحمت ائت گيل تانرى٬ منه قاپى آچ!-  Rəhmət etgil Tanrı mənə qapı aç

اوچماق آشيندان ديله رم بير چاناق- Uçmaq âşından dilərəm bir çanaq

نور خميريندن ايكى اوچ بازلاماج - Nur xəmîrinden iki üç bazlamaç

رحمتين چوخدور٬ دنيزدير ائ چالاب  -   Çalab Rəhmətin çoxdur, dənizdir, ey

رحمتين اسكيلمه يه٬ سن چوخ[جا] ساچ! -  Rəhmətin əksilməyə, sən çox[ca] saç

گر يازيقلىوان٬ باغيشلا ائى كريم!-  Gər yazıqlıvan bağışla ey Kərîm

قولونا توتما قاتى٬ بو كز[نى] گئچ!-  Quluna tutma qatı, bu kəz[ni] geç

سن بويوردون قولونا گل بير قاريش-  Sən buyurdun quluna gəl bir qarış

كيم گلم سنين اوچون من بير قولاج-  Kim gələm sənin üçün mən bir qulaç

كيم سنى بير بيلمه يه جانلار- جانى-   Kim səni bir bilməyə canlar canı

اولدو گاوور٬ بوينونا آسيلدى خاچ-  Oldu gâvur, boynuna âsıldı xaç

كيم سنى گؤره و عاشيق اولمايا-  Kim səni görə vü âşıq olmaya

يا ائشكدير٬ يا كى داشدير٬ يا آغاج-  Ya eşəkdir, ya ki daşdır, ya ağaç

سن گونشسن٬ گؤى[سه] تختين ائ پاشا-  Sən günəşsən, göy[sə] təxtin ey paşa

چايير-و چمن نوروندان اولدو چاچ -  Çayır-u çəmen nurundan oldu çaç

قاشلارين ياىدير٬ گؤزون اوخلار آتار-  Qaşların yaydır, gözün oxlar atar

گؤنلوم اول اوخلار اوچون اولدو آماج-  Gönlüm ol oxlar üçün oldu amaç

اول نه قاشدير٬ اول نه گؤزدور جان آلير-  Ol nə qaşdır, ol nə gözdür cân alır

اول نه بويدور٬ اول نه اوزدور٬ اول نه ساچ!-  Ol nə boydur, ol nə üzdür, ol nə saç

ائ ولد٬ گؤزلو جاهاندا آزدورور-   Ey Vələd! gözlü cahanda azdurur

گؤزسوزه باخما ايراقدان٬ قاچ٬ قاچ! -  Gözsüzə baxma ıraqdan, qaç! qaç!

 

 

 

 

قسمت چهارم :لينکها

۱)ابيوردي: لهجه اى تركى در ايران

۲)آرشيو نوشته های بلاگ سؤزوموز

۳)وبلاگ ترکان خلج ايران

۴) شعری زيبا از تبريز قيزی

 

آتیلا کوراوغلی

جمعه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۳
 

در مورد آذربايجان(2)

با سلامي مجدد خدمت خوانندگان محترم بلاگ. باز سعي دارم در اين مجال در مورد جنبه هاي مختلف فرهنگ آذربايجان و حقوق انساني آذربايجانيها سخن برانم. در زمينه تاريخ ادبيات اين نوشته, از تحقيقات و نظرات پروفسور هيئت استفاده شده.

 


قسمت اول: توجه به زبانهاي غير فارسي در ايران و رابطه آن با وحدت ايرانيان

باز يکي از موضوعات جنجالي که از نه تنها از سوي آذربايجانيها بلکه از سوي اکثريت مطلق غير فارس ايران و حتي فارسزبانهاي وطندوست اصرار ميشود و از سوي آرياگراها انکار ميگردد حقوق زباني شهروندان غير فارس ايران است.متاسفانه با روي کار آمدن حکومت پهلوي و با توجه به شرايط خاص زماني و اتفاقاتي که در سطح منطقه و جهاني در آغاز حکومت پهلوي حاکم بود و صد البته به دليل حضور کارگزاران روشن فکر وقت, تا اکنون طوري بر ذهن کارگزاران فرهنگي بعدي تلقين شد که گويي رسيدن شهروندان غير فارس ايران به حقوق زباني شان مساوي است با از بين رفتن وحدت ملي و صد البته در نهايت تجزيه ايران!
در اين ميان آذربايجانيها(و البته کردها و عربها آنچنانکه در نوشته هاي قبلي گذشته) که طلايه داران حرکتهاي ضد استبدادي همچون مشروطه بودند , در معرض نوک پيکان اين حملات ضد فرهنگي و ضد ملي قرار گرفتند.
اگر از بحثهاي حاشيه اي بگذريم بايد توجه داشته باشيم که يکي از عناطر وحدت ميان افراد ملت, توجه يکسان به حقوق بشري تک تک افراد ميباشد.متاسفانه حتي در ميان بسياري از افراد داراي بينشي روشن و وطنرست نيز اينگونه تلقي شده که ميتوان از حقوق زباني ايرانيان غير فارس چشم پوشي کرد و در مقابل اين خواسته ي اوليه ايرانيان غير فارس زبان , با به کار بردن پاسختايي کليشه اي همچون < اکنون مصلحت کشور نيست در اين باره بحث شود > و < رسيدن به اين حق به ضرر مصالح ملي است > و < نبايد در خصوص موضوعات قومي پا پي شد > و... به راحتي از زير اعطاي اين حق اوليه بشري خودداري ميکنند.
اين در حالي است که حق تحصيل به زبان مادري و اعطاي تسهيلات در سطح ملي براي گسترش و تقويت زبانهاي شهروندان کشور را ميتوان برابر با حقوقي همچون : حق استفاده يکسان از آب و خاک کشور و يا حتي حق زندگي کردن و زنده ماندن و يا حتي مهمتر از اين ميتوان داشتن و نداشتن حق تحصيل به زبان مادري را هم سطح با داشتن و نداشتن شخصيت انساني براي يک فرد در نظر گرفت.چنانکه فرد برجسته اي همچون استاد مرحوم غلامحسين ساعدي که تمام عمرش ميتواند الگو قرار داده شود , در مصاحبه اي , يکسال تحصيل به زبان مادريش را تنها سال احساس آدم بودن بيان ميکند و ميگويد : «مثلاً يك‌ سال‌ فرض‌ بفرمائيد بنده‌ تركي‌ خواندم‌ و آن‌ موقع‌ زمان‌ حكومت‌ پيشه‌وري‌ بود. كلاس‌ چهارم‌ ابتدائي‌. قصه‌ ماكسيم‌ گوركي‌ توي‌ كتاب‌ ما بود. قصه‌ چخوف‌ توي‌ كتاب‌ ما بود. مثال‌هاي‌ تركي‌ و شعر صابر و شعر ميرزا علي‌ معجز... همه‌ اينها توي‌ كتاب‌ ما بود،و آن‌ وقت‌ تنها موقعي‌ كه‌ من‌ كيف‌ كردم‌ كه‌ آدم‌ هستم‌، بچه‌ هستم‌. يا دارم‌ درس‌ مي‌خوانم‌ همان‌ سال‌ بود. من‌ از آنها دفاع‌ نمي‌كنم‌،مي‌خواهم‌ احساس‌ خودم‌ را بگويم‌.»(تاريخ‌ شفاهي‌ ايران‌، مصاحبه‌ دانشگاه‌ هاروارد با دكتر غلامحسين‌ ساعدي الفبا، ش‌ 7، پاييز 1365، ص‌ 76-77) و از اين گذشته شاهد اين هستيم که افراد برجسته اي همچون رشديه و استاد باغچه بان و و ثمينه باغچه بان و شهريار و... در کوچکترين فرصتهايي به اين مهم اشاره ميکنند و حتي قدمهايي تاثير گذار در اين خصوص بر ميدارند و در اين ميان بزرگاني چون مرحوم جلال آل احمد نيز بي تفاوت نميگذرند.(مراجعه شود به نوشته هاي قبلي)
از اين حرفها که بگذريم مگر همين آذربايجانيها نبودند و چه مبارزاني در مشروطيت و... که زباني جز زبان مادري خود نميدانستند ولي هنگامي که پاي ايراندوستي به ميان مي آمد, بزرگترين جانفشاني ها را کردند و مگر همين شهيد ستارخان(سردار ملي) نبود که هنگام در آستانه سقوط قرار گرفتن شهر تبريز و تارو مار شدن مجاهدين تبريز فرياد کشيد< اوشاقلاري قيرديلار> و مجاهدين را به مقاومت فرا خواند.و مگر همين ستارخان نبود که پر محتوا ترين جمله ي وطن پرستي را به همين زبان بر زبان راند که :
قالديرين مشروطيت  بايراق لاريني  هله ستار اؤلمه ييب   (ترجمه: بي افرازيد بيرق مشروطه را که هنوز ستار نمرده است).
غرض اين است که بيان شود رسيدن به حقوق زباني ايرانيان چيزي جز هر چه بيشتر شدن يکساني در ميان ايرانيان نيست و اين مهمي است که اميد است در آينده اي ايرانيان غير فارس زبان به آن نائل شوند.(اين در حالي است که حتی در قانون اساسي کشور اصولي براي زمينه سازي و اجرا و اعطاي اين حقوق تعيين و تبيين گرديده)

 


 

 

قسمت دوم : نگاهي اجمالي به چند اثر ادبيات ترکي آذري قرن 14 ميلادي

در قرن 14 ميلادي تکامل محسوسي در زبان ادبي ديده ميشود.شعراي بزرگي مانند نسيمي و قاضي برهان الدين و ضرير در انواع مختلف نظم طبع آزمايي نموده و ديوان و آثار ارزشمندي به وجود آورده اند.
در باره ي آثار شيخ صفي الدين اردبيلي جد پادشاهان صفويه (متوفي در 735ه/1334م)در کتاب پيدايش دولت صفويه چنين نوشته شده:
« فضلي اصفهاني, نويسنده افضل التواريخ(1026 هجري/1617 م) از اثري به نام < مقامات و مقالات > صحبت ميکند که منسوب به شيخ صفي الدين اردبيلي است.طبق نوشته ي مينورسکي(محقق و مستشرق انگليسي) شيخ صفي اين مجموعه را آشکارا براي ارشاد پيروانش به ترکي و فارسي در کتابي به نام < قارا مجموعه > نوشت و به آن عنوان < سير الصوفيه > داد.شاردن که در اواخر دوره صفويه از ايران ديدن کرده ميگويد که(طبق گفته مينورسيکي, تذکره الملوک ص 113, اشاره اينجا از سفر نامه شاردن, چاپ لانگل جلد 10,پاريس 1811م است) قبل از اينکه شاه به جنگ برود روحانيون مسائلي را از کتاب < قارا مجموعه > که گويا نوشته ي شيخ صفي است ميخواندند.مينورسکي عقيده دارد که < قارا مجموعه > همان کتاب < مقامات و مقالات > است که نويسنده افضل التواريخ از آن نام ميبرد.محمد علي تربيت در < دانشمندان آذربايجان > (تهران 1314 ش/1936 م)در مقدمه اي راجع به شيخ صفي الدين(صفحه 234) ميگويد که <قارا مجموعه > جز در کتابخانه هاي شاهان صفوي در جاي ديگر وجود نداشت.
«بقايي و غريبي نيز در تذکره پارسي و ترکي خودشان شرح حال مفصلي از وي(شيخ صفي) موشته و کتابي به عنوان قارا مجموعه به حضرت شيخ نسبت داده  و گفته اند نسخه ي آن مجموعه جز در خزانه کتب سلاطين صفوي در جاي ديگر موجود نيست.غريبي مذبور استطراداً قسمتي از محتويات آنرا نيز ذکر کرده است.بقايي قاضي معروف اردبيل است که اشعاري به ترکي دارد»(ميشل م.مزاوي,پيدايش دولت صفويه,ترجمه يعقوب آژند,چاپ اول,تهران,نشر گستره,1363,ص 74-173)

 


 

 

قسمت سوم :خوانندگان نشريه پرچم و آذربايجان گرايی معتدل

(در اين نوشته که از اين مقاله گرفته شده به اوضاع عمومی آذربايجان در آن زمان اشاره شده.)

خوانندگان پرچم معمولاً بيشتر از كسروي حكومت را با ديد انتقادي نگاه مي‌كردند، و علي رغم سياست خود كسروي، زير فشار خوانندگان خود، پرچم به يك مركز آذربايجانگرائي معتدل مبدل شد. در اوائل كار پرچم، كسروي مي‌نويسد كه:(«آذربايجان از ايرانست و ايران از آذربايجان»، ش. 9 (15 بهمان، 1320).)

يكي از آشنايان نامه‌اي نوشته و در بارة بد رفتاري استندار سابق مستوفي بگله پرداحته چنين ميگويد: «چه شد كه آذربايجان فراموش شد و پس از سه گفتاري كه در بارة آن نوشتيد( در شماره‌هاي 1، 2، و 3 )بيكبار بموضوعهاي ديگر پرداختيد؟»

و او با كمال اكراه، در جواب مي‌نويسد كه:

آري در آذربايجان از كار كنان دولت (كاركنان زمان شاه پيش) شكايّت بسيار هست و عنوان(«عنوان» بفارسي خصوص كسروي معناي «بهانه» دارد.) اين شكايّت‌ها دو چيز است: يكي آنكه در زمان شاه پيشين، برخي مأمورين از توانايي دولت سوء استفاده كرده نه تنها با مدرم بد رفتاري كرده اند، از بيخردي و بد نهادي، آذربايجانيان را ترك ناميده و از ديگران جدا گرفته و توهينهايي كرده اند. در اين باره پيش او همه نام آقاي عبدالله مستوفي برده ميشود و ما نمي‌دانيم اين مرد چه رفتاري كرده كه تا اين اندازه دلها را پر از كينه گردانيده.

امّا سر مقاله را با اين خاتمه مي‌دهد:

از آنسوي مارا با آذربايجانيان نيز سخني هست. ميخواهيم بآنان ياد آوري كنيم كه اين شكايّتها كه شما ميكنيد بيش يا كم در همة جا هست. آن بدرفتاري‌ها و نادرستنيها كه مي‌گوييد در همة جا بوده، و علّت آن، نه داستان آذربايجان و عراق و يا مسئلة ترك و فارس، بلكه بدي خويها و تباهي انديشه‌ها، و بالاخره نبودن يكراهي براي زندگانيست.

... دو سال پيش برضائيّه رفتيم و من ديدم تبريزيان ... بيكزبان تلخي از مردم رضائيّه بد ميگويند و تو گويي آنان را يك جنس ديگري ميشمارند.

چندي بعد، مجبور مي‌شود تا نامة يكي از خوانندگان پرچم را منتشر كند و دو باره به اين مسئله بر گردد:

يك شكايّت ديگر از بي پروايي دولت بشهر تبريز و آبادي آنست. بر بيست سال گذشته در تهران و برخي شهرهاي ديگر خيابانها باز شده و عمارتهاي بزرگ ساخته گرديده و هر يكي بزيبايي و آراستگي افزوده....

در تهران و ديگر جاها چند سالست خيابانها اسفالت شده. در تبريز تنها يك خيابان را پارسال اسفالت كرده‌اند، و آن هم چندان بد است كه در اندك زمان رو بويراني آورده.

در زمان شاه گذشته چنين پراكنده شد كه او از تبريز بدش ميآيد، و اين سخن گويا بي پايه نبود... اين موضوع چه راست است چه دروغ، كاركنان دولتي بهمين بهانه دست بآبادي شهر نميزدند، و بسيار بيشتر از آنچه خواست آن شاه بود به تبريز بي‌پروايي نشان ميدادند.

كسروي سعي مي‌كرد كه اعتنائي  نكرده و فقط به سرزنش مأمورين دولت اكتفا كند. راجع به مستوفي مي‌گويد كه با هم دوستي داشتنند و خود آدم تحصيل كرده بوده و كسروي نمي‌خواهد او را محكوم سازد، فقط مي‌گويد كه دولت بايد پروندة او را بررسي كند.

امّا خوانندگانش ديدگاه ديگري داشتند. واعظپور، كه مقالات و نامه‌هاي متعددي براي پيمان مي‌فرستاد، مي‌نويسد( «قابل توجّه جناب آقاي نخست وزير»، ش. 17 (25 بهمان، 1320). )كه مستوفي «در ايام استانداري خود در آذربايجان تا ميتوانست از توهين و تحقير به آذربايجانيان دريغ نگفته و از هيچگونه اذيّت و آزار به ايشان كوتاهي نكرد…. آقاي مستوفي آن آتش را در دلهاي آذربايجانيان برافروخت، آتشي كه تا حال سوز آن از دلها نرفته و هنوز هم شعله‌هايش خاموش نشده است.» او را متّهم به «ايراد توهين به آذربايجانيان، چوب و فلك بستن اشخاص، توقيف و زنداني كردن تجار و محترمين تبريز بدون صدور قرار توقيف، شكستن عصا در سر چند نفر…» مي‌كرد. نويسنده اعتراض مي‌كند كه حكومت هيچ توجّهي به اين مسئله نمي‌كند.( در جاي ديگر، اين اسماء-- آقاي لقمان نفيسي و آقاي غلامحسين سرود و ديگران-به فهرست دشمنان آذربايجان اضافه شدند. «باز هم در بارة آذربايجان (1)»، ش. 251 (13 آذر، 1321 )

در نامة ديگر، محمّد علي توتونچي نامي، بعد از سپاسگذاري طنز آلودي از «قلم فرسائي» كسروي مي‌نويسد ( محمّد علي توتونچي، «دست از گريبان بدان نبايد برداشت»، ش. 55 (11 فروردين، 1321). )كه دولت حاضر باز نسبت به آذربايجان بدبين است و با چشم بيست سال قبل به آذربايجان نظر ميكندنويسنده اشاره مي‌كند به «قضيّة مستوفي»،

ظلمهاي او در موقع استانداريش در آذربايجان اظهر من الشمس است ... و تا ابد جراحت لسان مستوفي از ياد هيچ آذربايجاني با شريف فراموش نخواهد شد... كسي نيست كه در آذربايجان از زهرهاي مستوفي نخورده و يا نه چشيده باشد. اين است زهري كه من شخصاً از دست ناپاك او چشيده ام فراموش نمي‌كنم. در آذربايجان من سرباز وظيفه بودم براي خوراك اسبهاي سربازخانه او تثبيت جوهايي تحويل دادند چون جوها تماماً خاك و غيره بود اسبها از خوردن آن امتناع نمودند. بالاخره بنابه حكم سر لشگر وقت جوها را به تثبيت بر گردانيدنم بنده هم جزو همان مأمورين بودم كه به تثبيت رفتم مستوفي در آن موقع در تثبيت بود. اين حال را كه مشاهده نمود گفت جوها را كه اسبها نخوردند بدهيد «اين خران من ميخورند». خطاب به تبريزيان. از آن موقع يك حس عداوت نسبت به فارسها در من توليد شده و هم اكنون آن كينه در دل من باقي ايست تا وقتيكه مستوفي را به محاكمات بكشند. آقاي كسروي قسم بخدا ظلم‌هاي مستوفي در آذربايجان طوري بود كه كسي را ياراي زندگاني نمانده بود. عدّه از تجّار بيگناه و يا اشخاص بزرگ ديگر را براي اينكه گندم دارند با جيب‌برها در زندان يكجا حبس نمود.

كسروي در جوابش مي‌نويسد، «رفتار زشت يكتن را عنوان گرفته‌ايد كه با تودة خود دشمني كنيد. فارس‌ها كيستند؟ آيا حز برادران شمايند؟... خشم بشما چيره بوده و اين جمله را خشم بزبان شما روان گردانيده و گرنه هرگاه صدها مستوفي در ميان باشد شما آقاي توتونچي چشم از ايرانگري نخواهيد پوشيد

يك خوانندة ديگر نيز سعي كرد از نهضت آذربايجانگرائي دفاع كند و نوشت:( «چرا آذربايجان مي‌رنجد؟»، ش. 50 (1 فروردين، 1321). )

امروز اينهمه جنب و جوش كه در آذربايجان ديده مي‌شود و پاره از آقايان كوتاه بين آن را غائله تصوّر مي‌فرمايند بنا بگفته آقاي كسروي كه با ايشان هم عقيده هستم نتيجه بد رفتاري و وظيفه ناشناسي پاره از مأمورين پست فطرت است كه از مقام خود سوء استفاده كرده تا آنجائي كه شمشيرشان كار كرده از آزار اين ملت نجيب دريغ نكرده اند.( البته، اين نيست كه كسروي گفت! ) همينكه كوس دموكراسي نواخته شد آنهائي كه سالها در زير زنجير نا عدالتي اين قبيل مأمورين زحمتها كشيده بودند زبان بشكوه گشوده شكايّتهاي خود را علناً اظهار داشت و خواستار آن شدند كه بايستي بدان بكيفر خود برسند!

نويسندة نامه اشاره مي‌كند به مأمورين كه «در دورة شاه سابق وسط ادارة گمرك مأمورين را سيلي زده آنها را ‹ترك خر› خطاب مي‌نمود» و تعجّب مي‌كند كه همان مأمور دو باره به آذرباجان فرستاده شده است.

خوانندة ديگري نيز از زبان تركي در ايران دفاع مي‌كند و كسروي در يك سر مقاله خود جواب مي‌دهد كه:

يكي از ياران( يعني، يكي از اعضاي باهماد آزادگان ) ميگويد: با چندان از جوانان آذربايجان گفتگو ميگرديم خشنودي از كوششهاي شما مي‌نمودند. مي‌گفتند: «ولي يك عيب دارد و آن اينكه هواداري از فارسي ميكند. و ميخواهد آنرا در آذربايجان رواج دهيم و تركي را از ميان بريم» گفتم: اين چه عيبيست؟! گفتند: «زبان ما تركيست و ما با فارسها هنگامي يكي خواهيم شد كه زبان ما را محترم شمارند...» من بسيار كوشيدم كه قانعشان گردانم نتيجه نداد. آيا شما نميخواهيد خواهش آنها را بپذيريم؟! چون جوانان كوشايي هستند من ميخواهم با ما باشند.( بهر حال، پرچم خواننده‌ها داشت كه زبان را از همان ديدگاه كه كسروي مي‌ديدند. ر. ك. به نامة يوسف رهبر از تبريز، «فارسي را در آذربايجان رواج گدرانيد»، ش. 162 (16 مرداد، 1321). )

 

 

 

قسمت چهارم : مصاحبه با استاد سليمی

استاد سلیمی را میتوان به جرات یکی از بزرگترین آهنگسازان موسیقی آذربایجانی در ایران خواند.از این استاد بزرگ شاه اثر های زیادی تقدیم ملت شده.در زیر متن انگلیسی یکی از مصاحبه ها با این استاد شهیر آورده شده.

 

 

Interview by Pirouz Khanlou
Translation from Azeri by Abulfazl Bahadori


Perhaps no song is more familiar to Azerbaijanis throughout the world than Ali Salimi's "Ayrilig" ("Separation") written in the early 1960s. For Azerbaijani Iranians, the "Iron Curtain" of the Cold War period that isolated the Soviet Union from the international community was especially painful as it separated Azerbaijani families and relatives from even seeing and communicating with each other. Here in an interview in his home in Tabriz (June 1994) with Pirouz Khanlou, Salimi shares some of these youthful vivid memories that led him to compose this song.


How did your love for music begin?

I had a great love for music from very early childhood. My parents, however, were not musical at all. They thought music would prevent me from doing well in my studies. They were both very religious; that's another reason why they were against my love of music.

But whenever I heard the tar strings vibrate, it used to tug at my heart so deeply. Eventually, my aunt bought me a tar. She told my parents, "Don't you see? This kid is dying for music! Why don't you let him play it?"

And that tar became my life. I used to practice it everyday. I really took care of it, I would varnish it, make it shine. When my father understood how deeply I loved this instrument, he arranged for a music teacher to instruct me at home. A year later, my teacher told my father, "I can no longer teach your son; he already plays better than I do." I was about 11 at the time.

Who was your primary music teacher?

Ahmad Bakikhanov. He taught me mugham. He was a left-handed tar player so when I sat in front of him as a right-handed person, it was like a mirror. It was so easy to learn that way. I joined his ensemble with 30 players and we gave many concerts.

Tell us about your family.

I was born in Baku in 1922. My mother was from Northern Azerbaijan (at that time part of the USSR) and my father was from Iranian Azerbaijan. After my grandfather died of shock when his village was raided by neighboring villagers, my father left his sisters with neighbors and joined many villagers who went North looking for work. He was 14 at the time. Eventually, he ended up working in a mill in the Guba region and later married my mother in Baku.

How did you come to live in Iran?

Well, it all started one night in 1938. Upon returning home from a concert, I heard my mother crying. I'll never forget that scene. She was holding my sister and crying. It was the beginning of World War II. Stalin only allowed Soviet citizens to stay in the Soviet Union. According to the new laws, you either had to obtain a Soviet passport or leave the country. That's when they took my father away. That's why my mother was crying. They had found a letter from his sister linking him with Iran. Those days they were taking all the Iranians away. I even had to go into hiding at my uncle's house for awhile.

When we went in search of my father, we found the prisons full of Iranians. Only after many months through my mother's endless efforts were we eventually able to find him in a potato warehouse. They had taken him there since the prisons were so full. He had become very sick; many others had died.

My father wanted to return to Iran and begged my mother to somehow obtain an Iranian passport. He didn't want to leave us kids since according to the Soviet law, children belonged to their mother.
Again, my mother did a very brave thing. She went to the Iranian Consulate and claimed that she was originally from Ardabil. Now to tell such a lie would have meant certain death if she had been discovered, but the Iranian authorities believed her and gave us papers. They told us to be ready to leave for Iran within 15 days.

So we joined the huge crowds of refugees going to Iran. The only thing they allowed us to take was my tar. We had to leave behind all our relatives as we were now considered citizens of another country. The truth is-that was the beginning of a long separation for me, which became the title of my famous song, "Ayrilig". They put us in boats. They were calling out the names, and family after family began climbing on board. We had to leave my father; he would join us later.

All along these horrible journeys, my only solace was my tar. I played it everywhere we stopped, even on top of the refugee luggage. Sometimes I even earned money which I gave to my parents.

Ardabil was such a dusty, muddy little village at the time. We didn't even have glass on our windows, we were so poor. Children played in the streets barefooted, but they looked so healthy that when we first arrived I asked my mother why they had rubbed red paint on their cheeks. She told me that it wasn't paint but the mountain climate. Children from the north looked so pale and yellow in comparison.

Eventually, when the Allied Forces began occupying Iran, we moved to Tehran.
Azerbaijani music was not very well known in Tehran at the time. We started it. Up until that time, performing music had always been associated with smoking opium and drug addicts on the streets. Music, in general, really had a bad reputation.

How did you start playing for Tehran Radio?

Oh, that started in Mossadegh's time (the Iranian Nationalist Prime Minister who nationalized the oil industry who campaigned against the Shah). I happened to meet Mr. Yoosefnazhad, who was Mossadegh's Chief of Staff. He liked my tar performances and asked why I didn't play on the radio. I told him it wasn't allowed. He said, "They'll let you play tomorrow!" And the next day they welcomed us-these same people who had rudely refused to let us play Azeri music before.

From then on, usually just before the mid-day prayers, we performed 15 minutes of Azerbaijani music on Tehran Radio. Of course, we played for free. Only later did they suggest we increase the size of the ensemble and become properly employed.

Eventually, the Iranian Parliament approved the budget for our orchestra. Then I had to pass a test to become its conductor. Prominent Persian composers including the late Ruhollah Khalegi, Javad Ma'roofi, and Sahba administered the exam. They really liked my ensemble. From then on, they paid us cash for each performance in the radio.

How long did you play on the radio?

For many years. But four years prior to the Islamic Revolution, they labeled me a "Toudehi" (member of pro-Soviet Communist party of Iran) and kicked me off the radio. Savak (the Shah's intelligence agency) questioned me and my wife several times, but they couldn't prove anything.

Your name is so closely identified with the famous song, "Ayrilig" "Separation". How did you come to compose it?

For a long time I had been looking for the right lyrics to compose a song on the motif of "separation" since it was such a painful part of the lives of so many Azerbaijanis. For many, including myself, it meant separation from family members, relatives and loved ones-separation from home town and home villages over on the other side of the Araz River. During the period that followed neither, the Soviet regime nor Shah's regime allowed us to visit the other side. Going back was only a dream or, at best, a one-way ticket. One day a young man by the name of Farhad Ibrahimi brought me a poem that he had written. I used to receive a lot of lyrics that way so I didn't pay much attention at first. But when I finally read it, it really moved me. It was just what I was looking for.

The lyrics inspired me to write a rather hauntingly mournful melody. My wife, to whom I've now been married 35 years, was the first to sing it. She used to perform in our ensemble, singing all the Azerbaijani songs. We first recorded it for the radio.

How is it that this song is so well known among all Azerbaijanis?

In 1963 Rashid Behbudov (the most prominent singer of Northern Azerbaijan) together with Ahsan Dadashov, and Chingiz Sadigov came to Tehran. I performed the song for them at a gathering that was organized by Iraj Golesorkhi (the head of the Youth Cultural Center in Tehran). It made a deep impression on Rashid. He asked for the music and lyrics. I was very honored by his request but concerned since so many of my songs had traveled North without my name ever being credited. So he promised to name me as the composer and he kept his promise. It was recorded on two different records in two different arrangements; both identified me as composer. Amazingly, those records were never widely distributed. We received them in Tehran, but people in Baku were not aware of them and, obviously, Rashid did not sing it on many occasions because even to this date many people in Baku don't know that I had given it to him.

It's no exaggeration to say that "Ayrilig" became one of the most popular songs throughout Azerbaijan. Rashid went to great lengths to promote our work and compositions in an interview with "Novesti Rasiye" (News of Russia), a famous daily paper in Iran. Our pictures were also published there. On his next trip to Iran in 1965, he honored me by singing it, accompanied by Baku's most famous musicians.

But later on the composer, Cheshmazar, arranged your song for other singers, didn't he?

That was much later. It was when the Turkish singer, Emil Sayin, had come to Iran. Cheshmazar who had been one of my pupils asked my permission to give the song to Emil Sayin. I agreed but asked him not to change the arrangement. However, later on we heard it sung on the radio by Gugush (the most famous Iranian-Azeri female pop singer). But the arrangement didn't maintain the original feelings. They even announced somebody else's name as the composer. Nowadays, Yakub Zorufchi from Tabriz and many others from Baku continue to sing "Ayrilig" and so the song is still very much alive to this day.

How do you see the future of Azerbaijani music in Iran?

During the Shah's time, Azerbaijani music was never promoted. We mainly played for our own entertainment. Folk music is somehow promoted these days and people are more supportive. But Azerbaijani classical music is generally ignored by the authorities and has advanced very little. And this, despite the fact that most of the official anthems at the beginning of the Revolution were composed by me and other Azerbaijani composers. Generally, the government does not support us financially, and the truth is, I can barely pay the rent for my private music school, let alone expect any income from it.

How about Azerbaijani music in the Republic of Azerbaijan since the collapse of the Soviet system?

During my last visit to Baku, I noticed that because of the critical economic state, the income and level of lifestyle of musicians are in such a tragic state. Everything has become market oriented and the musicians are suffering. In fact, many of them have had to leave the country to earn money elsewhere just to survive.

One has to give credit to the Soviet system, despite all its corruption and short comings; at least they supported the arts. I would even go so far as to say that no where else in the world did the fine arts and music ever receive more support than from the government of the Soviet Union.

Of course, in the case of Azerbaijan, it was thanks to Uzeyir Hajibeyov that Azerbaijani music became established to such a fine level of classical art. Soviet authorities wanted to eliminate many Azeri folk instruments such as the tar in order to bring it closer to Russian and European music. In other words, to unify the "Soviet people's music". Hajibeyov did not let this happen. He even introduced the folk instruments to the massive classical orchestra. He realized the incredible potential of Azerbaijani instruments.


Ayrilig
(Separation)


Azerbaijani lyrics by Farhad Ibrahimi
Music composed by Ali Salimi

I cannot sleep at nights, thinking of you.
I cannot get these thoughts out of my mind;
What am I to do since I cannot reach you?
Oh, separation, separation, painful separation.
It's harsher than any pain-separation.
The dark nights are so long in your absence.
I don't know where to go in the dark distance.
The nights have injured my heart so much.
Oh, separation, separation, painful separation.
When I remember your hazel eyes,
I ask the stars of your whereabouts.
Have you forgotten me, now that we are apart?
Oh, separation, separation, painful separation.



 

 

قسمت پنجم : لينک

۱)مقاله بورلا خاتون نوشته دوست فرهيخته ام جناب مهران بهاری

۲) مقاله نمونه هايى از لهجه ابيوردى زبان تركى در استان فارس نوشته شده توسط دوست فرهيخته ام جناب مهران بهاری

۳)سرکار خانم تبريز قيزی از دوستان گرامی ام هستند که همچون هر دختر آذربايجانی-ايرانی ديگر دارای احساسات لطيفی هستند.آخرين شعر ايشان بلکه داها دييه نمه ديم را که در بلاگشان گذاشته اند بخوانيد.

 

 

 

آتیلا کوراوغلی

پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۳
 

يا اباالفضل

جهان ÷هلوان حسین رضا زاده قهرمان الم÷یک از ایران

عکس بزرگتر - کليک کنيد

امشب شبی است که واقعا با شبهای ديگر فرق دارد.امشب ابر مردی از سبلان و فرزندی از آذربايجان جاويدان ؛ پرچم ميهنش ايران را در کشوری بيگانه افراشت و سرود ملی ميهنش را زمزمه کرد و در آن سرزمين بيگانه همه کس را در برابر سرود ملی ميهنش به سکوت واداشت.

واقعا حال و هوای ديگری حاکم است.حسين رضا زاده با يک فرياد يا الله آمد و با صدای يا ابا الفضل وزنه را بالای سر برد و با صدای يا فاطمه الزهرا ميدان را بوسه زده و ترک کرد.

همزمان با قدرت نمايی جهان پهلوان رضا زاده ؛ شبکه ساوالان نيز پخش مستقيمی از جلوی در و داخل منزل جهان پهلوان رضا زاده تهيه کرده بود.واقعا جلوی در خانه پدری پهلوان هنگامه ای بود و در داخل منزل هم همينطور.خبر نگار شبکه ساوالان هنگام شکسته شدن رکورد توسط جهان پهلوان فرياد ميزد < ياشاسين اؤلکه ميزين قهرمانلاری > يعنی< جاويد باد قهرمانان سرزمينم > . خبر نگار شبکه ساوالان ميگفت که چند دقيقه قبلش يک پيرزن اردبيلی آمده و اوزرريک(اسپند) دود ميکرد و ميگفت < ايسته ييرام بالام حسين قهرمان چيخا > يعنی < ميخواهم فرزندم حسين قهرمان شود>...

در خانه ما هم هنگام زدن رکورد  هنگامه ای به پا بود.يکی سجده شکر ميکرد و يکی به دوستش تلفن ميکرد و يکی هم مثل من از فرط شوق پايش را به مبل ميکوبيد!

واقعا انسان ياد شعر مرحوم صابر می افتد که:

ايشته ستارخان باخين ايرانی احيا ائله دی
تورکلوک ايرانکيک حقينی ايفا ائله دی

جهان پهلوان رضا زاده هم با اين قدرت نمايی و بالاتر از آن با آن فروتنی انسانی اش پس از ۱۰-۱۲ روز ايران را احيا کرد.
خلاصه باز هم اين پيروزی را به کليه ايرانيان مقسم سراسر جهان علی الخصوص آذربايجانيهای جهان تبريک عرض ميکنم و الحق که بايد به جهان پهلوان رضا زاده گفت:

تورکلوک ايرانليق حقينی ايفا ائله دی

ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-

قسمت اول : سفری به بابک قالاسی

ساعت 6:30 صبح بود که گروه ده نفري ما از دروازه تبريز سوار بر اتوبوس تبريز-اهر به سمت اهر به راه افتاد.پس از حدود 40 دقيقه ما در اهر بوديم.بعد از انجام کارهاي بين راهي ; دو ماشين سواري کرايه کرديم تا ما را به کليبر و از آنجا به محل کمپ قالادره سي برساند.جايتان خالي در طي راه با راننده اي که من نيز در اتومبيل او بودم کلي اخت شديم.راننده از اهالي موقان بود که  در اهر زندگي ميکرد. پس از اندکي درد دل با راننده ديديم که او هم مثل ما از عاشقان سرزمين مادريش است. در راه هم او براي اينکه حالي به ما داده باشد ماهني آذربايجاني گذاشته بود که لذت مسير را براي ما صد چندان کرد. ما نيز طبق رسم آذربايجانيها با < ياشاسين آقا شوفر > و < ياشا > !!! از محبتش در آمديم. پس از رسيدن به محل کمپ قالا دره سي دنبال يک محل مناسب براي اوتراق گشتيم و چه محلي بهتر از دل جنگل.کمي بالاتر از کافه معروف < بذ > در دل جنگل اوتراق و صبحانه را صرف کرديم.
پس از اندکي استراحت , گشت و گذار در اطراف کمپ خيلي ميچسبيد.جايتان خالي.ولي انگار ثانيه ها خيلي تند تر از هميشه ميگذشتند. چشم نزده عصر فرا رسيد. من به همراهي تعدادي از بچه ها براي جمع کردن هيزم به جنگل رفتيم.واقعا طبيعت اين منطقه در ديگر جاهاي آذربايجان و ايران و حتي جهان بي نظير. از محل کمپ هم صداهاي موسيقي آذربايجاني که در کل منطقه پخش ميشد روحي تازه ميداد. از کافه اي هم که ما کمي بالاتر از آن اوتراق کرده بوديم صداي موسيقي آذربايجاني قطع نميشد.جالب اينجا بود که تقريبا هيچيک از آهنگهايش تکراري پخش نميشدند.گويا در اين کافه يک آرشيو غني از ماهنيهاي آذربايجاني وجود داشت که چه بسا غني تر از آرشيو صدا و سيماي تبريز بود.در جنگل کوه مجاور کمپ مشغول جمع هيزم بوديم که صداي ماهني مشهور <ائليم سنسن اوبام سنسن ; آذربايجان > که تقريبا به سرود مشترک آذربايجانيهاي جهان تبديل شده بلند شد.واقعا هنگامه اي بود در منطقه. بعد از برگشتن به محل اوتراق مشغول تهيه اوت چايي (چايي که روي آتش طبيعي تهيه کنند) شديم.در همين حال دور يکديگر جمع شديم و شروع به خواندن تعدادي ماهني ملي کرديم.< کوچه لره سو سپميشم > و < آي گوله باتين > و < آيريليق > و < لاله لر > و < سينا يار > و..... واقعا حال غريبي به آدم دست ميداد. در همين حال بوديم که ديديم يک مرد تقريبا 50 - 60 ساله همراه يک مرد جوان از کمي آنطرفتر ميگويند < قوناق ايستميرسيز؟ > يعني < مهمان نميخواهيد؟ >.وقتي آمده و نشستند فهميديم که اين مرد مسن از داغچيهاي(کوهنوردان)  پر سابقه است . او ميگفت که از سال 56 به اين منطقه مي آيد و دهها بار قلعه را فتح کرده است و زماني که اوايل مي آمدند اين مناطق به سبب عدم وجود راه تقريبا نا شناخته بودند.صحبتهاي اين آقا و بيان بعضي خاطرات از مناطق مختلف آذربايجان ما را بسيار ذوق زده کرده بود.سپس ايشان از ما خواستند که به کارمان ادامه دهيم و ماهني بسيار مشهور <کوچه لره سو سپميشم> را زمزمه کنيم.ما نيز شروع به خواندن کرديم.خواندن اين ماهني در آن عصر به ياد ماندني و در کنار يک داغچي آذربايجاني حال و هواي ديگري به ما ميداد.من و چند تن از ساير دوستانم چشمانمان نا خود آگاه پر از اشک شده بود. سپس طبق رسم بعد از صرف چاي اين دو نفر از ما جدا شده و رفتند.ما نيز تا صبح(تقريبا نخوابيديم و هر کس تقريبا به نوبت 3 ساعت خوابش برد!) زديم و خوانديم. و همچنين آتش را تا صبح نگذاشتيم خاموش شود.شب وقتي براي آوردن آب يا ... به پايين ميرفتيم از آنجا وقتي به قالا نگاه ميکرديم که تک چراغش روشن بود طوري به نظر ميرسيد که ستاره اي در آسمان ميدرخشد(از بس بلند بود).
صبح که صبحانه را صرف کرديم دو گروه شديم که عده اي خواستار گردش در جنگلهاي قالا دره سي شدند و عده اي هم خواستار صعود به قالا شدند.گروه 4 نفريمان که ميخواستيم صعود کنيم , راه کوه را برگزيد چون سال قبل که از راه جنگل رفته بوديم تقريبا جنازه ما به بالاي قالا رسيده بود!
سوار يک تاکسي شده و تا جلوي هتل بابک رفتيم.از آنجا بود که صعود ما آغاز شد.در طول مسير هم مانند محل کمپ ماشينهاي زيادي را ميديديم که از شهر هاي مختلف ايران مخصوصا مشهد و اصفهان براي گردش آمده بودند(فکر ميکنم هواي خنک و عالي منطقه الان در بسياري از نقاط ايران که گرم يا شرجي هستند حکم طلا را داشته باشد). در جلو هتل بابک پياده شديم و راهمان را از جلوي پله ها آغاز کرديم.پس از طي حدود 600 پله به راه اصلي افتاديم.راهي که دو طرفش دشت هاي باز و کمي دورتر کوه آن را احاطه کرده بود.در راه ما بوديم و ماهني هاي آذربايجاني.حدود بيست دقيقه از طي آخرين پله گذشته بود که ديديم عده اي جلوتر شلوغ کرده اند و صداي ساز مي آيد.نزديکتر که شديم ديديم يک آشيق همراه با قوپوزش(ساز مخصوص) و يک نفر هم در کنارش که نوازنده ي بالابان بود دارند هنر نمايي ميکنند. چند متر آنطرفتر هم يک پير مرد داشت بيسکوييت و کيک و نوشابه و... عرضه ميکرد.مردم هم گروه گروه پراکنده نشسته بودند و هم نفسي تازه ميکردند و هم در آن دشت باصفا با نواي موسيقي آذربايجاني به عرش ميرفتند.من و دوستانم نيز رفتيم و تقريبا در نزديک ترين نقطه نشستيم.در اين موقع آشيق داشت(اگر درست خاطرم باشد) ماهني < تئللي > را ميخواند.بعد از اتمام اين ماهني که مانيز از وسط پيوسته بوديم کمي هم که احساساتي شده بوديم آقاي آشيق را با فريادهاي < ياشاسين > و < ياشا > همراهي کرديم. چند ماهني ديگر را هم گوش داديم که آخرينش ماهني بسيار مشهور < سودان گلير سورمه لي قيز > بود.سپس به راهمان ادامه داديم.وقتي به قلعه نزديک ميشديم سنگها و صخره هاي آذرين و گرانيتي راه نيز بيشتر ميشد و راه ناهموارتر.خلاصه وارد دربند سنگي و صخره اي شديم که گويا با دست تراشيده شده(شايد هم نه) و پله پله بود و دشت را به محوطه باز صخره متصل ميکرد. از چشمه اي که ميان پله هاي پايين دربند سنگي و پله هاي قلعه وجود دارد قمقمه هايمان را پر کرديم و از راه پله هاي کنار صخره اصلي(که رويش قلعه را ساخته اند) شروع به صعود به سوي قالا کرديم.دوستاني که رفته و يا در عکس ديده اند ميدانند که قالا روي يک صخره به صورت کله قند ساخته شده که از علاوه بر اينکه کلا صعود از اين صخره محال است بلکه از سه طرف به جنگلهاي انبوه و از طرف ديگر هم به کوهستان متصل است.پس از طي پله هاي منتهي به قالا و سپري کردن تالارها و اوتاقهاي مختلف وارد تالار اصلي که مشرف بر کل منطقه است شديم.تازه فهميديم که چه جمعيت انبوهي حضور دارند.تقريبا در اتاق اصلي جا براي سوزن انداختن نبود(آنهم در اين موقع از سال و روز!).در کنار تالار يک گروه 15-20 نفري حضور داشتند که با هم ديگر آذربايجاني ميخواندند و ميخنديدند و خلاصه کيف ميکردند.ما نيز روي ديوار قالا (با حدود يک متر بلندي) نشستيم و مشغول صرف تنقلاتمان و رفع خستگي شديم.يکدفعه ديديم که يکي از اعضاي گروه مذکور به وسط جمعيتي که دورش نشسته بودند آمده و هماهنگ با آهنگ بسيار تند و سريع ناغارا شروع به رقص آذربايجاني کرد.نميدانيد همه چه حالي شده بودند.روي آن قلعه ي بلند آنهم رقص آذربايجاني آنهم توسط يک چنان فرد زبده اي نميدانيد چه محشري به راه انداخته بود.بعد از اتمام رقص بود که متوجه شديم پارچه زانويش بر اثر برخورد با زمين در هنگام رقص کمي پاره شده!.خلاصه بعد از حدود نيم ساعت تماشاي مناظر بديع منطقه آنهم  از چنان جايي با آن اشرافش براي برگشتن به راه افتاديم.به علت مسير سرازيري , راه برگشت تقريبا سريعتر اتمام يافت. وقتي به محل آغاز راهپيمايي مان رسيديم ديديم همه تاکسي هاي جلوي هتل برگشته اند(وقت مناسب نبود) ما هم  با وجود اينکه کلي خسته شده بوديم از همان جلوي هتل تصميم گرفتيم تا خود محل کمپ پياده روي کنيم(که خودش به بلندي يک کوه بلند راه است و کمپ در پايين کوه قرار دارد).خلاصه وقتي رسيديم جنازه مان را سر سفره ناهار که دوستانمان تهيه کرده بودند انداختيم.و پس از چند ساعت خوش گذراني حدود ساعت  6 جمعه عصر به طرف تبريز(همانطوري که رفته بوديم!) راه افتاديم.
ولي جايتان خالي که خيلي خوش گذشت.توصيه ميکنم تا هوا مساعد است تا آخر شهريور اگر وقت کرديد حتما يک سفري به اين منطقه داشته باشيد چون واقعا قول ميدهم که خوش خواهد گذشت.اين هم قسمتي خيلي کوتاه از خاطرات بنده از اين سفر بود که اميدوارم سرتان زياد درد نگرفته باشد.
ياشاسين اوت لار يوردو آذربايجان

قسمت دوم : رشيد بهبودوف

امروز يک آلبوم منتخب از آثار رشيد بهبودوف خريدم که واقعا دل انگيز است .  بيوگرافی کوتاه نوشته شده همراه آلبوم را مينويسم:                                         

رشيد بهبودوف فرزند مجيد در سال ۱۹۱۵ ميلادی در شهر تفليس چشم به جهان گشود . هنرمند معروف آذربايجان با آواز تنور و تغزلی در سالهای ۴۴-۱۹۳۸ در ارکستر فيلارمونيک ايروان به عنوان سوليست(تکخوان) و در اپرا تئاتر دولتی ارمنستان هنر نمايی نموده است.                                                                                    

در سال ۵۶-۱۹۴۶ در ارکستر فيلارمونيک دولتی آذربايجان و در سالهای ۶۰-۱۹۵۳ در اپرا باله دولتی بنام آخوندوف فعاليت داشته است. در سال ۱۹۶۶ تشکيل دهنده و رهبر ارکستر آذربايجان و در اجرای ترانه ها و موسيقی مردمی آذربايجان و در اجرای نقشهای متنوع در هنر تئاتر با آواز خوانی ايفای نقش نموده است.                       

در اجرای ترانه های آذربايجان کمال مهارت و استادی را دارا بوده و بيش از ۶۰ سال از عمر پر بار خود رادر اجرای ترانه های اکثر ملل سپری کرده است.                   

رشيد بهبودوفدر اکثر کشورهای جهان از جمله ايران ؛ ترکيه ؛ چين ؛ بلژيک ؛ فنلاند ؛ شيلی ؛ آرژانتين و... اجرای موسيقی داشته و به دريافت مدالها و نشانهای اکثر کشورها نائل شده است.

اين هم چند لينک زيبا از چند اثر جاويدان مرحوم رشيد :

آيريليق

قيزيل اوزوک

بو گون آيين اوچو دور

ايکی عمی قيزی نين

کوچه لره سو سپميشم

اين هم يک سايت شخصی زيبا در مورد رشيد بهبودوف.

 

رشيد بهبودوف ايستاده همراه آهنگساز و پيانيست شهير آذربايجانی؛ توفيق قوليوف

         رشید بهبودوف و آهنگساز شهیر توفیق قولیوف

 

قسمت سوم : لينک نوشته های جديد

۱)نامه جمعی از دانش آموزان آذربايجانی به مقام رهبری و رئيس جمهور(اينجا)

۲)نامه جمعی از دانش آموزان ترک آذربايجانی ساکن استان تهران به وزير آموزش و پرورش (اينجا)

۳)دعوتنامه عمومی برای شرکت در فستيوال فضولی (اينجا)

۴)قديميترين کتاب آتاسؤزلری آذربايجانی توسط آقای ع.ب.تورک (اينجا)

۵)دستور زبان ترکی آذربايجانی توسط استاد م.ع.فرزانه (اينجا-دانلود-pdf)

آتیلا کوراوغلی

پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۳
 

در مورد آذربايجان(۱)

با سلام

پيشاپيش عذر من را به دليل وقفه ی کوتاه مدتم بپذيريد.در چند روز اخير بر خلاف تلاشهايی که بنده برای روشن کردن موقعيت ترک های آذربايجاني ايران کردم باز تعدادی از دوستان شايد به علت عدم دقت در نوشته ها و يا هر علت ديگر گفته های قبلی خويش را تکرار ميکنند که من را بر آن داشت که دوباره اشاره ی کوتاهی کنم.

ترک آذربايجانی ايرانی مسلمان شيعه اثنی عشری پايه های هويتی شخصی و اجتماعی تمام آذربايجانيهای ايران را تشکيل ميدهد.هر يک از اين عناصر در کنار ديگر عناصر هويت يک مثلا شهروند عادی تبريزی يا اردبيلی يا اورميه ای و...را تشکيل ميدهد.

ديگر اينکه بايد دوباره اشاره کنم که آذربايجانيهای ايران خواستار هيچگونه جلای وطنشان ايران و يا ايجاد تفرقه ميان ايرانيها به عبارتی اقوام ايرانی را نيستند بلکه همه ما آذربايجانيها خواستاريم اين تفرقه ی ساخته ی بيگانه که رسما حدود ۸۰ سال پيش کليد خورد (قبلا نيز توضيحات مفصلی گذشته) هر چه سريعتر از بين برود(اگر چه با تلاش افراد وطنفروشی همچون افشارها و فروغی ها و ساير فراماسونها چندان موفقيتی را آنچنانکه بايد به دست نياورده اند).

قسمت اول : نگاهی به تورکولوگ و جراح قلب ايرانی پروفسور هيئت

دکنر جواد هيئت ؛ فرزند علی هيئت مجتهد و رئيس سابق ديوان کشور در سال ۱۳۰۴ در تبريز به دنيا آمد و تحصيلات ابتدايی و متوسطه و دو سال اول رشته ی پزشکی را در ايران گذراند و به استانبول رفت و پس از اخذ دکترای پزشکی ؛ دوره ی تخصصی جراحی را در استانبول و پاريس به پايان رساند و سال ۱۳۳۱ به ايران بازگشت.در مدت ۴۰ سال طبابت و جراحی در تهران؛ به تدريس و تاليف کتابهاو مقالات جراحی پرداخت و در فاصله ی سالهای ۵۵-۱۳۴۳ مجله ی دانش پزشکی را منتشر نمود(در اين مجله ی علمی بيش از ۵۰ مقاله ی علمی از ايشان چاپ شده).در کنار جراحی عمومی؛جراحی قلب را آغاز کرد و در سال ۱۳۴۱ برای اولين بار در ايران موفق به انجام جراحی قلب باز شد.در سال ۱۳۴۷ اولين عمل پيوند کليه را در تهران ؛ و اولين پيوند قلب سگها را در ايران با موفقيت انجام داد.از سال ۱۳۴۲ به نمايندگی ايران در < انجمن بين المللی جراحی>و از سال ۱۳۶۲ به عضويت <آکادمی جراحی پاريس> انتخاب شد و از سال ۱۳۶۷ تا کنون به عنوان مدير گروه جراحی دانشگاه آزاد اسلامی مشغول خدمت ميباشد.دکتر هيئت در سالهای اخير به عنوان پروفسور افتخاری دانشگاههای طوسی باکو (پداگوژی) و محمد امين رسول زاده(باکو) و آکادمی ملی جمهوری آذربايجانو دانشگاه دولتی نخجوان انتخاب شده است.تا کنون بيش از ۲۵ مقاله و سخنرانی از ايشان در کنگره های بين المللی جراحی به زبانهای فرانسه و انگليسی در مجلات معتبر پزشکی خارجی چاپ شده است.دکنر هيئت به موازات مطالعات و تاليفات پرشکی در نورکولوژی و فلسفه و اسلام شناسی نيز صاحب مطالعه و اهل نظر است و بعد از انقلاب به همکاری چند تن از دوستان صاحب قلم خود مجله ی وارليق را به زبانهای ترکی آذربايجانی و فارسيمنتشر نموده است و در زمينه ی تورکولوژی شخصا بيش از ۱۵۰ مقاله در اين مجله نوشته است.

قسمتی از تاليفات ايشان بدين قرار است:ترومبوز و فيلبيت و درمان آن(۱۳۳۵)؛کتاب جراحی عمومی(۱۳۴۴); نگاهی به تاريخ ادبيات آذربايجان در دو جلد(به ترکی آذری؛جلد اول ۱۳۵۸ و جلد دوم ۱۳۶۹)؛ مقايسه اللغتين(مقايسه ی فارسی و ترکی ۱۳۶۲)؛ زبان و ادبيات ترکی آذربايجان ايران در قرن بيستم(گزارش به ترکی استانبولی در چهارمين کنگره ی بين المللی تورکولوژی ـ استانبول ۱۳۶۴)؛ نگاهی به تاريخ و فرهنگ ترکان(به ترکی؛ ۱۳۶۵ )؛ ادبيات شفاهی(عاميانه) آذربايجان(به ترکی-۱۳۶۳)؛ خلاصه ی تاريخ فلسفه ی غرب ؛ تاريخ ادبيات در دو جلد و نگاهی به تاريخ و فرهنگ ترکان و ادبيات شفاهی آذربايجان در باکو نيز با حروف کريلی چاپ شد و همچنين رساله ی مقايسه اللغتين ايشان در باکو به ترکی آذری ترجمه و چاپ شده و همچنين نگاهی به تاريخ و فرهنگ ترکان در آنکارا و باکو به عنوان کتاب درسی چاپ شده است(ايشان دارای آثار متعدد ديگری نيز هستند)...ياشاسينلار

 

قسمت دوم : مرحوم صابر

نوشته ی وزينی دوست گرامی ام ع.ب.تورک از صابر در اختيارم گذاشته اند که چون در مرداد ماه يعنی ماه فرمان مشروطيت قرار داريم به جا ديدم نوشته ايشان را همراه قطعه شعری از صابر در مورد ستارخان و ادای دين او بياورم.و اما نوشته:

 

ميرزاعلي اکبرطاهيرزاده(صابير) نين يازديگي بير حکايه

 

يازيا آلان:علي.ب.تورک

 

آذربايجان ساتيريک شعيرينين بويوک داهي اوستادي  ميرزا علي اکبر طاهير زاده(صابير) ين «ميدانه چيخير»آدلي حيکايه بواولوشاعيرين نثر يازيلاريندان بيريسي دير .صابيرين شعرلري اوزرينده بوگونه کيمي بير چوخ تدقيق اولوندوقي حالده نثر يازيلاري آزاراق تانينديقيندان ايتگين و گوزلردن ايراق قالميش.آشاغيدا کوچوک حيکايه بو بويوک شاعيرين نثريازيلاريندان بيرسي دير کي «کليات هوپ هوپ نامه »کيتابيندان  1320 –نجي ايلده تبريزده باسيلميش کيتابدان آليناراق ؛اورژينال شکلينده وئريلير.صابيرين شعر ساحه سينده ياراتديقي يئني چيليق ،نثريازيلاريندا دا گورمک مومکوندور.خاطيرلاتماق گرکير يازيني اورژينال وئريلماقيندان منظور او دوورانين يازي اوسلوبي و تورک يازيسي نين او دورانلاردا يازيسي تانيماق آماجي نظرده آلينيب.

 

ميدانه چيقور...

 

محمود،معنوي بر تربيه نک..بر تربيه دينيه نک آغوش حمايه سنده بويوموش؛حيات اختماعيه ده کي تلخي ؛خودکاميدن ذره قدر نصيبه دار اولموش ايدي.او،حياتني کوينک گوزل طاغلري..مشه لري..چمنلري..صولري اراسيندا بويوتمش معيشتک،ذوقک،خص.صيله عالم جديدک..عصرترقينيک تکاملندک خبري يوقدي..او الهک يولده سيحه بي حدوديني چکمگدن باشقه بر مشغله بيلمزدي..انسانيتک ؛مملکتينده؛تازه آدي تازه صداسي هنوز ايشيديلمگه باشلاديغي وقت؛محمود ؛استغراق خاموشي ايچنده تجليات طبيعيه سنک اشعار متصوفه سي ايله دمگذارايدي......

گوزل طاغلر..گوزل چمنلر..گوزل صولر بونلر هپ طبيعتک وسائط الهامي در،هرروح اوز،نصيبه ارشاديني اونلردن آلار..محمودده طبعتدده کي الهامات متعاليه سني او گبي شيلره مجلوب گورييوردي..وطنک يکي يکي سوزلريني ايشيدکجه..ملتک نوع عميقني گوردکجه فطرتنده مر کوز اولان حس آتشين، انشعاله باشلادي.اولدن وطن و ملت قايغوسي يادينه کلمزکن ايندي وطن.. ملت فريادلريني عيوقه چيقارييورديووفقط،چه سود ؟نه بوفريادي ايشيده جک جماعت نه ده بو حسياتي آ کلايه جق ملت واردي؟...

بو حسيات تصوفک ،تصوف دگل ؛حسيات تعصب و جهالتک ايچينده   ياشايه- مامق امکاني باش گوستردي.ظلام ايچينده نور؛شبپره طبعان بشريت ايچون اک بي انصاف دشمندر.محمود ده اويله اولدي..اوزاوداسي اوزاقرباسي ..اوز عائله سي اونک خصم جاني اولديلر..اوده اوز جگرپاره لرين بواوغورده علم ..حريت،انسانيت..مدنيت اوغورنده فدا ايتدي..اغتراب ايتدي..اوز محيط اجتماعيسنده برجه مصدرعرفان و مدنيت بيلديگي(...)يه کلدي..او آرتيق اوراده راحت ايدي مسرورايدي..مسعود ايدي..اوني يوزينه قارشي تکفير تلعين ايتميورلر..اونک حريت فکريه سنه ..آثار قلميه سنه جبرايله ايتميورلردي..هر کاه که اونک شهرنده کي رفاه معيشتي يوقدي،فقط سعي قلمي ايله ..ناموسلي..غيرتلي آديله ادبيات مبيه سي آراسينده برموقع ممتازکسب ايتمشدي..اويازييور چاليشيور بشريته مرحمت..شفقت گوسترييوردي؛بولنديغي يرده برافکار جديده دارالعرفاننده اشغال ايتديگي موقع تدريسي اونک گذارش حياتنه خادم اوله جقدي.ايندي حر،آسوده برفکره مالک؛مستريح!

***

پرستشکاري بولنديغي حيات مطبوعاته ده برکره داخل اولسه؛آرتق،مورانه اولسه ده ايده جگي بوخدمتله ذوق معنويسني تطمين وجداننک غليانني تسکين ايده جکدي.اويله اولدي.يقندن طانيديغي برغزته نک علمله سي صره سنه گيردي،مطبعه نک پريشان وقسوت انگيز حياتني داها بيلمه ن بو آدم اک آز اجرت خدمتله فخورانه چاليشيوردي.«روحم؛بوسعيدن محظوظدر؛گوج اولسه ده دوام ايده جگم چونکه غاي? املم ملته خدمتدر!»دييوردي او؛اعضاي مطبوعاتک سياناهيسنه حرمت..محبت گوستردي.اونلري مصلح انسانيت بيلردي..اونلري اقدس اوامر الهي اولان :بنم عندمده ان بيوک احسان بيزالبشر تأميزصلاح وسعادت خائم اولانلرک قوللغيدر!فرمانني اجرايه کوکل بيلردي.

فقط هيهات؛تصادف اوني اويله آلداتدي که بوتون غيظ قلبيسي بر آنده مدهش بر قوه مدخره گبي پاتلادي.....غزته نين مديري خلقاً عادي؛طبعاً دني؛وجدانني منفعت شخصيه سي اوغرنده پايمال برساخته کاريدي...

اوهيچ بر وقت اينانميوردي که بويله بروجدان بويله عادي بر لئامت مطبوعات مليله سنک برعضومهمنده بولونسون؛لکن گرکدي که بوحقيقتي لايقيله اوگرنسون؛پرستشکاري اولديغي بوصحائف مطبوعاته بويله آلچق و مخرب برميقروبک نه صورتله ياپشديغي اوگرنمک ايسته يوردي.برگون وظيفه سيله مشغولدي..مرتب لردن برينک شکواي متظلمانه سني ايشيتدي.تاثري آرتدي رقت شعري هيجانه گلدي.تازيانه آتشبار اولان خامه جوالندن غير اختياري برقاچ مصراع دوگولدي..پک آجي ايدي.اوزي ده آغلادي..دها متيقظ..دها مراقلي برصورتده تدقيق محيطه باشلادي..اوح پک برباد!پک ملعونبرحيات..هرکس نفرت ايدييور..شخصاًمعروفي اولان هرکس اوني منفور..لئيم..عادي بيليور..فقط هيهات؛برورقه مطبوعانک صاحبي..افکارعموميه نک شخصاً طانيماديغي بوچهره سياه شيطنت حالا اورته ده طولانيور..ياشايور..

محمود داها زياده تدقيقاتده بولوندي..اوح..ايشيک ايچينه گيرديکجه ملوث بو آدم انسانيت؛ممعارف؛وطن دشمني ايميش!بروسيله اتحاد و اتفاقک پريشاني و اضمحلالنه ده سبب اولويور..اودارالتحصيلک تکاملي آراسينده اويناديغي روللريله انقراضنه ده بادي اولمش...بوتون هئيت تعليميه اوني تامين ايتمش.

داهاداها .....اوت او حتي يکي اويانان و بويکي لک اوغرونده باشلرويرن...قانلردوکن برملتک افرادمعصومه سي آراسيندا ده اختلاف صاليور وبولانيق سوده بالق آولايه جن؛آرتيق هر طرفدن اوزينه قارشي چ.ريلان انتظار استکر اهک اوکنده فساد ايله تامين معيشت ايده جک..ممکن اولورسه ياشاديغي مملکتک قانون استيدادينه مراجعت ايده رک کندسيندن ماتدا بوتون مطبوعات موجوده نکسدينه چاليشه جقميش!!

هيهات هيهات برغزته مديري..بويله بردني بويله برناموس اولسون!محمود بر درلو فکيرينه بوحالي صيغديرميوردي..ومطبوعات ايچينده بويله بر لونک افکارعموميه يي؛ملتي آلداته رق لکه له ديگمه تجمل ايده ميوردي.

نهايت ايشک ميدان ثبوت و علنيته چيقمسي ،اوت بورزيل مخلوقک بومضر بشر پارچه سنک يورق اولمسي گرگدي..

محمود ذاتاً بشريتک رداي دين آرقه سنده عاجز؛سفيل،بي ادراک مخلوقلري حيله و ريا ايله اغفال ايدن آباء استبدادک هپسي تلعين ايده رک چکيلميشدي.

شيمدي ده غيرت وطنيه ؛حمت مليه نک کرسي خطابتي..صحيفه تبليغي محترم برواسصه ارشاد اولان غزته نک ده پرده نفاق و شقاق اولمق اوزره استعمال ايدلديگني گورنجه بوسبتون جهان ده شايان اعتماد برشي اولمديغينه قائل اوله جقدر.

فقط عمرينک اوچده ايکيسي برعماي جهل ايچينده کچيرديگي حالده اواخر ايامده،خيالنه عاشق اولديغي مدنيتک انوار فيضافيضيندن بي نصيب اولمق برانتحار معنوي دن بشقه برشي دگلدي.تحمل ايده بيلمدي.دروننده برحزن يتيمانه طوغدي وجهاً مرارت قبيله سي گورولميان بو آدمک گوزلرينده شيمدي سونک يورغون برشعله نفرت فيشقرييوردي. انسانلرده بوحال نادراًگورونور لکن بو گبي علائم وجهيه اويله درين اسرار روحيه نک ترجماني اولور که بوني محسوسات ماديه ايله تبليغ و افاده غير قابلدر.بوگبي انفعالات معنويه اثناسنده آرزو ايديلان هر شي صميمي در..حقيقي در عادتاًاجابت قبول عندالله محقق اولان خلوص نيت ايشته اوحالک وجودي ديمگدر.خشوع و خضوع روح بويله برهيجانک اعصابي تحريک ايتميشدي باشقه برشئي دکلدر.

***

ادارني ترک ايتمگه قرار ويردي که دهشتي او آنده وجوديني صارصدي..دماغينده براختلال ذهني حصوله گتيردي.معيشت نفسي دگل  اعاشه عياله ..کوچوک ..معصوم بر جه جگ  يادگار حياتنک نشته استقبالي گوزونک اوکنده تجسم ايدي ويردي.

بويني بوکولدي.بدني دونمش بر جسم گبي يوردي.

اوت؛اورادان آلاجغي اجرتک گونده لک حصه سي مديرک آنجق بر چاي صرفنه تقابل ايتديي حالده بوقناعت صابرانه استحقاراًکنديسنه ايديلان معامله بي شعوره ده بوکمگه مجبور ايدي.

شاعرحياتک بويله مهلک برضربه سنه شمدي يه قدر داها تصادف ايتمه مشدي.

بوتصادف اونک قلبنده بر  اعتماد اويانديردي.بواعتماد اوزينه ظلمي اعتسافي رواگوره نک مقرر اضمحلالي ايدي.بو حس قيل الوقوع روحنه تسلي بخش اولدي.گوزلرنده حصول املدن متولدبرشعله انتقام پارلادي.ينه سوندي..وطننده ملوث ده اولسه برجزء مطبوعاتک محوي سروريتي صينديردي.

يشقه برادارهيه انتشايه قرارويرديگي وقت؛متردد ايدي؛قبولي مشکوک ايدي.مراجعت ايتدي.نااميد بررجعت بروسيله قهر داها چيقدي.اک زياده مضهر امن و اعتماد اولديفي سجاياي مقبوله ده ينه بر حاکميت متعبد آرزوسي استشمام ايدييوردي.اغبرار دروني گيتديکجه تزايد ايديور.هر گون بلکه يوزلره بيت سويله جک قدرايتي اولديغي قريحه ابداعي شمدي تالمات درونيه سي تفسير ايده جک بر کلمه بولمقدن عاجز ايدي.

چيلديرميش گبي سوقاغه چيقدي،بتون سوقاقلرده برولوله معيشتک هاي و هوي وشماتتي بينني صارصدي،گورويور..مجمع انام اولان محال بر سماي مضي آلتنده الکترقله نورلانمش سورشبانه حالنده گورونيورايدي.

موزيقه باندوسنک وقور و محقر آهنگ روحنوازس تبديل حسياتنه ياردم ايتدي.اوزموقعي ايله محيطنده کي بو جماعت شبستاني مقايسه يه باشلادي.

هر کس يوزنده براثرسروروار؛گولويورلر،اوينيورلر..قوشويورلر..آشنالرآحبالر بربريني  ايتسام مودتکارانه لريله سلاملايور.تک برجه تک اوزي فکري در؛آرتق شماي الهاماتنده بر طلوع محتشم دوغميور،آفاق حياتي معيشتک قره بولوطلري آلتنده گورونمز اولمشدي.

گنيش«ملت باغي»تک منتظم خياباني آلتنده طالغين ،طالغين قادينلرک انظار دلپذيري اوني جذب ايده ميوردي؛کندي کندينه گزييوردي.هربري برسوداي مغرورک حاکمي عد ايديلان تصوير حاله موافق برکلمه بوله مديغنه پک متاثر ايدي.

باغک هجرا بر گوشه سنه گيتديگندن خبري يوقدي،برالک اوموزينه طوقنديغني اويقودن آييلرجه سنه برتهالکه حيس ايتدي.

-          حضرت !بوپريشان افکارنه؟دنياني گورميورسک که!!..

دئين رفيقيني بوغازنده طيقلان بوغروق برصدائيله سلاملادي.

ارقه داشي ديمشدي که:

-          سنک کي ايشي بيتردي..آرتق غزته چيقميور..

-          عجب نه اوچون؟

-          نيچون اولاجق آرتق بوتون حيثيت ملوثه سني هرکس طانيور..ذاتاً..دن پارده هيچ کسه چاتديره ميورکه..

آرتق ايندي يه قدربوتون بوبي نوا ملتک مقدراتنه طالعنه برپئيس لکه صالان افعال ملوثه«ميدانه چيقور...»وداها بوقويون سوروسنه بکزيان انسانلرک جيوانيتي ابدي قالمه جق که البت:

«ظالملربرگون ديديرر حضرت اله!»

 قايناق:

کليات هوپ هوپ نامه- صابرطاهرزاده نک اثري –ناشري طاهرزاده –هلال ناصري کيتابخانا نشري-تبريز1320

 

مرحوم صابر توجه خاصی به مشروطيت داشت و در جاهای مختلف از مشروطيت و علی الخصوص شهيد ستارخان سخن رانده.قسمتی از اشعار ايشان را می آورم:

تا كي ميللت مجمعين تهراندا ويران ائتديلر
ترك لر ستارخان ايله عهد و پيمان ائتديلر
ضلم و استبدادا قارشي نفرت اعلان ائتديلر
ميللته؛ميلته جان نقدي قوربان ائتديلر
آيه(ضبح عظيم)اطلاقي ايلك قوربان دير
بارك آلله يم همت والاي ستارخانا دير

ترجمه فارسی:

تا که مجمع ملت(مجلس شورای ملی) را در تهران ويران کردند.
ترکان با ستارخان عهد و پيمان بستند
در برابر ظلم و استبداد اعلام نفرت کردند
مقد جان را قربانی ملت و مليت کردند
آيه ی(ذبح عظيم) به آن قربانی اطلاق ميشود
آفرين من به همت والای ستارخان است

باز در همان شعر می آورد:

ايشته ستارخان باخين ايراني احيا ائيله دي
توركلوك؛ايرانليك تكليفين ايفاء ائيله دی

ترجمه فارسی:

ببينيد ستارخان ايران را احيا کرد
وظيفه ی ترک بودن و ايرانی بودن را ايفا کرد

 

قسمت سوم : نظيره ی مرحوم باغچه بان بر اشعار شهريار

مرحوم باغچه بان بر منظومه ی حيدربابايه سلام مرحوم شهريار نظيره هايی نوشته اند.ايشان در اين نظيره های خود روی آوردن شهريار به سرزمين مادری را مورد اشاره قرار ميدهد.همان شهرياری که ادعا در آذرماه ۱۳۴۵ در مقدمه ی منظومه ی حيدربابا يه سلام ادعا ميکند که از سرزمين مادری اش جدا شده بود و وصف پيوستن به مادر را بيان ميکند و در نهايت ميگويد<آخرين کوکبه ی اشک وداعم از شعر ; منظومه ی (حيدر بابا) و قطعه (ای وای مادرم) را به وجود آورد>. قسمتی از اين نظيره های مرحوم باغچه بان را می آورم:

 
عليکم‌السلام شهريار آغا!      
چوخداندي قاچميشدين بيزدن اوزاغا
آياق باسمازدين بيزيم قوناغا
جوانليق دوريندن بو چاغادان(؟)
سن هئچ بيزدن ياد ائتمزدين

نه اولدو آي اوغول سن بيردن بيره
اونوتدوغون ائلي سالدين خاطره؟
چاغلايان سولارا، اسن يئللره
بو قوجا حيدره ائيله‌دين سلام؟
لطفون آرتيق اولسون عليک‌السلام

نه قدر دادلي ايميش سنين بو ديلين
ائشيدن کيمي بو سسيني ائلين
قوجا، جوان، اوشاق، قيز گلين
سني دينله‌مگه قاچديلار چؤله
آنام قوربان اولسون بو شيرين ديله

فارس قيزلار آزديرميشدي عملين؟
کي فارسجايدي بوتون شعرين غزلين؟
حيدربابا يوردوندا بير گؤزلين
عشقينه بير قلم قويمازدين بئله
فارسيجا يازماقدان دويمازدين بئله

تهران گؤزللري يولونو کج ائتدي
کؤنلونو آپاريب سني گيج ائتدي
دئه گؤروم يا فلک سنله لج ائتدي
دؤنگه وارميش دؤنوم وارميش بيلمه‌دين
آيريليق اؤلوم وارميش بيلمه‌دين

ايندي بيزي تازه گليب تاپيرسان
کؤنلوموزه کؤزلر قويوب ياخيرسان
حسرت ايله کئچنلره باخيرسان
گؤرورسن کي سولار آخيب گئديرميش
دوغولان قوجاليب اؤلوب ايتيرميش

چوخدا وئرمه، سيخينتي اؤز گؤنلونه
مهربان‌دير هر آتا اؤز اوغلونا
قاييتميسان ايندي کي سن يولونا
بويور گلين گؤز اوستونده يئرين وار
ائلين سني سئوينج ايله قارشيلار

سلام ائيلر بوتون ائليميز سنه
باغچاميز، باغيميز، گولوموز سنه
اوزون مدت سوسان ديليميز سنه
دي گؤرک دئمه‌لي داها نه‌يين وار؟
افسوس کي سن گئج ديل آچدين شهريار

کيچيک اوشاق تزه ديله گلنده
آيري بير دادليليق اولار ديلينده
لذتي وار آغلاياندا گولنده
ايندي کي ديل آچدين سوسما، آغلا، گول
يامان سؤيله ياخشي سؤيله داغلا گول

ترجمه فارسی

سلام علیکم آقا شهریار
خیلی وقت بود که از ما به دورها فرار کرده بودی
پا به میهمانی ما نمیگذاشتی
از دوران جوانی از این زمان
تو از ما هیچ یاد نمیکردی

ای پسر چه شد که تو به یکباره
ملت فراموش شده ات را به خاطر انداختی
به آبهای خروشان و بادهای وزان
به این حیدر پیر سلام کردی
لطفت مستدام باشد علیک السلام

چه قدر شیرین بود این زبان تو
تا ملت این صدا را میشنوند
پیر و جوان و کودک و دختر و عروس
برای گوش دادن به تو به صحرا زدند
مادرم قربان این زبان شیرین باد

دختران فارس تو را از خود بیخود کرده بود؟
که تمام شعر و غزلت به فارسی بود؟
در سرزمین حیدر بابا به عشق یک زیبارو
اینچنین قلمی به خرج نمیگذاشتی
از فارسی نوشتن اینگونه سیراب نمیشدی

زیبارویان تهران راهت را کج کرد
دلت را برده تو را گیج کرد
و یا بگو ببینم فلک با تو لج کرد
ندانستی که پیچ و خم وجود دارد
ندانستی که جدایی و مرگ وجود دارد

تازه حالا می آیی و ما را پیدا میکنی
به دلمان خاکستر گذاشته و می مالی
با حسرت به گذشته ها نگاه میکنی
میبینی که آبها جاری شده و میگذشتند
به دنیا آمدی پیر شده و می مرد و گم می شد

زیاد هم به دل خودت فشار نیاور
هر پدری به پسر خود مهربان است
حال که تو به راهت برگشته ای
بفرمایید روی چشم جا داری
ملتت تو را با علاقه پشتیبانی می کند

همه ی ملتمان سلام میکند ; به تو
باغچه مان و باغمان و گلمان ; به تو
زبان دراز مدت خفته مان ; به تو
بگو ببینیم دیگر چه داری؟
افسوس که تو دیر زبان باز کردی شهریار

کودک خردسال هنگامی که زبان میگشاید
شیرینی دیگری در زبانش وجود دارد
هنگامی که میگرید و میخندد لذتی وجود دارد
اکنون که زبان باز کردی نخف ; بخند و گریه کن
بد و خوب را بگو و داغدار شو و بخند

 

قسمت چهارم : مختومقولو شاعر ترکمن و شعر بر وزن حيدر بابا

شاعر بزرگ معاصر ترکمن مختومقولو اشعاری بر وزن حيدربابا دارد که در نوع خود و مفاهيم بسيار بديع هستند:


توركمنين

(هجايي 4 + 4 + 3 بر وزن منظومه‌ي حيدربابايه سلام)

جيحون‌ايلن بحر خزر آراسي
چؤل اوستوندن اسر يئلي توركمنين
گول غونچه‌سي قره گوزوم قره‌سي
قره‌داغ‌دان انر سئلي توركمنين


حق سيلاميش واردير اونون سايه‌سي
چرپيشار چؤلونده نري ـ مايه‌سي
رنگ برنگ گول آچار ياشيل يايلاسي
غرق اولموش رئيحانا چؤلو توركمنين


آل ياشيل بوره‌نيب چيخار پري‌سي
قوخويوب برق ويرار عنبرين ايسي
بگ توره آق سققل يوردن يئيه‌سي
گؤرن توتار گؤزل ائلي توركمنين


اول مردين اوغلودور مرددير پدري
كور اوغلو قارداشي سرخوش‌دور سري
داغدا ـ دوزده قووسا اووچولار ديري
آلابيلمز يولبارس اوغلو توركمنين


كونول‌لر اوره‌كلر بير بيليب باشلار
دارتسا ياغين ويرار تورپاقلار داشلار
بير سفره‌ده طيار قيلينسا آش‌لار
گوتورولر اول اقبالي توكمنين


گؤيول هاوالانار آتا چيخاندا
داغ‌لار لعله دؤنر قئيه باخاندا
بال گتيره‌ر جوشوب دريا آخاندا
كسيلمز ميوه‌سي ـ بالي توركمنين


غافيل قالماز دؤيوش گونو خوار اولماز
قارغيشا نظره گرفتار اولماز
بولبولدن آيريليب سولوب سارالماز
دائم عنبر ساچار گولو توكمنين


تيره‌لر قارداش‌دير اروغ ياريدير
اقبال‌لر ترس‌گلمز حقين‌ نوري‌دير
مردلر آتا چيخسا ساواش ساريدير
ياو اوستونه ياو‌دير يولو توركمنين


سرخوش اولوب چيخار جگر داغلانماز
داشلاري سينديرار قولو باغلانماز
گؤزوم غيره دوشمز گؤيول اگلنمز
سؤزلر مختوم‌قولو ديلي توكمنين

 

قسمت آخر : لينک ها

۱)مقاله ی آذربايجان؛ بحث روز محافل داخلی و خارجی از سرکار خانم ذهره وفايی

۲)سمنو و سبزه در استان قزوين نوشته دوست فرهيخته ام جناب مهران بهاری.اين مقاله شامل مراسم و سرودهای فولکولور و ... اين رسم باستانی در قزوين است.

۳)فيلم آذربايجان در سالهای ۲۵ - ۱۳۲۴.جشن نوروز - مراسم با حضور دختر شهيد ستارخان - فعاليتهای عمرانی - نمايش فعاليتهای فرهنگی و... از نقاط ويژه ی اين فيلم هستند.

 

يا علی

آتیلا کوراوغلی

یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۳
 

نژاد پرستان آريا گرا و حقوق زبان مادري ما

در اين مجال بيشتر ميخواهم به سرکوبهاي اعمال شده در برابر آموزش زبان ترکي آذربايجاني براي فرزندان ترک ايران و تلاشهايي که بعضي اشخاص کرده اند و نظر اساتيد بزرگي همچون غلامحسين ساعدي و تجربيات و احساسشان در اين خصوص و چند موضوع مربوط ديگر بنويسم.


قسمت اول : شوونيستها ! ما خواستار بازگشايي تدريس آکادميک زبان مادريمان هستيم نه گشايش آن. بر ما منتي نيست!

اولين زباني که به صورت آکادميک و مدارس کنوني در ايران تدريس شده ترکي آذري ميباشد و همچنين دومين زبان نيز در سطح دانشگاهي زبان ترکي آذربايجاني است که در اولين سال تاسيس دانشگاه تبريز اقدام به تدريس آن شد(حدود 60سال پيش). نگاهي ميکنيم به زندگي ميرزا حسن رشديه اين فرزند خلف ترکان آذربايجان ايران:

ميرزا حسن رشديه در 1851(=1268ه) در تبريز متولد شد و بعد از تحصيلات مقدماتي به ترکيه و بيروت و قافقاز رفت و بعد از مطالعه و تحقيق به تبريز بازگشت و اولين مدرسه به اسلوب جديد را به نام << دبستان رشديه >> تاسيس کرد(1893).بعد کتاب وطن ديلي(زبان وطن) را براي تدريس در مدارس آذربايجان تاليف و مشابه همان کتاب را براي ايرانيان فارسي زبان تهيه کرد و بيش از 60 سال براي معارف و تربيت نسل جوان خدمت و مبارزه کرد و در سال 1944(=1361ه.ق) در 93 سالگي درگذشت. روي کتاب وطن ديلي چنين نوشته شده : <<مبتدي شاگيرد لره آلتي آيدان قاباخ يازيب اوخوماق جديد اليفبايه مشتميل بير کيتابدير>> يعني : (خواندن و نوشتن را با الفباي جديد در مدت کمتر از شش ماه به شاگردان مبتدي ياد ميدهد)

 

قسمت دوم : استاد مرحوم غلام حسين ساعدي - شوونيستهاي آريا گرا - زبان مادري

همانطور که قبلا نيز گذشته بود يکي از وحشتهاي شوونيستهاي آريا(فارس) گرا تحصيل غير فارس زبانهاي ايران به زبان مادري خود است . از آنجايي که خوب اين بلاگ يک بلاگ مربوط به آذربايجان ايران است و بزرگترين گروه زباني غير فارسي در ايران را ترک زبانها تشکيل ميدهند بيشتر به تدريس ترکي آذربايجاني پرداخته خواهد شد.
يکي از داستان نويسان معاصر ايران غلامحسين ساعدي ميباشد که اين استاد در دوره اي يکساله و به نعمت حکومت محلي آذربايجان به زبان مادري خود يعني ترکي نيز تحصيل کرده اند. در اين خصوص استاد رئيس نيا نوشته اي دارند که ديدگاه مرحوم ساعدي را نسبت به زبان مادريشان و نوشتن به زبان ترکي آشکار ميسازد. و اما خود نوشته:

گوشه اي از مظلوميت يك نويسنده آذربايجاني
ساعدي‌ و زبان‌ مادري‌

رحيم‌ رئيس‌نيا

غلامحسين‌ ساعدي‌ 65 سال‌ پيش‌، در چوپور ميداني‌، ميان‌ محلات‌ خيابان‌ و مارالان‌ تبريز، به‌ قول‌ خودش‌ «توي‌ يك‌ خانواده‌ كارمنداندكي‌ بدحال‌ مثلاً فقير... روي‌ خشت‌» افتاد. در سال‌ 1322 به‌ دبستان‌ بدر رفت‌، در سالهاي‌ نخست‌ تحصيل‌ او، آذربايجان‌ تحت‌اشغال‌ ارتش‌ سرخ‌ بود و وقتي‌ در كلاس‌ سوم‌ بود، حكومت‌ فرقه‌ دموكراست‌ بر سر كار آمد و او نيز مثل‌ همه‌ دانش‌آموزان‌ اين‌ دوره‌ درآذربايجان‌ به‌ زبان‌ تركي‌ آذربايجاني‌ درس‌ خواند. او بعدها يك‌ سال‌ و اندي‌ بيش‌ از درگذشتن‌ در 2 آذر 1364، از آن‌ سال‌ها چنين‌ يادكرده‌ است‌:

«مثلاً يك‌ سال‌ فرض‌ بفرمائيد بنده‌ تركي‌ خواندم‌ و آن‌ موقع‌ زمان‌ حكومت‌ پيشه‌وري‌ بود. كلاس‌ چهارم‌ ابتدائي‌. قصه‌ ماكسيم‌ گوركي‌ توي‌ كتاب‌ ما بود. قصه‌ چخوف‌ توي‌ كتاب‌ ما بود. مثال‌هاي‌ تركي‌ و شعر صابر و شعر ميرزا علي‌ معجز... همه‌ اينها توي‌ كتاب‌ ما بود،و آن‌ وقت‌ تنها موقعي‌ كه‌ من‌ كيف‌ كردم‌ كه‌ آدم‌ هستم‌، بچه‌ هستم‌. يا دارم‌ درس‌ مي‌خوانم‌ همان‌ سال‌ بود. من‌ از آنها دفاع‌ نمي‌كنم‌،مي‌خواهم‌ احساس‌ خودم‌ را بگويم‌.»(1)

و در همان‌ سال‌ چنين‌ پرسش‌ و پاسخي‌ بين‌ مصاحبه‌گر راديو بي‌.بي‌.سي‌ و او چهره‌ مي‌بندد:

- به‌ زبان‌ مادري‌ خودتان‌ تركي‌ هم‌ چيزي‌ نوشتيد؟

- نه‌ براي‌ اينكه‌ اونقدر تو سر من‌ زدند.

- متأسفم‌.

- نه‌ متأسف‌ نباشيد. آنقدر تو سر من‌ زدند. بله‌، كه‌ مجبور شدم‌ به‌ فارسي‌ بنويسم‌. ولي‌ چرا، يك‌ نمايشنامه‌ به‌ تركي‌ نوشتم‌.

- كه‌ اجرا شد؟

- نه‌ نمايشنامة‌ گرگها در كتاب‌ ماه‌ شماره‌ 2 چاپ‌ شد و مأمورين‌ سانسور ريختن‌ همان‌ شماره‌ (را) تعطيل‌ كردن‌»(2)

و همان‌ نمايشنامه‌ تركي‌ با نام‌ قوردلار در كتاب‌ پرندگان‌ در طويله‌ كه‌ همان‌ پنج‌ نمايشنامه‌ از انقلاب‌ مشروطيت‌ چاپ‌ شده‌ در سال‌1345. بعلاوه‌ متن‌ تركي‌ گرگها است‌، اخيراً بي‌هيچ‌ توضيحي‌ كه‌ نويسنده‌ يا مترجم‌ اين‌ متن‌ تركي‌ شخص‌ ساعدي‌ است‌، به‌ چاپ‌رسيده‌ است‌. نام‌ كتاب‌ هم‌ اگر همان‌ پنج‌ نمايشنامه‌... باقي‌ مي‌ماند به‌ گمان‌ نويسنده‌ اين‌ سطور به‌ جا تر مي‌بود. محل‌ وقوع‌ هر پنج‌نمايش‌ هم‌ تبريز زمان‌، انقلاب‌ مشروطه‌ است‌؛ به‌ ويژه‌ سال‌ فاجعه‌بار 1330 هجري‌ قمري‌، سالي‌ كه‌ با حماسه‌ جنگ‌هاي‌ چهار روزه‌كه‌ با كشته‌ شدن‌ بيش‌ از 800 تن‌ از افراد نيروي‌ متجاوز اشغالگر روسيه‌ تزاري‌ شروع‌ شد و با اعدام‌ دهها مبارز آذربايجاني‌ ادامه‌يافت‌.او در نامه‌اي‌ كه‌ در شهريور 41 از تهران‌ به‌ دوستي‌ تبريزي‌ نوشته‌، خاطرنشان‌ ساخته‌ است‌ كه‌ «از كارهايي‌ كه‌ كرده‌ام‌، همان‌ نمايشنامة‌ گرگ‌ها را در كتاب‌ ماه‌ (كيهان‌) چاپ‌ مي‌كنند و با اصرار جلال‌ آل‌ احمد و پرويز داريوش‌ مجبور شدم‌ گرگها را به‌ تركي‌ تبريز هم‌بنويسم‌».گفتني‌ آن‌ كه‌ گرگها در سال‌ 1345 به‌ كارگرداني‌ جعفر والي‌ در تلويزيون‌ اجرا شد. صاحب‌ اين‌ قلم‌ اجراي‌ تلويزيوني‌ نمايشنامة‌ مذكوررا نديده‌، اما اجرايي‌ از آن‌ را كه‌ به‌ همت‌ صمد بهرنگي‌ و يارانش‌ در دبيرستان‌ ممقان‌، در همان‌ سال‌، يا بعد از آن‌ به‌ روي‌ صحنه‌ آمد،ديده‌ و بعد هم‌ خود به‌ ياري‌ دانش‌آموزان‌ بوستان‌ بستان‌آباد آن‌ را به‌ روي‌ صحنه‌ آورده‌ و از استقبالي‌ كه‌ در ممقان‌ و بستان‌آباد از آن‌اجراهاي‌ غيرفني‌ مشاهده‌ كرده‌، هنوز هم‌ شگفت‌زده‌ است‌.

ساعدي‌ تحصيلات‌ دبستاني‌، دبيرستاني‌ و دانشگاهي‌ خود را در تبريز گذرانده‌ و نخستين‌ آثار قلمي‌ خود را در اين‌ شهر به‌ چاپ‌رسانده‌ است‌. خودش‌ در همان‌ مصاحبه‌ دانشگاه‌ هاروارد گفته‌ است‌ كه‌ در آستانة‌ كودتاي‌ 28 مرداد 1332 مسئول‌ سه‌ روزنامه‌ به‌نام‌هاي‌ فرياد، صعود، جوانان‌ آذربايجان‌، كه‌ همه‌ با فرقه‌ دموكرات‌ ارتباط‌ داشته‌اند، بوده‌ و همه‌ مطالب‌ آنها از باي‌ بسم‌الله‌ تا تاي‌تمت‌ از زير قلم‌ او درمي‌آمده‌ است‌. به‌ همين‌ مناسبت‌ هم‌ پس‌ از كودتاي‌ 28 مرداد در حالي‌ كه‌ بيش‌ از 18 سال‌ نداشته‌ به‌ همين‌مناسبت‌ چند ماهي‌ مخفي‌ بوده‌ است‌. در نامه‌اي‌ كه‌ در تاريخ‌ 10 شهريور 1332، احياناً از مخفي‌ گاه‌ خود به‌ دوستي‌ نوشته‌، از حال‌ وهواي‌ خفقان‌ آلود بعد از كودتا سخن‌ رفته‌ است‌.

«ديو و دد با چهره‌ پر از عصب‌ و درندگي‌، با پنجه‌هاي‌ خون‌آشام‌ و نگاههاي‌ خيره‌، روي‌ وطن‌ عزيز چادر كشيد! ببين‌ چقدر سياهي‌نفرت‌انگيز از زمين‌ و آسمان‌، از زير سنگ‌ و لابلاي‌ شاخه‌ها تراوش‌ مي‌كند. قلب‌ آدم‌ از ديدن‌ اين‌ همه‌ منظره‌هاي‌ جور به‌ جور اين‌همه‌ صداهاي‌ شوم‌ و خوفناك‌، همچون‌ ناله‌ مرغ‌ حق‌ پر از درد مي‌شود».

و با اين‌ همه‌ نويسنده‌ جوان‌ نوميد نيست‌ و به‌ دوست‌ خود اطمينان‌ مي‌دهد كه‌ «يك‌ روز خواهد رسيد پر از شادي‌ و عشق‌، پر از عشق‌ ولطف‌ و صفا، يك‌ روز خواهد رسيد كه‌ نواهاي‌ شوم‌ بوم‌ خفه‌ خواهد شد. يك‌ روز خواهد رسيد كه‌ زمين‌ و زمان‌ از مارش‌ طرب‌انگيزبشريت‌ به‌ نشئه‌ خواهد رفت‌..

شخصيت‌ نويسنده‌اي‌ كه‌ همين‌ سطرها خبر از ولادت‌ زودرسش‌ مي‌دهد. در زادگاه‌ خويش‌ شكل‌ گرفت‌ و اندوخته‌هاي‌ ذهني‌اش‌ دردوره‌ كودكي‌ و جواني‌ در آثارضا اغنمي‌، دايي‌زاده‌ و همبازي‌دوران‌ كودكي‌اش‌ بعضي‌ از ديده‌ها و شنيده‌هاي‌ دوران‌ كودكي‌ او كه‌ در آثار بعدي‌اش‌ بازسازي‌ شده‌اند اشاره‌ كرده‌ است‌. او مي‌گويد كه‌نمايشنامة‌ «از پا نيفتاده‌»، كه‌ ملهم‌، از رويدادهاي‌ مشروطيت‌ است‌، داستاني‌ است‌ كه‌ از حسن‌ خان‌ پدربزرگ‌ مادري‌اش‌ شنيده‌ بود.حسن‌ خان‌ و خواهرش‌ در انقلاب‌ شركت‌ داشته‌اند، حسن‌ خان‌ در سنگرها مي‌رزميد و خواهرش‌ در بالاخانه‌ منزل‌ تفنگ‌هاي‌مشروطه‌چي‌ها را پر مي‌كرده‌ است‌. همين‌ حوادث‌ ري‌ كه‌ در سال‌هاي‌ بعدي‌ پياپي‌ جوشيدند و روييدند، منعكس‌ شده‌ است‌. در بام‌ها و زيربام‌ها و نمايشنامه‌هاي‌ ديگر مربوط‌ به‌ انقلاب‌ مشروطه‌ بازتاب‌دارند.(3)

در اين‌ جا فرصت‌ پرداختن‌ به‌ ديگر آثار نويسنده‌ خلاقمان‌ كه‌ به‌ طور مستقيم‌ و غيرمستقيم‌ با آذربايجان‌ و مردم‌ آن‌ پيوند دارند،نيست‌. «هما ناطق‌» در مقاله‌اي‌ كه‌ در آن‌ به‌ تصوير روزهاي‌ واپسين‌ زندگي‌ ساعدي‌ در غربت‌ نشسته‌، نشان‌ مي‌دهد كه‌ او گذشته‌ از آن‌كه‌ از ياد گرفتن‌ زبان‌ كشور ميزبان‌ - به‌ جهت‌ اين‌ كه‌ پابند نشود. چرا كه‌ هر آن‌ دلش‌ هواي‌ وطن‌ مي‌كرده‌ عنودانه‌ سرباز مي‌زده‌. همه‌اش‌مي‌گفته‌ است‌ كه‌ دنيا بئله‌ گتسه‌ بيز قيريللوخ‌» (اگر دنيا اين‌ جوري‌ پيش‌ برود ما نابود مي‌شويم‌). «گده‌ بورا هارادي‌، من‌ بوردا نه‌قييريرم‌؟» (آخه‌ باباجان‌ اين‌ جا كجاست‌، من‌ اين‌ جا چه‌ مي‌كنم‌؟) و... مرگ‌ را با ترنم‌ و زمزمه‌ باياتي‌ها استقبال‌ مي‌كرده‌ است‌:
(شعر استاد همراه ترجمه اش)

عزيزيم‌ اوجا داغلار
كولكه‌لي‌ بارلي‌ باغلار
دوشسم‌ غربت‌ده‌ اولسم‌
منه‌ كيم‌ آغلار داغلار


عزيزم‌، كوه‌هاي‌ بلند
باغ‌هاي‌ پرسايه‌ و ميوه‌
اگر در غربت‌ بميرم‌
كيست‌ برايم‌ بگريد، كوه‌ها


آچيق‌ قوي‌ پنجره‌ني‌
كوزوم‌ گورسوم‌ گلني‌
نئجه‌ قبره‌ قويارلار
عشق‌ اوستونده‌ اولني‌!


پنجره‌ را باز بگذار
تا ببينم‌ كه‌ مي‌آيد
چطور به‌ قبر مي‌گذارند
آن‌ را كه‌ كشته‌ عشق‌ باشد


آداغلار اوجا داغلار
هاميدان‌ قوجا داغلار
غربت‌ ائلده‌، ياد يئرده‌
من‌ دوزوم‌ نيجه‌ داغلار!


كوه‌ها اي‌ كوه‌هاي‌ سربلند
كوه‌هايي‌ كه‌ سالخورده‌تر از همگان‌ هستيد
در غربت‌ و در جاي‌ بيگانه‌
من‌ چگونه‌ دوام‌ بياورم‌، كوه‌ها!

خبر مرگ‌ صمد را هم‌ كه‌ در شهريور 1347 شنيد، فرياد برآورد:

هراي‌ لارهاي‌ هراي‌ لار
هر اولدوزلار هر ايلار
چمن‌ده‌، بير گول‌ بيتيب‌
سوسوزوندان‌ هر ايلار!(4)


اي‌ داد و اي‌ فرياد
هر ستاره‌ و هر ماه‌
گلي‌ در چمن‌ روييده‌ است‌ كه‌
از تشنگي‌ هوار مي‌كشد!

و اين‌ باياتي‌ را كه‌ صمد از او ياد گرفته‌ بود روزي‌ برايمان‌ خواند:

قارادير قاشلارين‌ گوزلرين‌ آلماس‌
سئوگي‌ سئوگيسيني‌ بو درده‌ سالماز
گئدر او گؤزلليك‌ سنه‌ده‌ قالماز
ياديلا آشناليق‌ از ائله‌ باري‌!


آبروانت‌ سياه‌ است‌ و چشمانت‌ الماس‌
يار يارش‌ را گرفتار چنين‌ دردي‌ نمي‌كند
مي‌رود آن‌ زيبايي‌ از دست‌ و برايت‌ نمي‌ماند
با بيگانه‌ آشنايي‌ كمتر كن‌ آخر!

ساعدي‌ همچنان‌ كه‌ به‌ زبان‌ مادري‌ خود عشق‌ مي‌ورزيد، زبان‌ فارسي‌ را نيز به‌ عنوان‌ زبان‌ پيوند خلق‌هاي‌ ايران‌، ارج‌ مي‌نهاد و ضمن‌آن‌ كه‌ خود را وامدار آن‌ مي‌دانست‌ به‌ نوبة‌ خود در تعالي‌اش‌ مي‌كوشيد. چنان‌ كه‌ خودش‌ به‌ مصاحبه‌گري‌ كه‌ گفته‌ بود «در داستان‌هاتان ‌و در نوشته‌هاي‌ ديگرتان‌ از فارسي‌ خشك‌ كتابي‌ استفاده‌ مي‌كنيد» چنين‌ پاسخ‌ داده‌ است‌:

«... نثري‌ كه‌ من‌ انتخاب‌ كرده‌ام‌ خشك‌ نيست‌. من‌ به‌ زبون‌ فارسي‌ مي‌پردازم‌. من‌ مي‌خوام‌ بارش‌ بيارم‌. من‌ ترك‌ حتماً بايد اين‌ كار روبكنم‌. اينو اسمشو خشك‌ نذارين‌، من‌ مي‌خواهم‌ زبون‌، حداقل‌ هرچي‌ از بين‌ بره‌، زبون‌ بمونه‌. زبون‌ ستون‌ فقران‌ فرهنگي‌ يك‌ ملت‌عظيمه‌، نميشه‌ از اون‌ صرف‌نظر كرد».(5)

پي‌نويس‌:

1- «تاريخ‌ شفاهي‌ ايران‌، مصاحبه‌ دانشگاه‌ هاروارد با دكتر غلامحسين‌ ساعدي‌» الفبا، ش‌ 7، پاييز 1365، ص‌ 76-77
2- الفبا - پيشين‌ ص‌ 7
3- شناخت‌ نامه‌ ساعدي‌ صص‌ 555-565
4- آرش‌، ويژه‌ نامه‌ صمد بهرنگي‌، ص‌ 15
5- الفبا، پيشين‌ 7 ص‌ 10.


قسمت سوم : کوراوغلو و شهريار

کوراوغلو فرزند روشن و همسر نيگار شهزاده ي استانبولي است که همراه با دلي هايش در چنلي بئل آذربايجان به اسطوره ي ملت تبديل شده اند. کوراوغلو براي فقرا يک قهرمان و براي اشراف بلايي آسماني است. داستهانهاي کوراوغلي را صدها سال است که اوزان(عاشيق-آشيق)ها در آذربايجان با قوپوز(نوعي ساز آذربايجاني) سينه به سينه نقل ميکنند. براي همين است که سخنان کوراوغلي هنوز هم خواسته و ناخواسته از زبان آذربايجانيها شنيده ميشود. شهريار هم در يکي از بندهاي(بند 74 از قسمت اول منظومه) خود در منظومه ترکي آذربايجاني < حيدر بابا يه سلام > به شوق و اشتياقش براي شنيدن داستانهاي کوراوغلي اشاره ميکند. توضيحي که شهريار در آخر کتاب در اين مورد آورده است نيز جالب ميباشد که من هر دو را ذکر ميکنم:
حيدر بابا گئجه دورنا گئچنده
کوراوغلينون گؤزي قارا سئچنده
قير آتيني مينوب ‌، کسوب بيچنده
منده بوردان تئز مطلبه چاتمارام
ايوز گلوب چاتميونجان ياتمارام

ترجمه فارسي:
حيدر بابا‌، شب که دورنا ميگذرد
و چشم کورائغلي سياهي ميرود
هنگامي که سوار قيرآت شده و بريده و ميچيند
من هم از اين زودتر به آرزويم نميرسم
تا زماني که ايوز(ايواز) نيامده و نرسيده نميخوابم

توضيح خود استاد شهريار هم خواندني است:
در اين بند شعر اشاره به قصه ي کوراوغلي است و ميخواهد بگويد موقعي که داستان کوراوغلي را ميگوييد من هم از اينجا گوش خوابانده ام تا قصه به پايان نرسد خوابم نميبرد اما داستان کوراوغلي که يکي از قصه هاي قهرماني معروف آذربايجان بلکه تمام دنيا است ‌، اجمالش اين است : کوراوغلي پهلوان داستان ‌، پسر خود(ايوز) را به جنگ ميفرستد و او تا غروب آفتاب بر نميگردد ‌، کوراوغلي در حالي که چشمش در تاريکي شب به هر سو دويده و با هر سياهي در مي آويزد ‌، گاهي از باد و گاهي از دسته ي کلنگ(دورنا) ها سراغ پسرش را ميگيرد ‌، شب را سحر ميکند ‌، صبح زود اسب داستاني خود را که اسب قيرآت نام دارد سوار شده و به جنگ ميرود دشمن را مغلوب ميکند و پسرش را که اسير بود آزاد کرده و با خود مي آورد. بازگشت ايوز آخر داستان است.

قسمت چهارم : تلاش اساتيد در حيطه آموزش زبان ترکي آذربايجاني در چند سال اول بعد از انقلاب به قلم پروفسور هيئت.

در دوران حکومت پهلوي همانطور که گفته شد خفقان بسيار سياهي بر نوشته هاي ترکي حتي براي نويسندگان بزرگ اعمال ميشد که در اين ميان فرهيختگاني چون شهريار و ساعدي و سهند نيز در امان نبودند.در واقع با وجود آثار مثبتي که ادبيات معاصر ترکيه و البته آذربايجان شمالي بر جامعه ما و ادبيات فارسي داشت خود ما ترکهاي آذربايجان از اين نعمت يعني گسترش شايسته تر ادبيات معاصرمان محروم شده ايم. ولي به واسطه شرايط سالهاي اوليه بعد از انقلاب به مدت چند سال شرايط مناسبي براي فرزندان آذربايجان پيش آمد تا به وظيفه ملي خود در باب آموزش مجدد زبان مادريشان بپردازند. در اين خصوص قسمتي از نوشته استاد هيئت را مي آورم:

بعد از انقلاب اسلامي ايران در 22 بهمن 1357 که اولين اخگر آن در 29 بهمن سا قبل در تبريز خودنمايي کرد و کاخ ظلم . استبداد پهلوي را به آتش کشيد بلافاصله مردم هيجان زده هرچه در دل داشتند بيرون ريختند و هر آنچه در سينه ها حبس کرده بودند به زبان آوردند.در اندک زماني روزنامه ها و مجلاتي به زبان ترکي در تهران و آذربايجان منتشر شد و کتابها و مجموعه اشعار به چاپ رسيد.در تهران وارليق ‌، يولداش ‌، ستارخان و اينقيلاب يولوندا ؛ گونش ‌، يئني يول و ... در تبريز اولدوز ‌_ ده ده قورقوت و بيرليک و اولکر و ارک در آلمان با خط مشي و سبکهاي متفاوت يکي بعد از ديگري منتشر شد. در تبريز روزنامه ي فروغ آزادي به فارسي و ترکي آذربايجاني منتشر ميشود که مسئول صفحه ي ترکي آن آقاي شيدا است.
بيش از دويست کتاب و مجموعه اشعار ترکي در اين شش سال(زمان تنظيم اين نوشته شش سال از انقلاب ميگذشت) در تهران و تبريز چاپ و منتشر شده که اغلب آنها آثار شعرا و نويسندگان معاصر است و از آن جمله کتاب < صرف ترکي (ايران تورکجه سي نين صرفي) > نگارش دکتر محمد تقي زهتابي شبستري را بايد نام برد.در اين کتاب ضمن شرح مفصل دستور زبان ترکي نمونه هايي از بهترين اشعار شهراي آذربايجان نقل شده است.
در مجله ي وارليق رشته مقالاتي درباره ي گرامر و املاء و ويژگيهاي زبان ترکي آذربايجاني به قلم دکتر نطقي چاپ شده است.تاريخ ادبيات آذربايجان و همچنين ادبيات شفاهي خلق آذربايجان طي سلسله مقالاتي به قلم راقم اين سطور چاپ شده و مجموعه مقالات تاريخ ادبيات آذربايجان تا اواخر قرن 19 به شکل کتابي تحت عنوان نگاهي به تاريخ ادبيات آذربايجان(آذربايجان ادبيات تاريخينه بير باخيش) چاپ شده است.در اين مقالات نمونه هايي هم از اشعار فارسي گويندگان آذري نقل شده است زيرا اغلب اين شعرا به دو زبان و گاهي مانند نصرالله بهار به سه يا چهار زبان شعر گفته اند.
در سال 1359 مجموعه اي از اشعار و ضرب المثلها و باياتي هاي آذربايجاني به نام < ادب خزينه سي > به کوشش علي اصغر خرم جمع آوري و چاپ شد.همچنين جلد اول 6000 ضرب المثل(آتا سؤزلري) آذربايجاني با ترجمه و توضيح فارسي آنها به کوشش يعقوب قدس چاپ شد.جلد دوم نمونه هايي از فولکلور آذربايجان به همت دکتر جاويد و کتاب چيستانهاي ترکي(تاپماجالار) به کوشش دکتر جاويد و م.خامنه اي چاپ و منتشر شد. کتاب ده ده قورقوت ‌، مجموعه ي باياتي ها براي بار دوم توسط فرزانه انتشار يافت.خود آموز ترکي آذربايجاني به وسيله ي کتاب و نوار با روش آسان و لهجه ي صحيح از طرف خانم ثمينه باغچه بان تهيه و منتشر شد.خود آموزهاي ديگري نيز براي ياد گرفتن ترکي آذري چاپ شده است....
تعداد شعراي معاصر ترکي گو به قدري است که شرح حال و نمونه اي از اشعار آنها کتاب قطوري خواهد شد و اميد است در آينده ي نزديک به تهيه و انتشار چنين کتابي که تاريخ و ادبيات معاصر آذربايجان و ترکي گويان ايران خواهد بود توفيق يابيم(اخيرا جنگي از شعراي معاصر به نام ادبيات اوجاغي از طرف آقاي يحيي شيدا در تبريز چاپ و منتشر شده است)..........براي بررسي سير تکاملي نثر ترکي در ايران عصر حاضر کافي است نثر ميرزا حسن رشديه و همچنين نثر کتابهاي آناديلي(کتابهاي مدارس در زمان حکومت محلي آذربايجان) که در 1324 چاپ شده با نمونه اي از نثر حاضر مقايسه کرد.

 

آتیلا کوراوغلی

شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۳
 

حقوق مادری و فرهنگ ترکان آذربايجان ايران

طبق معمول سر اصل مطلب ميروم!

قسمت اول : موسيقي آذربايجاني براي آدمهاي فضايي در ماوراي کهکشانها.
شايد اين شبيه تيتر يکي از روزنامه هاي جنجالي به نظر بيايد ولي براي کسي که اندکي با هنر آذربايجان قرين شده موضوع خارق العاده اي نيست. سالها است که موسيقي آذربايجاني در کهکشانها به اميد اينکه شايد روزي هوش ماوراي زميني آن را شنيده و به وجود تمدن انساني آگاه شود در فضا ترنم ميشود.من توضيح کوتاه و اجمالي را که توسط دوست ارجمندم آقاي سيامک سلامزاده دبير سايت بسيار وزين <<ايلديريم>> که در اين باره نوشته اند ترجمه کرده و در اختيار شما ميگذارم:

در سال 1977 ميلادي توسط روسها از طرف سازمان ناسا در ميان ملتها و مملکتهاي مختلف جهان موسيقي موغام آذربايجاني مناسب انتخاب شده و بعد از ظبط روي کاست در داخل دو سفينه به نامهاي ووياژر 1 و 2 قرار داده شده و در تاريخ 30 آگوست 1977 به فضا پرتاب شد و هنوز هم اين دو سفينه در ميان کهکشانها وستاره ها گردش کرده و موسيقي آذربايجاني را ترنم ميکنند.موسيقي موغام آذربايجاني انتخاب شده توسط دو بالابانچي نواخته شده که در 2:20 دقيقه تنظيم شده.سفينه ها در بيش از 25 سال گذشته از ميان سيارات کهکشانمان مشتري و زحل و اورانوس و نپتون و پلوتون و هزاران ستاره ديگر گذشته و علاوه بر ترنم موسيقي آذربايجاني از آنها عکسهاي فراواني گرفته و به زمين مخابره کرده اند.هدف سازمان فضايي ناسا از اين برنامه آشنا کردن موجودات فضايي و يا حياتهاي ديگر در ساير کرات عالم
با نمونه هاي صداي زمين است تا بلکه صداي ما را شنيده و راهنمايي براي راهشان در شناسايي زمين باشد.علاوه بر اين شاه اثرهاي موسيقيدانهاي بزرگي همچون بتهوون و باخ و چايکوفسکي نيز توسط سفينه ها به ميان آسمانها و ستارگان فرستاده شده اند.در اين ميان ارزش و اهميت دادن به موسيقي آذربايجاني در ميان ساير موسيقيها و آهنگهاي جهان بسيار با اهميت است چرا که از 27 قطعه موسيقي انتخابي از چهار گوشه(!) جهان ; تنها موسيقي انتخابي از شرق
اسلام ; موسيقي آذربايجاني ميباشد.
از (((اينجا))) ميتوانيد موسيقي آذربايجاني را که اکنون در فضا ترنم ميشود بشنويد.

منابع:
Azerbaijan International، سايي 1994 – ياز.
وارليق درگيسي، 20ينجي ايل، ياي1377، سايي108-1، ص61-60 

قسمت دوم : زبان ترکي ايراني (آذري و ترکمني و قشقايي و...); موقعيت و جايگاه آن در ايران و شوونيستها.

يکي از جنجالي ترين بحث هايي که در ميان ترکان ايران و نژاد پرستان فارسگرا صورت ميگيرد حقوق زباني ايرانيان غير فارس زبان ميباشند.در اين مقوله خوشبختانه يا متاسفانه طرف مخالف ايرانيها موضع واحدي ندارند.گروهي از آنها عقيده دارند که زبان ترکي چون از لحاظ دسته بندي علمي در گروه زبانهاي هند و اروپايي و يا به عبارتي هند و ايراني  قرار نميگيرد بهتر بود که نبود و با اين انديشه در مقابل زبان مادري ميليونها ايراني قرار ميگيرند.  شوونيستها با ناديده گرفتن سابقه ادبي و فرهنگي عظيم زبان و ادبيات ترکي آذربايجاني و به قولي با محلي(؟) خواندن آن اين رکن فرهنگي عظيم ايران را بي اندازند. براي اثبات خام بودن اين تفکرعلاوه بر تعصب و غيرت آذربايجانيها به زبان مادريشان و همچنين وجود ادبيات غني کلاسيک ترکي نبايد موقعيت تاريخي اين زبان را نيز از ياد برد. سياحان اروپايي و روسي که در قرن 19 به کشورهاي خاور ميانه سفرکرده اند مينويسند که ترکي آذربايجاني در تمام شرق نزديک موقعيتي مشابه زبان فرانسه در اروپاي غربي دارد(م.جهانگيروف;آذربايجاني ميلي ادبي ديلي نين تاريخي;باکي;1978;علم نشرياتي).
سياح و دانشمند آلماني<اوگوست فون گاکستتا اوزون> هم که در سالهاي 1844-1843 در قافقاز سياحت نموده ; مينويسد زبان ترکي آذربايجاني را بايد با زبان فرانسه در اروپا مقايسه کرد.ضمنا اين زبان ; زبان شعر است و شعراي خلقي ارامنه هم براي انتشار بيشتر اشعار خود هميشه به زبان آذربايجان مينوشتند.
خوب حالا ببينيم شوونيستها با اين سابقه و موقعيت زبان ترکي آذري چه ميخواهند بکنند؟
گروهي ديگر علاوه بر آنچه گفته شد نه ميتوانند واقعيتهاي تاريخي را ناديده بگيرند ونه بر آموزه هاي قبلی خود ميتوانند فايق بيايند و پيشنهادات جالبتري ميدهند. مثلا آذربايجانيها آزادند در کوچه و خيابان البته آنهم اگر خواستند ترکي که نه بلکه آذري حرف بزنند!
فرقه اي ديگر که گويا در ظاهر منطقيتر عمل ميکنند! ميگويند اگر بخواهيد ميتوانيد ازدر آمد شخصي واستانيتان براي آکوزش آکادميک زبان مادريتان استفاده کنيد.اينها در حقيقت نه مشکلات حکومتي فعلي را در جلو چشم دارند که اگر نبود مطمئنا آذربايجانيها خود به اين هدف نائل ميشدند و نه هزاران جلد کتابي که روزانه به مدارس تاجيکستان(با حدود يک چهارم جمعيت ترک) و افغانستان و آنهم با پول همين آذربايجانيها و کردها واعراب و...فرستاده ميشوند را در جلو چشم ميگيرند و قبيحانه اعلام ميکنند اگر فرزندان اين خاک ميخواهند زبان مادري خود را آکادميک آموزش ببينند از جيب خودشان بايد خرج کنند.
ولي اينها خواسته هاي بسيار ناچيزي براي قشر مترقي آذربايجانيهاي ايران ميتواند باشد. در چند سال اخير در پيرو عدم توجه شوونيستهاي آريا گرا به زبان مادري ما ; خواسته هاي بلند تري از طرف آذربايجانيها درخواست شده است. يکي از اين خواسته ها رسمي شدن زبان ترکي آذربايجاني و البته چون آذربايجانيها هميشه طلايه دارآزادي در ايران بوده اند رسمي شدن تمام زبانهاي بومي ايران(به رسميت شناختن تمامی زبانهای تکلم شده در ايران) است.البته ذات اين بحث خود بحثها و جنجالهاي فراواني در بر داشته به عنوان مثال رسمي شدن دو يا چند زبان پر تکلم در سطح ملي و ساير زبانها در سطح منطقه اي و يا رسمي ماندن فارسي در سطح ملي و رسمي شدن ساير زبانها در حوزه تکلم آن که البته تجربه بسياري ازکشورهاي پيشرفته در اين خصوص لازم به توجه ميباشند.(البته وقتی زبان مادری مليونها ايرانی يعنی زبان ترکی به ميان می آيد و ما آذربايجانيها ميخواهيم ضرورت اين مهم را توضيح دهيم شوونيستها وقيحانه ميگويند زبان ترکی جزو زبانهای هند و اروپايی نيست و نمی ايستند تا حتی سخن خود را اثبات کنند. گاهی اينها يادشان ميرود که مليونها ايرانی به اين زبان عشق ميورزند و کسانی چون ستارخان با اين زبان در موقع خطر سقوط تبريز فرياد ميکشد : <اوشاقلاری قيرديلار> )
نکته ديگر در خواسته هاي آذربايجانيها بازگشايي کورس زبان و ادبيات ترکي آذربايجاني در سطح دانشگاهي پس از 60 سال تعطيلي مداوم و فراگيري آن در تمام دانشگاهها و از همه مهمتر تاسيس فرهنگستان زبان وادبيات ترکي آذربايجاني در ايران ميباشد. البته اينها همه مطالبات مادري و ملي آذربايجانيها و البته ساير
ايرانيان نيستند و باز هم خوشبختانه يا بدبختانه تا زماني که احقاق اين حقوق به بعد موکول ميشود خواسته هايي که در آغاز فقط خواستار اجازه براي صحبت کردن به زبان مادري در مدارس بودند رفته رفته تخصصي تر ميشوندو آذربايجانيها هم در اهداف خود مصمم تر.

قسمت سوم : چرا پان آريانيستها از زبان مادري مي ترسند؟

در اين قسمت قسمتهايي از مقاله آقاي مرندلي را به جا ديدم تا در پيرو سخنان من ذکر شود. در اين نوشته ايشان از اهميت دادن به رشد زبان فارسي به قيمت وا پس زدن ساير زبانهاي ايرانيان انتقاد شده. ايشان در اين نوشته قلم تيزي را نيز به کار برده اند. و اما  خود نوشته:

لزوم تدريس به زبان مادري بر همگان در دنيا آشکار شده است و حتي قبايل بدوي آفريقا هم به اين مساله واقف گشته اند ولي در ايران پان آريانيستها هنوز هم درمقابل اين مساله پافشاري مي کنند و هزاران کودک ترک، کرد، بلوچ، ترکمن،عرب،لر… نمي توانند به زبان مادري خود بخوانند و بنويسند و پان آريانيستها آشکارا در مقابل حقوق طبيعي و انساني ما قرار گرفته اندو حتي براي رسيدن به مقصود خويش مي خواهند هزاران انسان را بکشند و چنانکه تابحال چندين بار به اين عمل پست و جنايتکارانه دست زده اند و نسل کشي آنها در آذربايجان و کردستان(1325) و جاهاي ديگر بر همه عيان است و لزومي به توضيح ندارد.
آيا تابحال از خود پرسيده ايد که آنها به چه مجوزي ما را از خواندن و نوشتن به زبان مادريمان محروم کرده اند؟
آنها مشروعيت خود را براي اينکار از کجا به دست آورده اند؟ آيا آنها براي اين کار مشروعيت دارند که ميليونها انسان را از ياد گرفتن زبان مادري خود محروم کنند و زبان خود را به آنها تحميل کنند؟  آنها از چه مي ترسند؟
 چرا براي زبان فارسي .............................................................ميليونهادلار براي گسترش بيهوده آن خرج مي کنند؟ ولي براي تدريس زبانهاي کردي و ترکي … مي گويند معلم نداريم بودجه نداريم، چرا آسمان و ريسمان را به هم مي بافند تا نگذارند زبان ما تدريس شود؟  مگر تربيت معلم براي زبانهاي ملل ايران چقدر هزينه دارد؟ کافي است پول يک هزارم بودجه اي که براي گسترش بيهوده زبان فارسي در ديگر کشورها ( کشورهايی که حتی وقتی يک متر از مرز ايران مورد هجوم دشمن واقع شود يک سگ هم نميفرستند که از آن پاسداری کند) را هزينه کنند، تا بهترين دبيران را براي زبانهاي اقوام و ملل ايران تربيت کنآنها از چه مي ترسند؟ پان آريانيستها تابحال از جيب بيت المال آنقدر براي گسترش بيهوده زبان فارسي استفاده کرده اند که مي ترسند با تدريس زبانهاي اقوام و ملل ايران ديگرنتوانند از اين رانت استفاده کنند و ملل ايران خواهان حقوق برابر فرهنگي و زباني شوند که اين امر دير يا زود انجام خواهد شد و پان آريانيستها شرمسار از کرده خود و رسوا در دنيا خواهند شد. و حالا حالا هم نمي خواهند اين رانت را از دست بدهند و حتي مي خواهند
براي اينکار جنگ و خونريزي هم به پا کنند و در صورت جنگ هم به مقصود بيهوده خود نخواهند رسيد.
استعمار فرهنگي ملل ايران و ثبت و تبليغ آثار فرهنگي آنان به نام قوم موهم پارس و آريا آنقدر به کام پان آريانيستها شيرين است که حاضر به دادن کوچکترين امتيازي نيستند. هنر هفت هزار ساله اقوام و ملل ايران را در اروپا به نام هنر هفت هزار ساله پارسي به خورد مردم اروپا مي دهند و با غرور در مقابل اروپائيان ژست روشنفکري مي گيرند که ما (قوم موهوم پارس و آريا) داراي هنر هفت هزار ساله هستيم. ( ميدانيم که هموطنان فارس قسمتی از تاريخ و تمدن دهها هزار ساله ايرانيان شريک بوده اند و اين تمدن ايران به قوميت خاصی تعلق ندارد)
پان آريانيستها با استعمار فرهنگي ملل ايران به استعمار فيزيکي و فکري آنها هم دست مي زنند و با اينکار با راحتي به مقصود مي رسند و از اقوام و ملل ايران به عنوان برده هاي فکري و فيزيکي براي پيشبرد اهداف دراز مدت خود استفاده هاي شاياني کرده اند. و با جذب و تطميع بعضي از افراد سست عنصر از ملل ايران بوسيله آنها بر ملل ايران تسلط فرهنگي و فکري خود را دنبال مي کنند و از اين طريق لطمات جبران ناپذيري بر فرهنگ و زبان ملل ايران وارد کرده اند.
امروزه فعالين مدني و فرهنگي اقوام و ملل ايران بدون در نظر گرفتن خطرات اين راه بايد مساله تدريس زبان مادري را به عنوان اصلي ترين خواسته خود براي حکومت مطرح کنند و تا رسيدن به نتيجه پيگير قضيه باشند و بدانند که از پشتيباني قانوني و حقوق بشري بر خوردار هستند و هيچ کس در هر مقامي هم که باشد نمي تواند در مقابل خواستهای قانوني آنها براي مدت زيادي مقاومت کند و در آخر به خواستهاي به حق و مشروع ملل ايران گردن خواهد نهاد. و به گفته يکي از فعالين فرهنگي آذربايجان در صورتي که از مقامات مسئول پاسخ مناسب دريافت نکنيم بايد از تمامي ارگانهاي جهاني کمک بخواهيم و در دنيا همه درها را بکوبيم به آنها خواستهاي خود را بگوييم و بدانيم که انسانهاي آزاد انديش به کمک ما خواهند آمد.
باريش مرندلي


قسمت چهارم : بررسي يک گزينه يا بررسي جهالت فارسگرايان افراطي!

در يکي از نوشته هاي شوونيستها متني را ميخواندم که به عبارتي جوابي به قومگرايان افراطي بود. در اين نوشته نکته خاصي نظرم را جلب کرد. يکي از افراطي ها نوشته است < نخستين منابعي که از رواج زبان ترکي در آذربايجان سخن ميگويند متعلق به سده يازدهم هجري(!!!!) و پس از آنند يعني 300 سال پيش(!!)>
و بعد از آن شروع به تجزيه طلب خواندن آذربايجانيها ميکند. بر همه ما خام بودن اين حرف عيان است چرا که همه ميدانيم زبان ترکي در آذربايجان پشتوانه ادبي بيش از700 ساله دارد و حالا کاري به ادبيات ترکي ساير مناطق ايران وجهان که در مجموع گنجينه زبان و ادبيات ترکي يعني زبان مادري آذربايجانيها را تشکيل ميدهند نداريم.
من تصميم گرفتم به علت خام بودن بيش از حد اين سخن فقط به ذکر چند نمونه اثر ادبي بپردازم تا روشن شوند اهل خرد.
از آثار قرن 13 ميلادي ميتوان علاوه بر آثار منظوم نصير باکويي به آثار حسن اوغلو و هندوشاه نخجواني نيز اشاره کرد.از آثار قرن 14 ميلادي ميتوان به آثار نسيمي و قاضي برهان الدين و ضرير  در انواع مختلف نظم و همچنين شيخ صفي الدين اردبيلي اشاره کرد.از آثار قرن 15 ميلادي ميتوان به جهانشاه و شيخ قاسم انوار و حبيبي و...اشاره کرد. حال ديگر بدون هيچ توضيح اضافي آيا نميتوان به عمق خام بودن نظريات شوونيسم پي برد؟ واضح است کسي که پيشينه زبان و ادبيات کلاسيک آذري را در آذربايجان بيش از 300 سال(!!!!!) نميداند وقتي ميخواهد از فرهنگ آذربايجان سخن بگويد نبايد انتظاري جز توهين داشت.گمان ميکنم همين قدر روشنگري بس باشد براي اهل خرد! . ولي در آخر بايد توجه داشت که همين شوونيستهاي فارس گرا که وقتي ايام به کامشان است سخن از آذربايجان نورچشمي ميکنند و حتي ميخواهند آذربايجان شمالي که سهل است افغانستان و تاجيکستان را نيز به وطن بازگردانند! ولي همين افراد وقتي اربابشان انگليس دستور ميدهد از معامله کردن خاک ايراني بحرين نيز ابايي ندارند (در زمان پهلوی خاک بحرين را پدران ما جزو خاک ايران ميدانستند ولی گويا با توجه به منطق شوونيسم اين مسئله گردن قاجارها افتاده و وقيحانه اين وطنفروشی پهلويها را توجيه ميکنند) در مرام شوونيسم ايران و خاکش و صاحبانش قيمت نان شب را دارند و فروختن همه اينها در لمحه اي ميسر.


قسمت پنجم : جلاي روح

هر چه فکر کردم نتوانستم جايگزيني بهتر از چند بيت از اشعار حضرت مولانا جلال الدين رومي (بلخي) به عنوان ختم کلام اين مجال بيابم. چند بيت از اشعار ترکي حضرت را براي اتمام سخن مناسب ديدم.

گله سن بوندا سنه من غرضيم يوق ائشيدور سن
قالا سن آندا يا ووزدور يا لونوز قانده قالور سن

چلبي دور قاموو دير ليک چلبه گل نه گزر سن
چلبي قولارين ايسته ر چلبي يي نه سانور سن

نه اوغور دور نه اوغور دور چلب آغزيندا قيغيرماق
قولاغون آچ قولاغون آچ بولا کيم آندا دولار سن

ترجمه فارسي:

بيايي اينجا هيچ غرض و نيت بدي ندارم; آيا ميشنوي/ آنجا ماندنت بد است ; تنها کجا ميماني تمام زندگي شيخ
 طريقت  است به سوي خدا بيا چه ميگردي/ شيخ مريدانش را ميخواهد شيخ را چه تصور ميکني چه سعادتي
 است چه سعادتي است خدا را در دهان خواستن/ گوش فرا دار بلکه از آن پر بشوي.

يا حق...

آتیلا کوراوغلی

ائو | آرشيو | پست الكترونيك ]